همکلاسی
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

نویسنده : i_banu69

توی یک دوره‌ی آموزشی شرکت کردم، وقتی رفتم سر کلاس پنج، شش تا از بچه‌های همکلاسی سال دوم وسوم دبیرستان را دیدم، خورد توی ذوقم! نمی‌دانم شاید حالم گرفته شد. به هرحال خودم را به زدم به آن را که حواسم بهشان نبوده. خیلی سال بود که ندیده بودم‌شان. وقتی سوم دبیرستان تمام شد و من تازه آن گوشی دکمه‌ای محبوبم را خریده بودم. بعدش آن اتفاق‌های مزخرف توی زندگی من رخ داد. من از همکلاسی‌ها جدا افتادم و رفتم یک جای دیگر. با وجود این همه سال دوست نداشتم دوباره ببینم‌شان، روزهای دبیرستان روزهای تلخی بود و آن‌ها هم جزئی از آن روزها بودند. روزهایی که من سعی کرده بودم فراموش‌شان کنم، روزهایی که زندگی‌ام را ویران کرده بود و مرا از مسیر و آرزوهایی که داشتم دور کرده بود و انداخته بود توی جهنمی که تمامی نداشت. من از آن‌ها خاطره‌ی خوبی نداشتم، آن‌ها هم احتمالا به‌خاطر شرایط آن روزهایم از من خوش‌شان نمی‌آمد. 

کلاس که تمام شد دو سه تایشان آمدند و احوال‌پرسی کردیم و آشناییت دادند. به آن یکی که مثل آن روزها خودش را یک سرو گردن بالاتر از بقیه می‌گرفت محل ندادم. در حد سلام واحوال‌پرسی و اینکه یک روز هم کلاس بودیم حرف زدیم. دلم نمی‌خواست ازشان بپرسم که چه شدند و چه‌ها گذشته؟ بپرسم فلانی و بهمانی الان کجایند و چه می‌کنند؟بعد از چند دقیقه ماشین آمد، خداحافظی کردم و رفتم. توی ماشین تا خانه به این فکر کردم که اگر درباره‌ی تو چنین اتفاقی بیفتد چه؟ بعد ده سال دوباره توی جاده‌ی زندگی هم مسیر شویم و مثلا یک جا همکار؟ شاید آن هم مثل الان همکلاسی‌هایم دیگر تو را دوست نداشته باشم و مجبور شوم قید آن کار هم بزنم، بودن پیش آدم یا آدم‌هایی که یک زمانی دوستشان داشتی اما بعد از یک شرایطی از آن‌ها متنفرشدی کار سختی است...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
غزاله بانو
غزاله بانو
٩٦/٠٣/٢٨
٢
٠
:)
پربازدیدتریـــن ها
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

توحش ناشی از بی‌ پولی

٩٦/٠٥/٢٩
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
کوچه تان خالی از آن ها مباد!

معصوم نیوز

٩٦/٠٥/٢٨
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
همین برایم کافیست

نشانه عاشقی

٩٦/٠٥/٢٨
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
کجای دنیا را قرار است بگیریم؟

قدرتی به نام عرف

٩٦/٠٥/٣٠
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
صدای نفس هایمان را می شنیدیم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت دوم

٩٦/٠٥/٣١
حال عجیبی داشتم

اولین قرار عاشقی

٩٦/٠٥/٣١
چند خطی برای خاتونم...

تفاوت شخصيت

٩٦/٠٥/٣٠
راس ساعت 8

تردید

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

پلک بزن

٩٦/٠٥/٢٨
چند خطی برای امام مهربانی ها

تو هدیه امام خوبم هستی!

٩٦/٠٥/٢٥
تبلیغات