در آن شب نخست
ابلیس گونه مردود جهان شدم

در آن شب نخست

نویسنده : زهرا مبارزی

آن شب ملعون را یادم هست که فرشتگان گرداگردم را گرفته بودند و خانه آب و گِلم را از همان یک مشت خاک که به قهر و غضب از زمین به تحفه آمده بود خشت می‌نهادند. تمام مدت صدایی در گوش جانم زمزمه می‌کرد, حرف از مسئولیت و امانت بود.. در همان عالم بی‌خبری پرسیدم چه امانتی؟ چندی بعد پاسخ آمد"عشق" بی‌آنکه از کَم و کیفش بدانم, گل خشک وجودم سرد گشت, چیزی بر روح و جانم آمیخته شد و آسمان‌ها و زمین را لرزاند! از ترس آنچه قرار است اتفاق بیفتد به کنجی پناه برده و سکوت کرده بودم. شب سردی بود! در میان تمام موجودات عالم بالا ابلیس نامی از چپ و راست قصد تعرض به قالب وجودم را داشت.

راهش ندادند!

بعدها به زمین طرد شدم _به خیالم هبوط کردم!_

بعدترها رگ روحم مجروح دیدارت گشت...میل تصرف روح و جانت را داشتم

«راهم ندادی»

راهم ندادی و بی‌آنکه بفهمم در آن شب نخست حرف از تو به میان بود،

ابلیس گونه مردود جهان شدم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
آلاء
آلاء
٩٦/٠٢/٣١
١
٠
دید جالبی بود و البته نوشته زیبایی:) من که هنوز مطمئن نشدم که منظور از امانت چیه...
Z_mobarezi
Z_mobarezi
٩٦/٠٣/٢٧
٠
٠
ممنونم از شما🍃
notareal
notareal
٩٦/٠٣/٠١
١
٠
شیطان سرافکنده بر دوپا ایستاده در خود اندیشید که چه زشت ست نیکی، وانگاهی که هژیری* دید در نگاره دوست داشتنی او: فریاد برآورد در از دست دادن ش. (برگرفته از «پردیس گم گشته» از جان میلتُن Paradise Lost by John Milton ) //// *هژیری: پاک دامنی
notareal
notareal
٩٦/٠٣/٠١
١
٠
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد...........عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد // جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت...........عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد // ........................................................................................................................................ // حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت...........که قلم بر سر اسباب دل خرم زد
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/٠٣/٠١
١
٠
گل خشک وجودم سرد گشت... واقعا عشق باعث همین میشه. و چه بد که ما خودمون گاهی شیطان رو راه میدیم... خیلی زیبا نوشتید. ممنون.
Z_mobarezi
Z_mobarezi
٩٦/٠٣/٢٧
٠
٠
سپاس از شما که خوندید;لطف دارید🍃🍃
پربازدیدتریـــن ها
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

توحش ناشی از بی‌ پولی

٩٦/٠٥/٢٩
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
کوچه تان خالی از آن ها مباد!

معصوم نیوز

٩٦/٠٥/٢٨
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
همین برایم کافیست

نشانه عاشقی

٩٦/٠٥/٢٨
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
کجای دنیا را قرار است بگیریم؟

قدرتی به نام عرف

٩٦/٠٥/٣٠
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
صدای نفس هایمان را می شنیدیم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت دوم

٩٦/٠٥/٣١
حال عجیبی داشتم

اولین قرار عاشقی

٩٦/٠٥/٣١
چند خطی برای خاتونم...

تفاوت شخصيت

٩٦/٠٥/٣٠
راس ساعت 8

تردید

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

پلک بزن

٩٦/٠٥/٢٨
چند خطی برای امام مهربانی ها

تو هدیه امام خوبم هستی!

٩٦/٠٥/٢٥
تبلیغات