راننده تاکسی عاشق
لعنت به خاطرات

راننده تاکسی عاشق

نویسنده : m_sepanta

سرد است. جلوي در آپارتمان منتظرش ایستادم. مي‌رسد. يک بوق مي‌زند. انگار از توی چشم‌هایم انتظارم را مي‌خواند. شيشه را مي‌دهد پايين. 

- آقاي بيكي؟! 

+ بله... بله...

- بيا بالا داداش!  

+ مرسي 

- كجا تشريف مي‌برين؟

+ انتهاي همين خيابون يک جا کار دارم. 

مسير طولاني است. از من اجازه مي‌گيرد سيگار بكشد. با اكراه مي‌گویم اگر نكشيد بهتر است. بسته سيگار را با دستش مي‌کوبد روی داشبورد. مي‌گوید: «عطرت فرانسوي است؟»

لبخند مي‌زنم مي‌گویم: «چه فرقي مي‌كند؟» 

يک نفس عميق مي‌كشد مي‌گوید: «هيچي تلخ است ولي» 

+ چي تلخه؟

- همه چي... عطرتو ميگم!

يک كم بي‌حوصله به نظر مي‌آید. از ته ريش جو گندمي‌اش پيداست. 

مي‌گویم «آها درسته». 

صداي راديو كم است اما يک نفر دارد راجع‌به عشق صحبت مي‌كند. از او مي‌خواهم يه كم ولوم بدهد. می‌گوید چشم و سكوت مي‌كند.  

راديو - جناب دكتر به نظر شما انفعالات عشق چجوري اتفاق افتاده!؟خب توي مقوله‌ي عشق خيلي چيزها دخيل. اما جوهره‌ي عشق ذاتي است و هر كسي توي پنهاني‌ترين نقطه ذاتش عشق رو در اختيار داره و بعضي‌ها زودتر بهش دسترسي پيدا مي‌كنند و عده‌اي ديرتر. عشق به خالق، عشق به افراد مختلف، عشق به اجسام همه زير مجموعه‌هاي بزرگترين كانون انرژي دنيا هستن. 

سرعتش را كم مي‌كند، بهم نگاه مي‌كند و مي‌پرسد.  

- واقعا اين بحث ها برات جذابيت داره ؟ 

دوباره لبخند مي‌زنم «مگه عشق چيز بدي؟ آخه مگه بده آدم عاشق باشه؟ عشق جذاب‌ترين موضوع عالم امكان».  

پوزخندی به من مي‌زند و مي‌گوید: «نه خب! بد كه نيست. اتفاقا خيلي‌ هم خوب است. اما بحث كردن راجع بهش بي‌فايده‌ست وقتي عشق اتفاق افتاد، اتفاق افتاده! ديگر دليل نمي‌خواد كه بحث كارشناسي راه مي‌اندازن و مردم رو سركار ميزارن! 

به فكر فرو مي‌روم. راست مي‌گوید. خيلي ساده ولي حقيقتش ژست فيلسوف مآبانه‌ي من را به تمسخر مي‌گيرد. مي‌پرسم «تا حالا عاشق شدين؟» 

- واسه چي مي‌پرسي؟ منو مي‌شناسي؟ 

+ نه خب! مگه حتما بايد بشناسمتون كه جوابمو بديد؟ 

- عطرت زنونه‌ست؟ 

+ نه بابا زنونه چيه؟ چه ربطي داره به سوالم؟

- من يه نفرو 

بغضش از ته حنجره‌اش توی ذوق مي‌زند. دوباره مي‌گوید: «يک نفر را دوست... نه عاشقش بودم! خيلي به عطرهاي فرانسوي علاقه داشت. از وقتي نشستي توی ماشين من رو بردي به اون روزها...»

+ عطر مردونه مي‌زد؟

بسته‌ي سيگارش را بر مي‌دارد. اين‌دفعه اجازه نمي‌گيرد. كبريت را مي‌كشد زير سيگار. كمی شيشه را مي‌دهد پايين. مي‌گوید «رسيديم ته خيابون منتظرتون بشم يا برم؟» 

نگاهش مي‌كنم با خودم مي‌گویم عشق به سن و سال و قيافه و اين چیزها نيست. توي دود سيگارش غرق شده. من هم آنقدرها اذيت نمي‌شم... نمي‌دانم چرا! نگاهم مي‌كند، گوشه‌ی چشم‌هایش خيس است .

مي‌گوید «اين لعنتيا هر روز تقلبي‌تر ميشن چشمم سوخت»

مي‌زند كنار. مي‌گویم منتظر باشد برمي‌گردم. پياده مي‌شوم. مچ دستم را بو مي‌كنم، دلم برایش سوخته با خودم مي‌گویم لعنت به خاطرات تلخ!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٦/٠٢/٢٧
١
٠
خیلی زیبا بود نوشتتون/مرسی
آلاء
آلاء
٩٦/٠٢/٢٩
١
٠
خیلی خوب بود متشکرم:)
Hasti
Hasti
٩٦/٠٣/٠٥
١
٠
خيلي خوبه😍😍😍 موفق باشي عزيزم
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات