فقط یک دعای کوچک
داستانک

فقط یک دعای کوچک

نویسنده : h_sokoot

حدودا هشت شب بود که رسیدم خانه. به زور خودم را تا اتاقم کشاندم. کتم را درآوردم و پشت صندلی آویزانش کردم. کیفم را انداختم روی میز کارم. لیوان‌های کثیف چای و قهوه روی میز کنار لب‌‌تاب ردیف شده‌بودند. اتاقم حسابی در‌هم‌ریخته بود! هر کدام از لباس‌هایم یک گوشه افتاده‌بودند. جلوی آینه ایستادم. پیرهن سیاهم به من دهن‌کجی می‌کرد. تصویر میز کارم را در آینه تماشا می‌کردم که چشمم به قاب عکسش افتاد. برگشتم و از روی میز برش داشتم. خودم را روی صندلی رها کردم و به لبخند دلنشینش خیره شدم. در بد موقعیتی ترکم کرد و رفت. زیر لب نامردی نثارش کردم. ناگهان سربلند کردم و دیدم رو‌به‌رویم ایستاده‌است. زیر چشم‌هایش سیاه شده‌بود. صورت نحیف و لاغرش به زردی می‌نمود. کمی از دیدنش وحشت کردم. آرام ناله زد: «خواهش می‌کنم! کمکم کن! به تو نیاز دارم!» جواب دادم:« تازه از سرکار برگشتم! می‌بینی که خستم.» آهی کشید:« من از تو خسته‌ترم. التماس می‌کنم! فقط یک دعای کوچک!» بلند شدم و روی تخت دراز کشیدم:« جمعه! جمعه می‌کنم...» با گرم شدن چشم‌هایم او هم از مقابلم محو شد.

***

امیرعلی زنگ زده‌بود و خبر داده‌بود جمعه‌صبح همه می‌روند کوه. داشتم کوله‌ام را برای کوهنوردی آماده می‌کردم که احساس کردم کسی پشت سرم ایستاده‌است. برگشتم. باز هم خودش بود. عصبی پرسیدم:« چیه؟! چی می‌خوای؟!» صورتش از قبل هم زرد‌تر شده‌بود و لب‌هایش به کبودی می زد. در چشم‌های بی روحش درخشش کوچکی از امید پیدا بود. گفت:« فردا سر راهتون یه سر هم به من می‌زنید؟» پوزخند زدم:« نمی‌بینی می‌خوام با دوستام برم کوه؟! مثلا قراره منو از عزا دربیارن! اونوقت پاشم بیام قبرستون؟! تو هیچ وقت فکر اوضاع و احوال من نبودی! الانم نیستی!» دیگر چیزی نگفت. به کار خودم مشغول شدم.

***

داشتم درآمد یک ماهم را حساب می‌کردم که سر و کله‌اش پیدا شد. آثار سوختگی روی ساق‌های دستش پیدا بود. چشم‌هایش سرخ شده‌بود. به پول‌ها اشاره کرد و گفت: «فقط چند تومن صدقه!» با عصبانیت داد زدم: «نه! کلی جون کندم که جمعشون کنم.» سعی می‌کرد شانسش را امتحان کند: «‌فقط یه کم. به نفع خودت هم هست.» دسته‌ی اسکناس را پرت کردم سمتش و غریدم:« بیا. بیا برا تو! دیوونم کردی این مدت! من خودم زندگی دارم. می‌فهمی؟!» نشست روی زمین. سرش را میان دست‌هایش گرفت و زار زد:« تو هم آخرین امید منی. می‌فهمی؟! تو می‌فهمی فشار و گرسنگی و تنهایی یعنی چی؟! می‌فهمی تاریکی یعنی چی؟! می‌فهمی عذاب یعنی چی؟!» با حرص گفتم:« تو داری تقاص کارهاتو پس می‌دی! به من ربطی نداره.» با نامیدی گفت: «خودت هم به همین دچار میشی».

***

رفته بودم خرید که دیدم پیرزنی با چند کیسه ی میوه، لنگان‌لنگان در خیابان راه می‌رود. به قدری کمرش خم شده‌بود که مجبور بود برای اینکه جلویش را ببیند، سرش را تا آخرین درجه بالا بیاورد. دلم برایش سوخت. کیسه‌ها را از دستش گرفتم و تا خانه‌اش او را همراهی کردم. پیرزن بیچاره تمام مدت از بچه‌های نمک‌نشناسش شکایت کرد که رهایش کرده‌اند؛ آن هم حالا که به کمکشان نیاز دارد. بعد هم کیسه‌ی سبزی‌ها را نشان داد و گفت:« گاهی سبزی می‌خرم و پاک می‌کنم. تقسیم می‌کنم بین بچه‌هام. زنگ می‌زنم به دخترا و عروسام. شاید به بهانه‌ی گرفتن سبزی، به من یه سر بزنن. ببینمشون... دلتنگشونم!» من چیزی نگفتم. به خانه‌اش که رسیدم کیسه‌ها را دادم دستش. شروع کرد من را دعا کردن: «دستت درد نکنه پسرم. خدا حفظت کنه. خدا پدر مادرت رو برات نگه داره!» گفتم: «مادرم وقتی بچه بودم فوت کرد. پدرم هم همین یکی دو ماه پیش..» پیرزن بیچاره به معذرت‌خواهی افتاد: «ببخشید داغ‌شونو برات تازه کردم! خدا بیامرزتشون!» داخل خانه رفت و در را بست. صدایی از پشت سرم آمد:« ممنونم!» برگشتم و دیدم خودش آمده سراغم. اما این بار چهره‌اش دیگر زرد و لاغر نبود. سفید بود و درخشش چشمان سیاهش نشان از خوشحالی‌اش می‌داد. لبخندش درست مثل عکسی بود که از او روی میزم گذاشته‌بودم. گفتم:«بابا! خودتی؟!» فقط گفت:«ممنونم پسرم.» پرسیدم:« بابت چه؟» جواب داد:« بابت دعای پیرزن!» و در مقابل چشمان خیسم محو شد. او فقط خواستار یک «خدا بیامرزتشون» بود!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
f_zarrinfar
f_zarrinfar
٩٦/٠٢/٢٤
٠
٠
کاش یادمون نره ادمای زیر خاکو
شهاب الدین تقوی
شهاب الدین تقوی
٩٦/٠٢/٢٥
٠
٠
احسنت خیلی عالی
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٦/٠٢/٢٥
٠
٠
بسیار عالی
NA30M :)
NA30M :)
٩٦/٠٢/٢٥
٠
٠
چشام اشکی شد... باید به فکر اهل قبور باشیم یه روزی ما هم نیازمند یه صدقه ی کوچیک میشیم :( ممنون قشنگ بود واقعا! فقط... اون لپ تاپه :)
AsedHamid
AsedHamid
٩٦/٠٢/٢٥
٠
٠
آفرین، اول یه نگاهی به کل مطلب انداختم گفتم احتمالا از وسطش دیگه نمیخونم، اما جذابیت متن باعث شد تا آخر بخونم، لذت بردم.
f_rezaee
f_rezaee
٩٦/٠٤/٣٠
٠
٠
محتوا عالی بود ولی پسر خیلی خیلی نسبت به پدرش بی عاطفه بود. قلم خوبی دارید. تبریک میگم
h_sokoot
h_sokoot
٩٦/٠٥/٠٥
٠
٠
خیلی ممنون.
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
راهکارهای علمی در امان ماندن از سو ضن در سفرهای هوایی

چگونه عین آدم سوار هواپیما بشویم؟

٩٦/٠٨/٢٣
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
وقتی در کنارم نیستی...

در عمق وجودم ته نشینی

٩٦/٠٨/٢٣
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
قندیل‌های اندوه وجودم

کوچ برستو

٩٦/٠٨/٢٩
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
همین جا؛ کنار دل من

به تعداد همه

٩٦/٠٨/٢٨
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
یکی از آن هزاران برگ پاییزیِ

مُرده متحرک

٩٦/٠٨/٢٩
دشوار روزگاری است

اعجاز تنهایی

٩٦/٠٨/٣٠
تنها در خودم اشک می ریزم

یک فنجان فراموشی لطفا

٩٦/٠٨/٣٠
شعری سروده خودم

بغض آسمان

٩٦/٠٨/٣٠
تبلیغات