تاب بازی شهر
داستانی الهام گرفته از زلزله اخیر مشهد

تاب بازی شهر

نویسنده : بوریسونا پوگاچوا

فردای آن روز که صبح برگشتیم خانه بابا صبحانه نخورده رفت انباری و مشغول اره کردن شد، صدای اره تمام خانه را برداشته بود.

دیروز از ظهر انگار شهرمان هوس تاب بازی کرده بود، خانم روشن ما را با سرویس برگرداند خانه؛ من تا آن‌روز نمی‌دانستم زلزله اتفاق بدی است اما آنروز بابا زودتر آمد خانه و حال تک تک‌مان را پرسید بعد هم مرا بغل کرد. مامان هم مثل همیشه غر نزد و آمد نشست کنارمان، حتی خانم‌جان که همیشه فقط داد می‌زد و نفرین می‌کرد فقط زیر لب دعا می‌خواند؛ خانم‌جان همه بدنش خواب رفته مثل وقت‌هایی که من نمی‌توانم پایم را حرکت بدهم و مامان می‌گوید اشکال ندارد خواب رفته، بعد خودش بیدار می‌شود اما الان چند سال است که دست و پای خانم‌جان خواب رفته و بیدار نشده.

آبجی آرزو از ظهر گریه می‌کرد و مامان قرص‌هایش را داد که بخوابد، آبجی آرزو از من بزرگ‌تر است اما خوب بلد نیست آرایش کند و همیشه دورتا دور چشم‌هایش را سیاه می‌کند.

آنشب ما همه با هم رفتیم پارک و چادر زدیم، بقیه مردم هم آمده بودند مثل روز سیزده بدر، فقط نمی‌دانم چرا نگذاشتند ما بچه‌ها برویم تاب و سرسره بازی کنیم. البته من که بچه نیستم ولی خانم‌جان می‌گوید از بچه هم بدترم و مامان لبش را می‌گزد.

ظهر بالاخره بابا از انباری آمد بیرون و توی دستش یک کلبه کوچولو بود؛ گفت می‌خواهد بگذارد پشت شیشه پنجره آشپزخانه از طرف کوچه که آن دو تا یاکریم که هر روز می‌آیند آنجا می‌نشینند خانه درست کنند بعد اینجوری دفع قضا بلا می‌شود؛ خانم جان داد زد، اما بابا رفته بود توی کوچه.

***

من داشتم توی آشپزخانه ناهار می‌خوردم که سرم را بلند کردم و دیدم یاکریم چشم دوخته به غذای من، دستم را گرفتم روی قاشقم اما باز هم نگاه کرد، دلم سوخت گفتم حتما گرسنه‌اش شده و غذا ندارد به جوجه‌هایش بدهد. رفتم دو تا حلبی آوردم گذاشتم روی هم رفتم بالایشان. بشقاب غذایم را هم بردم بعد رفتم روی لبه پنجره و پنجره باز کردم خم شدم طرف کوچه بعد یک قاشق برداشتم و گرفتم طرفش اما فکر می‌کنم خیلی گرسنه‌اش بود که یکهو پرواز کرد طرف بشقابم ولی رد شد و رفت داخل آشپزخانه و خورد به مهتابی و افتاد کنار سفره آنجا غذا بخورد؛ خم شدم که به جوجه‌ها غذا بدهم که یکی‌شان پرید پایین من هم دنبالش پریدم پایین توی کوچه...

***

خانمی که سفید میپوشد و حواسش هست من از جایم جم نخورم به من می‌گوید تو برای دیگران دلت نسوزد هم به نفع خودت هست هم بقیه! اما من پشیمان نیستم که آن‌روز که یاکریم هوس کرده بود از غذای من بخورد گرسنه نماند فقط دوست دارم دوباره شهرمان تاب بازی کند که باز بابا و مامان مهربان شوند و بیایند مرا ازینجا ببرند.

پ.ن: این داستان ایده گرفته از توصیه یک شخصیت حقیقی در جریان زلزله اخیر مشهد است.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٦/٠٢/١٨
٠
٠
سه بار کامنت گذاشتم ارسال نشد :// این یادداشت بود داستان نبود! بدون تعارف ؛ چندان به دلم هم ننشست . خاطرم هست که چند وقت پیش یه مطلب طنزِ خیلی خوب نوشته بودین ؛ حتماً باز هم طنز بنویسید :) موفق باشید
آلاء
آلاء
٩٦/٠٢/١٩
٠
٠
این یه داستان کوتاه از زبان یه بچه معلول بود... یه داستان دو قسمتی طنز نوشته بودم که نمیدونم چجوری پاک شد از آفیس تبلتم و دیگه حوصلم نشد دوباره بنویسمش:\ پاینده باشید:)
آلاء
آلاء
٩٦/٠٢/٢٠
٠
٠
احیانا شمام فکر کرده بودین داستان درباره خودمه؟://
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٦/٠٢/٢٠
٠
٠
به نظر من این یادداشت هست نه داستان ! واسه همین طبیعی هس که فک کنن درباره ی خودتونه !
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٦/٠٢/٢٠
٠
٠
جا داره بگم " فدای مهربونیت " ..میگن آدم های مهربون رو از رفتارشون با حیونا بشناسین :) کارت خودت و پدرت واقعا درسته :)
آلاء
آلاء
٩٦/٠٢/٢٠
٠
٠
عاقا بجاااان مانیا این یه داستانه فقط!!!!! اونم از دید یه بچه معلول!! خدایی من انقد خنگ بنظر میااااام؟؟:/
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٦/٠٢/٢١
٠
٠
وای من پی نوشت رو نخونده بودم برا همین فکر کردم واقعیه. چرا خنگگگ. ینی غذا دادن به حیونا خوب نیست 😢؟ من اتفاقا خیلی از اون شخصیت اصلی خوشم اومد😊 راستش نه ، انقدر شفاف نبود که خواننده متوجه معلول بودن شخصیت اصلی بشه 😊
آلاء
آلاء
٩٦/٠٢/٢١
٠
٠
خوب هست ولی خب نه در این حد!! خواستم یه حرکت خرافه پردازانه رو نشون بدم متاسفم که واضح و شفاف در نیومده... بازم ممنون که راهنماییم کردی:)
آلاء
آلاء
٩٦/٠٢/٢٠
٠
٠
عزیزانی که این داستان رو خوندین اگه متوجه نشدین لازمه بگم که این یه داستان از زبان یه بچه معلول ذهنیه.... باور کنید من داستان خود من نیستم!!!خخخ
f.farzad
f.farzad
٩٦/٠٢/٢١
٠
٠
عزیزانی که این داستانو خوندین باور بفرمایید شخصیت اول داستان خودِ خودشه(صرفا جهت تشویش کردن اذهان عمومی ^_-)
آلاء
آلاء
٩٦/٠٢/٢١
٠
٠
نه اتفاقا منظورم تو بودی!:دیییییی
پربازدیدتریـــن ها
عشق را وداع گفته ایم

ملت خاموش یا ملت عاشق؟

٩٦/١٢/٠٥
دوباره عاشقش...

بی جهت نیست دلش شوق تو در سر دارد

٩٦/١١/٣٠
شعری سروده خودم

جویای محبت

٩٦/١١/٢٩
نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود

برای من درد همین است

٩٦/١٢/٠٥
دلش پر می کشید

به نام سارا

٩٦/١٢/٠٣
می خواهم توی لاک خودم باشم

در ستایش گم شدن

٩٦/١٢/٠١
بس کنید!

بازی با عشق

٩٦/١١/٢٩
جشن امضای رهش امیرخانی

لطفا در صف بمانید!

٩٦/١٢/٠١
شوق فردا تو

خواب و رویا تو

٩٦/١٢/٠٢
ترانه ای سروده خودم

چقدر دلگیرم از بهمن

٩٦/١١/٢٩
چرا این کابوس‌های بیداری تمام نمی‌شود؟

این شبیخون بلا باز چه بود

٩٦/١١/٢٩
سخنگوی دولت: مردم نگران مسائل اقتصادی شب عید نباشند!

یه قول دیگه... یه قول دیگه!

٩٦/١٢/٠٣
زمان می‌گذشت و من همچنان می‌نوشتم

مرا بخوان

٩٦/١١/٣٠
کاسه داغ تر از آش

لطفا قضاوت بکنید!

٩٦/١٢/٠٥
تو که نباشی

روزهای من

٩٦/١٢/٠٢
خواب‌هایش آشفته است

نمی توانم آرامش کنم

٩٦/١٢/٠٣
معجزه کربلا است

پایان غم عشق

٩٦/١١/٣٠
سقوط مستمر رسانه ای و سقوط پرواز تهران -یاسوج

ورشکستگی فضای رسانه ای کشور

٩٦/١١/٣٠
شعری سروده خودم

از کوچه‌ها باید بپرسم

٩٦/١٢/٠١
از کتاب جیبی غفلت نکنید

حتی درون جیب

٩٦/١٢/٠٥