بمان کنارم
باران در ظهر آفتابی

بمان کنارم

نویسنده : heydaretebari

دستم را به قصد زدن بلند کردم و فریاد کشیدم. 

«دیگه ازت خسته شدم لعنتی، می‌فهمی؟ تنهام بزار» معصومیت چشم‌های خیسش، دستم را روی هوا نگه داشت .

اشک‌هایش را با گوشه‌ی روسری‌اش پاک کرد و چمدان به دست از خانه خارج شد.

سرم را به پنجره تکیه دادم و از طبقه چهارم به در حیاط خیره شدم تا خیالم از رفتنش راحت شود.

گمان یک ربعی گذشت اما او هنوز وارد حیاط نشده بود، چشمانم را بستم. از سر راحتی نفس عمیقی کشیدم. صدای هق‌هق آرامش از پشت در می‌آمد. لبخند می‌زدم و اشک می‌ریختم . حال عجیبی بود، مثل باریدن باران در ظهری آفتابی.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
گل گلی خاتون :)
گل گلی خاتون :)
٩٦/٠٣/٠٦
٠
٠
گنگ بود... مثل بارون توی ظهر آفتابی...
پربازدیدتریـــن ها
نامه ام را به دستش برسانید

راستی خدا...

٩٧/٠٢/٣١
شعری سروده خودم

انقلاب سفید

٩٧/٠٢/٣٠
شعری سروده خودم

شرمسار

٩٧/٠٣/٠٢
آماده تر از همیشه

کار دل دلدادگی و کار او دل کندن است

٩٧/٠٣/٠٣
یاد تو را بسیار کنم

سه سخن رمضانه

٩٧/٠٢/٢٩
خارج از شهر و خارج از مرز!

رانده شدن به حاشیه شهر

٩٧/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

خورشید هشتم

٩٧/٠٢/٣٠
انشای یک دانش آموز دبستانی درباره ازدواج

غلط کردی!

٩٧/٠٢/٣١
شعری سروده خودم

خیال بودنت

٩٧/٠٢/٣٠
شعری سروده خودم

امید آخر شد افسانه

٩٧/٠٣/٠١
حکایت تلگرام و سروش

نامادری!

٩٧/٠٢/٣٠
این بیماری لاعلاج

یخچال گردی چیست؟

٩٧/٠٢/٣٠
عاشقی بی‌همتاترین حس زندگی‌ست

سر مشق عشق

٩٧/٠٣/٠١
شعری سروده خودم

عشق شاید که بشکند من را...

٩٧/٠٣/٠٢
استغفر اللهَ ربی و اتوب علیه

داروی بی موقع

٩٧/٠٢/٣١
لحظه ای را از دست ندهید

مسابقه بزرگ

٩٧/٠٢/٣١
شعری سروده خودم

بیا آقاجان

٩٧/٠٢/٣٠
اصلا مهم نیست چه زمانی برگردی

جمله ات را تمام نکن! برو...

٩٧/٠٣/٠١
در حسرت خرید دوربین

آرزو یا افسانه

٩٧/٠٣/٠٣
آغاز مکتب نمادگرایی جادویی

کتاب پایان نامه؛ جادوی قرن بیست و یکم

٩٧/٠٣/٠٣