داستان ما
شعری سروده خودم

داستان ما

نویسنده : سجاد رفائی نیا

صبر کن پنجره‌ها باز شوند،

لحظه‌ها را به تماشای تو خواهم آورد !

عطر صدها گل سرخ،

و صدای خوش مرغان مهاجر در باد؛

همه ارزانیِ یک لحظه نگاهت بادا ..

خوبِ من،

همدم شب‌های بلند،

تا به‌هنگام طلوع؛

چند جامِ غزل از باده چشمت بَرریز؛

صبحِ فردا بی‌شک،

داستان این عشق؛

گشته مهمانِ دهانِ دخترانِ لبِ رود

شده آرزویِ یک تا یک‌شان!

همه در نامه خود

مسئلت کرده ز اربابِ جهان؛

که بنوشند ازین باده عشق...

تو ولی خادر خود جمع بدار

تا زمین می‌چرخد؛

قلب و احساس کسی،

نشود مثل به آنچه که میانِ

من و توست ...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/٠٢/١٣
٠
٠
خیلی زیبا بود... مخصوصا اینجاش: "همه ارزانیِ یک لحظه نگاهت بادا"
سجاد رفائی نیا
سجاد رفائی نیا
٩٦/٠٢/١٤
٠
٠
لطف دارید خانوم باباپور..ممنونم
سجاد رفائی نیا
سجاد رفائی نیا
٩٦/٠٢/١٤
٠
٠
* تو ولی "خاطر" خود جمع بدار..اشتباها خادر تایپ شده
من:)
من:)
٩٦/٠٢/١٤
٠
٠
چه رمانتیک:)
سجاد رفائی نیا
سجاد رفائی نیا
٩٦/٠٢/١٥
٠
٠
ممنون که خوندید :)
Shaparak_n
Shaparak_n
٩٦/٠٢/١٥
٠
٠
مقادیری دلمان خواست! چه قشنگ بود....نشود مثل به آنچه که میانِ/ من و توست ... بسی زیبا و تاثیر گذار... چه حس ناب و عمیقی... مرسی از اشتراک این همه حال خوب
سجاد رفائی نیا
سجاد رفائی نیا
٩٦/٠٢/١٦
٠
٠
من از شما ممنونم،لطف دارید به بنده..مرسی که خوندید و نظرتون رو گفتید :)
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٢/١٦
٠
٠
{+}
سجاد رفائی نیا
سجاد رفائی نیا
٩٦/٠٢/١٧
٠
٠
:)
پربازدیدتریـــن ها