مردی که خواب نمی دید
معرفی کتاب

مردی که خواب نمی دید

نویسنده : بوریس برزوفسکی ارجمندوسکی

اولین‌‌بار که آن‌ را خواندم گمانم 14 سالم بود و باید درباره زندگینامه‌ای کنفرانس کلاسی می‌دادم برای 21 نفر، دومین باری که آن را خواندم باز هم 14_15 سالم بود و باید کنفرانس می‌دادم اما برای حدود 280 نفر!

آخرین‌بار اما چندوقت پیش‌ها بود که خواندمش تنها برای یک نفر، آن هم خودم! با چند کتاب دیگر اتفاقی پیدایش کردم و اتفاقی این یکی را آخر شب بعد از تمام مشغله‌هایم رفتم سراغش و خواندمش تا به پایان رسید و البته شب هم به پایان رسید!

***

کتاب از که می‌گوید؟

از مردی که شرترین و قلدرترین بچه محله شاپور بود و مادرش می‌گفت توی کله‌اش باد دارد و عقلش پاره سنگ بر می‌دارد و برادرش آنقدر کتکش می‌زد تا آدم شود...

مردی که معلم‌ها طعم تمام ابزارآلات تنبیه را به چشانده بودند و با تمام این‌ها در دبیرستان فراکسیون رازی که با التماس‌های مادرش ثبت نام شده بود، چک جانانه‌ای خواباند زیر گوش دختری که فکرش را هم نمی‌کرد بعدها شهبانوی ایران شود.

اخراج شد و رفت دبیرستان خرد و پوست انداخت و تغییر کرد و عوض شد با تحولی عمیق و ریشه‌ای، آنقدر که حاج شیخ محمود رازی مدیر دبیرستان خرد با پارتی بازی او را دوباره برگرداند فراکسیون رازی، آنقدر تغییر که پروفسور آندره باورش نمی‌شد همان دانش‌آموزی‌ست که قبلا اخراجش کرده...

مردی که در اعتصاب میدان 24 اسفند از مجسمه 3 متری رضاشاه بالا رفت و حلقه سیم بکسل را انداخت گردن مجسمه...

مردی که به گیسن آلمان رفت تا پزشکی بخواند اما از نیمه راه علی‌رغم علاقه برای حفظ استقلال مالی رها کرد و مهندسی کشاورزی در پیش گرفت. برای اولین‌بار در آلمان انجمن اسلامی دانشجویان شهر گیسن را پایه گذاری کرد... برای انجمن‌های اسلامی آمریکا و کانادا نامه نوشت و کنگره آخن را در خود شهر آخن با حضور پرشور مسلمانان بسیاری تشکیل داد و بعدها هم کنگره‌های برانشوک... رهبر مسلمانان اردن پیشنهاد داد برای تکمیل علوم قرآنی به اردن برود، پیشنهادی که از رد کردنش پشیمان شد...

مردی که روزی با ناباوری آیت الله بهشتی را که نشریه را در دست داشت، در آپارتمان زیر شیروانی‌اش ملاقات کرد... در عراق سراغ خانه امام خمینی را گرفت و ملاقات کرد برای کسب تکلیف... و روزهای اول بازگشت به ایران آیت الله طالقانی را بعد از پرس و جو در محله قلعه وزیر پیدا کرد و توصیه‌هایش را شنید.

مردی که کلاس‌های آموزش قرآن گذاشت و جوانانی تربیت کرد که آموزش اسلحه و ورزش‌های رزمی فرا می‌گرفتند...

با همان‌ها شناسایی کارخانه عرق‌سازی را مهندسی کرد... پشت بام دانشکده مبارزه کرد... بر ضد رژیم فعالیت سری می‌کرد که مامور های ساواک ریختند خانه‌اش و بردنش... بازجویی... سلول انفرادی... شکنجه‌های مخوف...

مردی که دکتر بهشتی او را کاندید وزیر کشاورزی کرد اما خودش را کنار کشید تا دکتر شیبانی وزیر باشد و او معاونش...

مردی که با تمام تخصص‌هایش در رده بسیجی رفت جبهه... داوطلب شد آمبولانس براند... بعد فرستادندش واحد بهداری دستیار دکتر و امدادگری... هر موقع بحث حول و حوش آیات قرآن می‌شد رشته بحث را در دست می‌گرفت و تا آخر پای اصلی بحث میشد... حتی به اجبار بچه‌ها امام جماعت شد امام جماعت اردوگاه... داشت قنوت می‌خواند که اتفاق افتاد: سنگ سیاه و کبودی بود در یک متری‌اش... تمام اجزایش از هم باز شده بود... دائم به شکل‌های هندسی خاصی تغییر شکل می‌داد... مانده بود چرا اجزای سنگ از هم نمی‌پاشد... از تعجب پاهایش را روی زمین سفت کرد، جا عوض نکرده بود همانجا بود چشم‌هایش داشت می‌سوخت گوش‌هایش داشت کر می‌شد روی ستون فقراتش عرق نشسته بود صورتش کاملا خیس بود... صداهای خفه‌ای می‌شنید از روبرو... درست طرف قبله... از جایی که سنگ بود... نزدیک بود فریاد بکشد... فکر می‌کرد شاید در این دنیا نیست... صدایی شنید رسا و روشن...بغض دو دستی گلویش را فشرد و از چشمانش اشک جاری شد... سنگ داشت خدا را ستایش می‌کرد و او شنیده بود...به عمرش فقط یکبار دیگر هم چنین چیزی را دید... توی کربلای پنج نخلستان‌های شلمچه زیر باران گلوله در محاصره دشمن...

مردی که...

مردی که...

مردی که خواب نمی‌دید... اسیر آزاد شده ایرانی اسدالله خالدی.

***

داود بختیاری دانشور گفته‌های مهندس خالدی را با عنوان تنظیم و فصل‌بندی کرده و انتشارات سوره مهر آن را به چاپ رسانیده است.

دانشور می‌گوید: نمی‌دانستم چرا اینقدر برای چاپ خاطراتش اصرار دارد. حتی یکی دو بار با مدیرمان حرف زد که پادرمیانی کند شاید این کتاب زودتر چاپ شود ولی کار باید سیر طبیعی خودش را می‌کرد.

وقتی اواخر تابستان امسال(1384) تماس گرفتم تا خبر بدهم که خاطراتش چاپ شده، از طرف خانواده‌اش برای مراسم سومین روز درگذشتش در یکی از مساجد دعوت شدم!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
f.farzad
f.farzad
٩٦/٠٢/١٣
٠
٠
کاش مسئولین هم به جای اینکه به فکر ریاست و نشستن پشت اون میز سِمت باشن به این فکر کنن که اصلا لیاقتشو دارن یا نه! ممنونم آلاء جان : )
آلاء
آلاء
٩٦/٠٢/١٣
٠
٠
بح بح محبوبه جانمان^_^ دقیقا همینطوره، توصیه میکنم حتما بخونیش من گوشه خیلی کوچیکی از جذابیتهای کتاب رو فقط تونستم بگم...
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٦/٠٢/١٣
٠
٠
خیلی جالب بود ٬ واقعاً خیلی خوب و جالب :)) ممنون :) موفق باشید
آلاء
آلاء
٩٦/٠٢/١٣
٠
٠
اگه بخونید که جالبیتش چند برابر هم میشه براتون:) پاینده باشید:)
AsedHamid
AsedHamid
٩٦/٠٢/١٩
٠
٠
وااااووو !!!! ... عجب داستانی! عجب کتابی! امیدوارم فراموش نکنم و این کتاب رو بگیرم! ممنون از معرفی زیبای شما، واقعا لذت بردم
آلاء
آلاء
٩٦/٠٢/١٩
٠
٠
بعله واقعا فوق العادس من از کمتر زندگی نامه ای خوشم میاد ولی اینو سه بار خوندم!درود بر شما حتما بخونید
پربازدیدتریـــن ها
در مدار تو هستم اما...

هم حصار

٩٧/٠٦/٢٠
چند کلمه با جیمی‌ها

روزگار ما و جیم

٩٧/٠٦/٢٥
با ایشون چه نسبتی دارید؟

آقازادگی

٩٧/٠٦/٢١
شعری سروده خودم

به نام خدا

٩٧/٠٦/٢٦
می‌خوام برم آسمون

سقوط رو به بالآ

٩٧/٠٦/٢١
او سیب باغ دیگری‌ست

دل بکن

٩٧/٠٦/٢١
دو روایت از محرم امسال

هر روز محرم است

٩٧/٠٦/٢٤
شهری که می‌رویم، چه جور شهری‌ست؟

شصت کیلومتر دلتنگی

٩٧/٠٦/٢٤
چه شد که این‌‍طوری شد؟

محافل سرد شده فامیلی

٩٧/٠٦/٢٠
شعری سروده خودم

دوستت دارم

٩٧/٠٦/٢٤
بد دردی‌ست

وابستگی

٩٧/٠٦/٢٢
خدایا یعنی می‌شود؟

پاییز در راه است...

٩٧/٠٦/٢٤
شعری سروده خودم

فرزندت کجاست؟ شعر طنز

٩٧/٠٦/٢٢
بازیگوشِ کی بودیم ما؟!

سفرنامه آذربایجان - قسمت پنجم

٩٧/٠٦/٢٠
سرمان را گول مالیده‌اند

پاییز فصل مزخرفیست؟

٩٧/٠٦/٢١

پدر، پسر و بستنی‌ای که آب نشد

٩٧/٠٦/٢٢
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت چهارم

٩٧/٠٦/٢٣
شعری سروده خودم

آدمک فانی

٩٧/٠٦/٢٦
آزادشهر سقوط کرد!

سفرنامه آذربایجان - قسمت ششم

٩٧/٠٦/٢٦
خانۀ شب

سر سوزن ذوقی

٩٧/٠٦/٢٦