تردید
نگاه سردش

تردید

نویسنده : h_sokoot

دیدم بی‌حوصله خودش را روی مبل انداخت. چند نفس عمیق کشید تا آرامش بگیرد. مایوسانه به برگه‌هایی که روی میز بودند، خیره شد. تنها بود. وقت خوبی بود تا با او کمی خلوت کنم. از آینه بیرون پریدم و وارد اتاقش شدم. متوجهم شد اما به روی خودش نیاورد. پرسیدم: «چرا ناراحتی؟» جواب نداد. با چشم به برگه‌های روی میز اشاره کردم: «گفتن داستانتو چاپ نمی‌کنن نه؟» باز هم جوابی نداد. نگاه سردش اذیتم می‌کرد. ادامه دادم:« ناراحت نباش. اگه یه کم تغییرش بدی...» وسط حرفم پرید: «برام مهم نیست....حدس می‌زدم نخوان چاپش کنن.» فهمیدم علت ناراحتی‌اش چیست. دیشب صدای جر‌و‌‌ بحث او و شوهرش را شنیده بودم. گفتم: «حتما به خاطر اینکه قراره طلاق بگیرین حالت گرفته است».

-  اونم مهم نیست! خیلی وقت بود خودم به فکر طلاق افتاده بودم.

-  نکنه مهریه‌ات رو نمی‌خواد بده؟!

-  چرا. میده... نصفشو! بقیشو بخشیدم.

با چشم‌های گشاد پرسیدم: «چرا؟ اونوقت عوضش چی می‌خواد بهت بده؟»

-  هیچی. من اصلا به مهریه‌ام نیازی ندارم. برای همین...

بهت زده گفتم: «همین؟! چون نیازی نداری؟! نکنه تهدیدت کرده؟!» هی جیغ مانندی کشیدم: «نکنه تهدید کرده طلاقت نمیده؟»

- نه! تهدید نکرده! اون که از خداش بود! من نخواستم. گفتم بزار می‌خواد دوباره ازدواج کنه یه پولی براش بمونه...

نفسم به زور بالا می‌آمد: «ازدواج کنه؟! دوباره؟»

- آره. با منشی شرکتشون. دختر خوبیه. چند باری دیدمش. دیشب گفت چند ماهیه تو فکر طلاقه تا با اون منشیه ازدواج کنه...

با عصبانیت گفتم: «اون می‌گفت و تو هم همین‌جوری نگاش می‌کردی؟! چیزی نگفتی؟»

با بی‌رمغی جواب داد: «نه. نگفتم. فقط گفتم امیدوارم خوشبخت شن.» اخم‌هایم را در هم کردم و با غیظ گفتم:«خوشبخت؟! ببینم مگه تو ازش متنفر نیستی؟... نکنه هنوز دوستش داری؟»

-آه. نه! ولی دلیل نمیشه که نخوام خوشبخت شه! در ضمن اون دختره که گناهی نداره که به خاطر تنفرم زندگی‌شو نفرین کنم! داره؟

با تعجب و خشم جواب دادم: «بله که داره! معلوم نیست اون منشیه چی کار کرده که شوهرت عاشقش شده! تو هم انگار شوهرتو سهم خودت نمی‌دونی نه؟!»

با تلخی جواب داد: «خیلی وقته احساس می‌کنم سهم من نیست...» بعد از کمی مکث گفت: «در هر صورت ما داریم جدا می‌شیم. اون دیگه به من مربوط نیست... برام مهم نیست که قبلا چی کار کرده و الان می‌خواد چی کار کنه.»

یک ابرویم بالا پرید: «اگه برات مهم نیست پس دردت چیه؟»

- اون دیشب گفت که تقصیر منه کارمون به اینجا کشید... به من گفت آشغال!

دست‌هایم را روی سینه جمع کردم و به دیوار تکیه دادم. پوزخند زدم: «خب که چی؟»  چشم‌های سردش را به من دوخت: «اون به من... به تو... به ما توهین کرد». 

- فکر کرده کیه! مردک عوضی... تو هم لابد نشستی همین‌جوری نگاش کردی؟

سکوتش نشان از جواب مثبت می‌داد. بعد از چند لحظه گفت: «خب٬ چه کار می‌کردم؟...» مکث کرد: «گفت من از‌خود‌راضی و بد‌اخلاقم. تمام این چهار سال تحملم می‌کرده.» با حرص غریدم:«غلط کرد!»

- گفت اونقدر تو داستان‌هام غرقم که...

بغض کرد: «اونو نمی‌بینم».

بعد برگه‌های جلو رویش را بالا گرفت: «گفت که داستان‌هام مثل خودم بی‌خود و ضعیفن. گفت که از نویسندگی چیزی حالیم نیست.» وسط حرفش پریدم: «اونوقت اون از نویسندگی چیزی حالیشه؟» ادامه داد: «نه.... اون اهل داستان نیست...اما منطقیه... من به حرفش اعتماد دارم!» ابروهایم بالا پرید. با تمسخر گفتم: «اعتماد؟! همین ماه پیش که بهت گفت میره سفر کاری اما بعد فهمیدی با دوستاش رفته شمال، اون موقع هم بهش اعتماد داشتی؟!»

- درباره‌اش حرف زدیم. گفت که اگر بهم می‌گفت بهش اصرار می‌کردم که زودتر برگرده یا منم ببره...

با پوزخند گفتم: «منشی‌اش هم اونجا بوده! مگه خودش بهت نگفت؟» سرد و بی‌روح نگاهم کرد. «بی‌خیال».

- بی‌خیال؟!

- خواهش می‌کنم بس کن! تقصیر من هم بود! شاید باید...

- چی؟! لابد باید درکش می‌کردی! باید راحتش می‌ذاشتی! باید بیشتر آرایشگاه می‌رفتی! باید دو تا کتاب آشپزی می‌گرفتی می‌خوندی!

باز بغض کرد: «همین‌ها رو گفت». 

- مسخره است! چرا قبل از اینکه کارتون به اینجا بکشه اینا رو بهت نگفته بود؟! اینا همش بهانه است!

- من هم همینو پرسیدم...

بغضش را باز فرو خورد. اصرار داشت قوی باشد: «گفت من اونقدر خود‌پسندم که کسی جرئت نداره بهم بگه بالا چشمم ابروئه!» با چشم‌های گشاد گفتم: «اما تو اینطوری نیستی!»

- آه... نمی‌دونم...

- تو برای این زندگی کم نزاشتی!

- نمی‌دونم...

- اون مقصره! اینا رو میگه که خودش رو تبرئه کنه!

- نمی‌دونم...

- چرا نمی‌دونی؟! چیو نمی‌دونی؟!

سرش را انداخته بود پایین. جلو رفتم. دستم را زیر چانه‌اش گذاشتم. با کمی فشار سرش را بالا آورد. زل زدم در چشم‌هایش... بی‌روح، خالی، تهی! پرسیدم: «میشه بگی چته؟!» دیدم گلویش فشرده شد. هنوز داشت آن بغض لعنتی را نگه می‌داشت. اشک در چشمانش حلقه زد: «تقصیر من بود! به خاطر کارهام... رفتارام... فکرای بچه‌گانه‌ام... زندگی‌مونو خراب کردم!» ازش فاصله گرفتم و با حالت مشکوکی پرسیدم: «اینا رو خودش بهت گفت؛ نه؟!» لب پایینش را گاز گرفت. هنوز مقاومت می‌کرد! حتی مقابل من!: «حق با اونه! من یه آشغالم!» با ناچاری دست‌هایم را در هم قفل کردم و پشت سرم گذاشتم:« باشه! باشه! تو آشغال! اما اون چی؟»

- اون دیگه مهم نیست!... من مهمم و تو!

عصبانی گفتم: «حرفتو بزن!»

داشت با بغضش مبارزه می‌کرد! آرام و شمرده می‌گفت: «من خودم رو آدم کاملی نمی‌دونستم... اما نمی‌دونستم اینقدر بدم! اینقدر... چندش‌آور!» از سر ناچاری آه بلندی کشیدم: «چندش‌آور؟!... اینم اون گفت؟! تو آدم بدی نیستی!... چرا به خودت اطمینان نداری؟! هان؟!» جوابم را که نداد بلندتر داد زدم: «هان؟!» بغضش داشت پیروز می‌شد: «من تلاش می‌کردم خوب باشم اما اون گفت... دیگه مطمئن نیستم... من... من مردّد شدم!» و بغضش ترکید. صدای هق‌هقش ضعفش را به رخ می‌کشید. شانه‌های لرزانش که آرام گرفت گفتم: «تو رو مردّد کرده...» و متوجه شدم خودم دارم گریه می‌کنم: «نزار یکی مثل اون باعث بشه از پایه نابود بشی!» او خیره نگاهم می کرد. به درون آینه خزیدم. آمد و رو‌به‌رویم ایستاد. در آینه نگاهی انداخت. دستش را بالا آورد و آرام به زیر چشمانش کشید. به ناچار از او تقلید کردم. آرام زیر لب گفت: «چقدر چشم‌هایم پف کرده!» و فهمیدم که چشم‌های من هم پف کرده است.

 

* این داستانی است که برای جشنواره فرستادم اما به مرحله نهایی راه نیافت.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/٠٢/٠٩
٠
٠
من خیلی خوشم اومد از داستانتون. دمتون گرم. اول ک علائم نگارشی و اینا رعایت شده بود ک این خوبه. هرچن ک نمیدونم کاملا درست بوده یا نه. بعدشم با وجود فضای محدودش و مکالمه بودن از اول تا اخر و شاید یه سری سوالای بدیهی هنوز جذابیت داشت از اول تا اخرش چون شخصیت پردازی زن رو دوس داشتم. خوددرگیری و نوع روایت رو. یه جور خرق عادت تو کار بود. هم برا روایت هم برا برخورد زن با شرایطش و جوابش ب سوالا. حالا لابد به سلیقه هم برمیگرده ولی به هرحال خیلی چسبید و من نقصی توش ندیدم. ممنون ک به اشتراک گذاشتینش.
Shaparak_n
Shaparak_n
٩٦/٠٢/١٠
٠
٠
بزار گمانم از مصدر زاریدن یعنی گریه کردن باشه....بذار درسته ها :))) نذاشتی هم همون نگذاشتی خودمونه که با دال ذاله! تکرار افعال به خصوص تکرار پی در پی فعل بود اذیت کننده اس. مرسی رعایت نکات نگارشی! دیالوگ نویسی هاتون خوب بود خصوصا جملات مربوط به تصویر... اما تردید رو تو جملات خانم نقش اول خیلی حس نکردم... شاید باید بیشتر با کلمات بازی کنید. فضا سازی خوب بود اما اسم داستان هیچ کششی رو در خواننده ایجاد نمی کنه. پایانش هم هرچند باز طور(!) بود اما خوب جمعش کردین...
h_sokoot
h_sokoot
٩٦/٠٢/١٠
٠
٠
در این داستان تردید در تصمیم گیری نبود. زن در درست و غلط و شخصیت خودش دچار تردید شده بود. ممنون از نظرتون. امیدوارم کردید
NA30M :)
NA30M :)
٩٦/٠٢/١٠
٠
٠
خیلی قشنگ بود لذت بردم کاش شمام جایزه میبردی =)
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
راهکارهای علمی در امان ماندن از سو ضن در سفرهای هوایی

چگونه عین آدم سوار هواپیما بشویم؟

٩٦/٠٨/٢٣
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
وقتی در کنارم نیستی...

در عمق وجودم ته نشینی

٩٦/٠٨/٢٣
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
قندیل‌های اندوه وجودم

کوچ برستو

٩٦/٠٨/٢٩
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
همین جا؛ کنار دل من

به تعداد همه

٩٦/٠٨/٢٨
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
یکی از آن هزاران برگ پاییزیِ

مُرده متحرک

٩٦/٠٨/٢٩
دشوار روزگاری است

اعجاز تنهایی

٩٦/٠٨/٣٠
تنها در خودم اشک می ریزم

یک فنجان فراموشی لطفا

٩٦/٠٨/٣٠
شعری سروده خودم

بغض آسمان

٩٦/٠٨/٣٠
تبلیغات