پرنده كوچك خوشبختي
مفهوم زندگی

پرنده كوچك خوشبختي

نویسنده : faezeh76

هميشه كمدهايش پر بود از لباس‌هاي قشنگ و زيبايي كه حتي من كودك را جذب مي‌كرد. لباس‌هاي قشنگي مي‌پوشيد و زيبا مي‌شد.

لب‌هايش هميشه قرمز بودند و موهاي طلايي‌اش را بي‌هيچ حصاري روي شانه‌هايش رها مي‌كرد. خاله‌ام آن زمان‌ها واقعا زيبا بود. هر وقت كه مي‌ديدمش طاقت نمي‌آوردم و از او تعريف مي‌كردم. حتي گاهي لباس‌هاي او را با مادرم مقايسه مي‌كردم و به مادر مي‌گفتم. آن‌وقت هر دوي آن‌ها به كودكي‌ام مي‌خنديدند. وقتي به خانه‌مان مي‌آمد كنارش مي‌نشستيم و تكان نمي‌خورديم انگار خاله چراغي بود و ما هم پروانه محتاج به نور !

خاطرات شيرينش را تعريف مي‌كرد و سقف خانه‌مان ريسه‌بندان خنده‌هاي بي‌وقفه‌مان مي‌شد. همان موقع‌ها بود مي‌خنديد، زيبا بود، آبي فيروزه‌اي به تن مي‌كرد ، عاشق بود! و شايد خوشبخت! انگار پرنده كوچك خوشبختي روي شانه‌هايش نشسته بود و هرچه او آرزو مي‌كرد آمين مي‌گفت.

اما يك روز آفتاب زندگي‌اش از پشت بام عبور كرد و ديگر گرمايش را به قلب آه كشيده‌اش نبخشيد. ديگر هيچ‌وقت موهايش طلايي نشد و لب‌هايش آن سرخي زهرگونه را نداشت. ديگر آبي فيروزه‌اي به تن نكرد و تنها سياه شد.

حقيقت را بخواهيد فهميدم زندگي تنها زل زدن در نيمه پيدا شده و قربان صدقه‌اش رفتن نيست. زندگي تنها قرارهاي هميشگي زير درخت سيب با دو ليوان چاي قند پهلو كه تو قندش بشوي و او پهلويت بنشيند نيست. من فهميدم تمام اين‌ها هزينه دارد و زمان آن را از ما مي‌گيرد.

هفته پيش بعد از چند سال دوباره آبي فيروزه‌اي به تن كرد. انگار باز هم عاشق است اما اين‌بار احساسش در آغوش شانه‌هاي مردانه‌اي اسير نشده!

بازهم مي‌خندد بازهم آرزو مي‌كند و انگار پرنده خوشبختي بازهم آمين مي‌گويد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٦/٠٢/٠٨
٠
٠
غیر از اون قسمت «انگار او شمع است و ما پروانه» که مثالش به دلم ننشست ؛ بقیه ی نوشته خیلی به دلم نشست و خیلی خوب بود :) ولی درباره ی علت غروب خوشبختی اش نگفتین و یه نتیجه گیری کردین و گفتین : البته الان دوباره شبیه آدمای خوشبخت شده ! شفاف بیان نشده بود ! همسرش فوت کرده بود ؟ موفق باشید
faezeh76
faezeh76
٩٦/٠٢/١٠
٠
٠
سلام ممنون از حضورتون شرمنده با تاخير جواب مي دم :) بله اون مثالش شايد كمي تكراري بود! در مورد شفاف نبودن هم نوشته هاي گنگ رو بيشتر مي پسندم اما خب راست مي گين شايد بايد بيان مي كردم. فرض رو بر همين بگيريد كه همسرش فوت كرده. باز هم ممنون :)
NA30M :)
NA30M :)
٩٦/٠٢/٠٨
٠
٠
خیلی قشنگه فائــزه جانم =) خداروشکــر که خوشبختی دوباره به سراغش اومــد =)
faezeh76
faezeh76
٩٦/٠٢/١٠
٠
٠
ممنونم نسيم :) شرمنده با تاخير جواب مي دم
P_amin
P_amin
٩٦/٠٢/٢٠
٠
٠
خوب بود..ولی ببخشید اصلا اینجوری زیاد جالب نیست که یه چیزی روایت کنیم بعد نه دلیل اتفاقات در اون باشه نه نتیجه ای .اینجوری شبیه یه دفترچه خاطرات شخصی میشه ک خب خوندنش خیلی ها ترجیح نمیدن.نوع روایت خوب بود ولی چرا شخصیت شادی ک روایت کردید یه دفعه از این رو به اون رو شد.. احساس کردم انگار دارم کتابی میخونم که برگه هاش از وسطش پاره شدن.البته این نظر من هست.
پربازدیدتریـــن ها
به دور از هرگونه طنزیجات

در توصیف دوستان جیمی

٩٧/٠٤/٢٨
آزاد باش

آهای دیوانه

٩٧/٠٤/٢٦
شعری سروده خودم

آشفته دنیا

٩٧/٠٤/٢٥
قدرتی بزرگ تر

چهارده ساله ی خداناباور

٩٧/٠٤/٢٥
از آینده این نامه اطلاعی ندارم

خانه‌ای که پدر ندارد

٩٧/٠٤/٢٣
اینجا نزدیک اسمان است

زندگی واقعی

٩٧/٠٤/٢٥
شعری سروده خودم

جوانی و خامی

٩٧/٠٤/٢٧
قلبم به درد آمد

خط مستقیمی به بهشت لطفا

٩٧/٠٤/٢٤
دلم گرفته است

زنان همگام زنان

٩٧/٠٤/٢٧
صدا و سیمای بی کفایت

نمایش بدبختی با بیت المال

٩٧/٠٤/٢٣
توجه به توانمندی بازیگران

مواد لازم جهت یک فیلم کمدی ایرانی

٩٧/٠٤/٢٦
دانشمندها چه غلطی می کنند؟

چقدر رابطه ی نیمه کاره در من مرد

٩٧/٠٤/٢٧
ناراحتم که در حال تمام شدن است

یک روز فوق العاده

٩٧/٠٤/٢٨
فمینیست وارداتی!

نامه‌ای برای دختران سرزمینم

٩٧/٠٤/٢٥
این روایت هر صبح من است

فرشته ای در حیاط

٩٧/٠٤/٢٧
خاطرات زمستانی

مردی با شال گردن آبی

٩٧/٠٤/٢٤
متاسفم...

ایست قلبی

٩٧/٠٤/٢٥
چشم بر ناز لبت

سوگند

٩٧/٠٤/٢٦
دیوانه شدم

در جستجوی روی ماه تو

٩٧/٠٤/٢٣
طنز

ایده‌هایت را برای سوژه کردن دوست دارم

٩٧/٠٤/٢٦