دختر جوان با گام‌‌های بلند راهرو اوین را طی‌کرد و به جلوی باجه ارتباط رسید از آن‌طرف مرد که لخ لخ‌کنان خودش را پشت شیشه رسانده‌بود، دست برد گوشی را بردارد که چشمش به کاغذها و مدارکی که دخترش به شیشه چسبانده ‌بود افتاد، حدس زد که مثل همیشه کارنامه دانشگاه یا تقدیرنامه مسابقات رباتیک است اما...

***

گوشی را که زمین‌ گذاشت به پایان انتظار برای رویاهایش اندیشید، به‌رهایی از حجم انبوه مشکلاتش، پرداختن‌ به کار مورد‌علاقه آن هم در رم، خانه‌ای رو به آب‌ها، ماشین کادیلاک زرد، همه و همه در کنار سپیده دخترش، درمان سپیده، سلامتی سپیده، تحصیل سپیده، موفقیت سپیده، خوشبختی سپیده و... همگی داشت ممکن‌ می‌شد؛ ‌بخواست بالا دستی‌هایش در گروهی که طی دوران‌تحصیلش در ماساچوست جذبش‌ کرده و تابحال حمایتش کرده ‌بودند داشت دست به ریسک‌ بزرگی می‌زد، تابحال هم کارهای ریز و درشت زیادی برایشان انجام‌‌ داده‌بود اما بعد از استعفایش از عضویت‌گروه قول‌داده‌ بودند این آخرینش باشد و در برابرش کمکش ‌می‌کردند؛ کار سختی بود اما به نظرش می‌ارزید...

وسایل کار و محفظه منفجره را برداشت، وارد گاراژ شد و به جاسازی محفظه در جلوی سپر ماشین مشغول‌شد... طبق محاسبات اگر فشار n نیوتنی مورد‌نظر به حسگرهایی که روی سپر کار گذاشته ‌بود وارد‌ می‌شد در‌ جا کل محفظه پر‌فشار و سریع پرت می‌شد جلو و مانع را هم هل می‌د‌اد عقب و انفجار و در پی‌اش آتش سوزی و... و لازمه آن تنها فشاری برابر حداکثر برخورد با یک استوانه ‌چوبی مثل یک درخت نازک یا یک استوانه گوشتی مثل یک انسان!

ماشین که آماده‌شد چمدان‌ها را هم آماده‌کرد و کشید داخل‌پذیرایی بعد خودش را رساند بیمارستان و مستقیم راهی اتاق‌سپیده شد؛ تن‌ بیمار سپیده را که در خواب‌بود درآغوش‌ کشید و آرام گونه‌اش را بوسید و آمد بیرون هزینه ترخیص را حساب‌کرد و گفت تا آخر شب می‌آید ببردش؛ از بیمارستان که بیرون‌آمد با احتیاط از مسیرهای خلوت‌راند تا نزدیک محل مورد‌نظر شد؛ طبق اطلاعات روزهای چهارشنبه دکتر غروب از دانشگاه برمی‌گشت و بعد می‌رفت خانه بعد از ‌شام می‌زد بیرون و تا سرکوچه پیاده طی‌میکرد و سر‌کوچه سوار ماشینش _که ابتدای کوچه پارک‌می‌کرد و داخل‌نمی‌برد که بیرون ‌آوردنش از آن کوچه ‌تنگ که عرضش به اندازه یک‌ماشین بود وقت ‌نگیرد_  می‌شد و می‌راند بطرف مرکز تحقیقات‌ ژنتیکی و بیولوژیکی.

عقربه‌های ساعت روی 9 بود که رسید سر فرعی و با دیدن ماشین پارک‌ شده دکتر در آنجا پیچید داخل کوچه و ماشین را آرام ‌آرام جلوتر راند و همزمان مسیر فرارش را از ذهن‌ گذراند؛ ابتدا با استفاده از تاریکی هوا به سرعت از ماشین پیاده و در ساختمان‌ مخروبه کناری مخفی‌ می‌شد و بعد با جمع ‌شدن مردم با موتور آن‌جا را ترک‌ می‌کرد. کلاه را کشید روی صورتش، خم‌کوچه را رد‌ کرد و چشم به انتهای‌ کوچه و دکتر _که داشت درب‌ خانه‌اش را می‌بست_  دوخته‌بود که سر و صدای دختر بچه‌ای حواسش را پرت‌کرد؛ دخترک در حالیکه با شادی کودکانه‌ بالا پایین می‌پرید و خوشحال جیغ ‌می‌زد: «آخ جون‌آخ جون بابایی قول ‌داده بریم پارک.» جست‌ و خیزکنان جثه کوچکش را از کنار ماشین عبور‌داد؛ دخترک که دور می‌شد یک لحظه فکرکرد چقدر شبیه سپیده بود یعنی می‌رسد روزی که سپیده هم خوب شود و اینطور بالا پایین بپرد و شادی‌ کند؟ دوباره حواسش را داد به ‌جلو و به مرد‌ جوانی خیره ‌شد که لبخند به لب در حالیکه می‌گفت: یواش‌تر آیدا، آروم‌تر بدو... تندتند قدم برمی‌داشت و به او نزدیک‌تر می‌شد.

خودش بود، همین‌جا باید گاز می‌داد و کار را تمام ‌می‌کرد؛ چشمانش را برای لحظه‌ای بست تا تمرکز کند که تصویرها جلوی چشمانش رژه ‌رفتند: دخترک جست وخیزکنان و مردجوان پشت سرش... همان هدف موردنظر... کوباندن ماشین... انفجار... ترور... چشم‌های‌دخترک که شبیه سپیده بود... سپیده...

در میلیونیم ثانیه و درست زمانی‌که دو متر بیشتر با هدف در روبه‌رویش فاصله‌ نداشت فرمان را دو دستی چنگ ‌زد و چرخاند: صدای‌ گوش‌خراش لاستیک‌ها، برخورد با دیوار ساختمان‌ متروک، فریاد «آیدا برنگرد عقب برو» و بالاخره انفجار و ریزش‌ دیوار و آجرها روی ماشین و پرت‌ شدن به اطراف و جیغ‌های بریده ‌بریده آیدا از چند متر آن‌طرف‌تر.

***

در آن حادثه با کوباندن ماشین به دیوار، بیشترین قدرت‌ انفجار را ساختمان‌ مخروبه به خود‌ گرفت، به‌علت سست و قدیمی بودن دیوار ساختمان تخریب ‌شد و آجرها روی سقف ماشین فروریخت که با استحکام ماشین خطر قابل‌ توجهی متوجه راننده ماشین نشد اما در اثر تکان ناگهانی و برخورد با فرمان دچار شکستگی جمجمه و بی‌هوشی موقتی شده ‌بود که پس از حضور پلیس و نیروهای امدادی به بیمارستان منتقل ‌شد، دکتر هم که در آن لحظه دستانش را جلوی صورتش گرفته‌ بود با پرتاب شدن آجرها به اطراف دچار شکستگی از ناحیه بینی و دست چپ شد و آیدا نیز تنها چند خراش جزیی برداشت.

روزهای بعد خبر زیر در خروجی سایت‌ها: آرش فروغی متولد سال1341 در تهران در 5 سالگی با جدایی پدر و مادرش به همراه مادرش به آمریکا مهاجرت‌ کرد؛ وی زمانی‌که به‌تازگی از دانشگاه ماساچوست آمریکا فارغ‌التحصیل شده و اقدام به تاسیس لابراتوار تخصصی نیز کرده‌ بود به عضویت گروهکی درآمده و توسط آنان به ایران بازگشت؛ نامبرده که تاکنون نقش‌جدی در فعالیت‌های تروریستی گروهک نداشته وظیفه ایفای نقش‌ اصلی نقشه ترور دانشمند و زیست شناس و محقق برتر کشور دکتر رامین آرین‌فر را برعهده ‌داشته اما به‌دلایل نامعلوم از عمل مذکور منصرف‌شد که منجر به مجروحیت خود وی گردید.

وی که طی محاکمه در دادگاه به عضویت در گروهک معاند تروریستی و نقش در چند عملیات خرابکارانه و... اعتراف‌کرده در ادامه جلسات، با بررسی‌های دادگاه به 25 سال حبس‌کیفری محکوم شد؛ با انتقال‌ یافتن مجرم به زندان، نامبرده ضمن اعلام نداشتن اقوام وآشنایان جهت سپردن دخترخردسالش با سپردن کودک به سازمان بهزیستی موافقت‌ نمود.

عصر روز بعد از انتشار خبرفوق نامه عجیبی به اوین ارسال‌شد که بعدا امضای عجیب‌تری هم پایش خورد! در نامه آمده ‌بود که در پی درخواست آقای دکتر رامین آرین‌فر از سازمان بهزیستی از آقای آرش فروغی تقاضا می‌شود درصورت‌ تمایل با واگذاری حضانت فرزندش سپیده فروغی به آقای رامین آرین‌فر تا زمان پایان محکومیت و آزادی موافقت‌ نماید.

هیچکس نفهمید در طی آن‌ شب بر آرش چه ‌گذشت و چقدر در بین گمان‌ها و تردیدهایش دست و پا زد اما صبح روز بعد در حضور وکیل با امضای نوشته‌ای در زیر متن‌نامه و چند مدرک دیگر موافقتش را اعلام‌ کرد.

***

آرش در حالی‌که بادقت از پشت شیشه به مدارک ویزا و پاسپورت و بورسیه تحصیلی دانشگاه فلورانس ایتالیا چشم دوخته‌بود گوشی را برداشت و لبخند زد، لبخندی که با یادآوری پایان سال‌ها و روزهای حبس در هفته ‌دیگر توسط سپیده پررنگ‌تر‌ شد.

*این هم از داستان ارسالی بنده به مسابقه نقطه سر خط...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/٠٢/٠٥
٠
٠
تصور میکنم کلیت کارت مث داستان من شده :)) ینی جوری توضیح دادی ک میتونه خسته کننده باشه و اون هیجان و تعلیقی ک میتونس داشته باشه ک برا همچین داستانی خیلی ب درد بخوره رو نداره برا مخاطب. هر چن که برا این جور نوشتنت دلیل داشتی و ب نظرت جالب بوده. ینی اشکال خاصی ب اون شکل نداره کارت از نظر من لااقل ولی احتمال میدم اکثرا با کارت خیلی ارتباط نگیرن و معمولی جلوه کنه تو نظرشون. من خودمم اونطور ک باید جذبش نشدم راستش. مثلا توش موندم چجوری با وجود درس خوندندش تو همچین دانشگاهی و راه انداختن کار انقد بدبخت شده ک حاضر شده عضو اینا شه. از اونجا ک ی چیزایی رو توضیح دادی ک مهم نبود زیاد حتی، انتظار داشتم اینم گفته شه خصوصا ک مهم بود وگرنه میشد ازش گذشت حالا. علی ای حال ب نظرم ب صورت کلی بخوام بگم کارت تمیز و خوب بود و توجه و دقتی ک ب یه سری جزییات کردی جالب بود یا همین عقب جلو کردن زمان ولی فک کنم میشد ک بهترم باشه ک ادم بیشتر ارتباط بگیره. من فک میکنم اگه همین جریان رو از منتظر اومدن سوژه بودنش شروع می کردی و کم کم ذهنیتش رو نشون می دادی و اطلاعات میدادی بعدم بوم احتمالا کارت موفق تر میشد. فک کنم ب این سبک روایتی ک میگم جریان سیال ذهن میگن ک تو نت سرچ کنی متوجه میشی چیه اگه نمیدونی. هر چن من خیلی معتقد ب تو یه قالب مشخص از پیش تعیین شده نوشتن نیستم ولی اینجا ب نظرم بش میخورد خیلی. بعد نهایتا اگه خیلی دوس داشتی بگی ب دخترش کمک کردن و بعدش چی شده حالا میشد اخرش تو روزنامه و سایتی چیزی مینوشتی مثلا مث کاری ک همین الانم کردی. در اخر اینکه برا همچین کاری 25 سال ببرن براش رو همین جوری گفتی یا تحقیق کردی؟ اگر تحقیق کردی دمت گرم. پ.ن: شاید حرفای من اشتباهم دربیاد ولی دیگه هر چی ب ذهنم رسید ک لازمه رو گفتم بگم شاید ک کمکی کنه.
آلاء
آلاء
٩٦/٠٢/٠٥
٠
٠
مرسی که خوندی و مرسی که نظرتو نوشتی برام :) عه راستش من قلم وراجی دارم!خخخ ینی یچیزی مینویسم خیلی طولانی میشه بعد یجاهایی رو حذف میکنم و یه سری چیزایی که احتمالا نباید حذف بشه، میشه! بعبارتی نمیتونم بفهمم کجاشو بحذفم لطمه ای نمیزنه!، قبلا عضو شده بوده و برای رسیدن به اون آرزوهاش که اول گفتم توان و قدرت کافی نداشته اونا کمک میکردن بهش، جریان سیال ذهن تو نوشته نمیدونم چیه فرصت کنم مطالعش میکنم:) ، کلا با پایان بندی مشکل دارم اون آخرشو به بدبختی سرهم کردم!:دی، از لحاظ حقوقی که حساب نکردم متاسفانه ولی ازین لحاظ که با تاریخ تولد خودش و سن دخترش و اینا جور در بیاد بالا پایین کردم!،
مائده رئیس الساداتی
مائده رئیس الساداتی
٩٦/٠٢/٠٥
٠
٠
من فعلا نمیدونم قضیه نقطه سر خط چیه:))) اما اگر بخوام با داستان حافظه الکیت کة خوندمش قبلا مقایسه کنم خيلی بهتر نوشتی:) و داستان جالبی بود اما يکسری از مطالبش گنگ بود.ولی خوبین به اين بود کة خوندنش آدم رو گیج نمیکرد:) در کل دوستش داشتم :) موفق بباشی:)
آلاء
آلاء
٩٦/٠٢/٠٥
٠
٠
اوهوم خودمم احساس میکنم همین محدودیت تعداد کلمات از یه لحاظ کمک کرده بود داستان بهتری بنویسم حافظه الکی رو زیاد کش داده بودم!:دی، ممنون نظر لطفته:) پاینده باشی:)
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٦/٠٢/٠٦
٠
٠
با احترام به نظر خانوم فوفانو باید بگم جالب بود و اتفاقات پشت سر هم باعث میشد نوشته خسته کننده نباشه و به لطف محدودیت ها البته :) در مجموع هم نوشته ی خوبی بود :) میتونم بگم ریتم پیشرفت داستان رعایت نشده بود والا شروع خوبی داشت ؛ البته پایان خوبی هم نداشت :) یه سری نظر دیگه هم دارم که چون تا حالا داستان کوتاه ننوشتم ؛ واسه خودم نگه شون میدارم :) این تنها داستانی هم هست که خوندم و سطح بقیه ی داستان ها رو نمیدونم ولی قلم تون نسبت به داستان قبل پیشرفت کرده بود :) موفق باشید
آلاء
آلاء
٩٦/٠٢/٠٧
٠
٠
ای بابا اون نظرات دیگه رو هم میگفتین حالا!:دی نظر لطفتونه البته بنظر خودمم همین محدودیت کلمات باعث شده بود کمتر چرت و پرت بنویسم نسبت به قبل!خخخ، ریتم پیشرفت رو هم نمیدونم چیه! فرصتی دسن نداده هنوز اینا رو بخونم، پاینده باشین:)
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٦/٠٢/٠٨
٠
٠
ریتم پیشرفت اصطلاح خاصی نیست ! یعنی داستان پله به پله و مرتب جلو نرفته بود :) البته فک کنم توی سینما بهش میگن ریتم ویشرفت توی داستان شاید اصطلاح خاص تری داشته باشه ٬ اطلاع ندارم :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٦/٠٢/٠٦
٠
٠
داستانای تروریستی و خطرناک می نویسی آلا جان :ی
آلاء
آلاء
٩٦/٠٢/٠٧
٠
٠
:دی آره آره:) البته اونجوری که مد نظرمه در نمیاد:\
مرتضی تقی زاده
مرتضی تقی زاده
٩٦/٠٢/٠٦
٠
٠
شادی روح داور مسابقه صلوات/ خیلی طولانی بود خداوکیلی
آلاء
آلاء
٩٦/٠٢/٠٧
٠
٠
که اینطور!
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/٠٢/٠٦
٠
٠
نکات ریزی داره که باید دقت زیادی بهشون بکنی، یکیش استفاده درست از ضمیر «ش» که باید از خودت بپرسی به چی برمیگرده و مخاطب این رو متوجه میشه یا نه. جمله معترضه داخل خط تیره خیلی طولانی بود و باعث سردرگمی میشه. "ماشین که آماده‌شد چمدان‌ها را هم آماده‌کرد و کشید داخل‌پذیرایی" اینجا آدم فکر میکنه ماشین و پذیرایی و چمدانها یک جا هستن! توی استفاده فعلهات دقت کن. راوی رو مشخص کن و حواست به فعلهایی که به کار میبری باشه. لازم نیست حتما جملاتتو با "و" به هم ربط بدی. نقطه بذار! جملات هرچه کوتاهتر، گیرایی و فهم داستان بیشتر. "روزهای بعد خبر زیر در خروجی سایت‌ها:" فعل نداره چرا؟! "مجروحیت خود وی گردید." خود وی؟! نداریم همچین چیزی! / سپیده برای باباش هم ویزا و .. گرفته بوده؟! برای حکم مجازات ترور هرچن ناموفق تحقیق کرده بودی که واقعا مجازاتش زندان برای چند ساله؟! و اینکه داستانت شبیه فیلمای ایرانی بود! دقیقا میشه بهش دیالوگ و چندتا شخصیت اضافه کرد و یه فیلم به مناسبت ترور شهید فلانی درست کرد! و راستش رو بخوای معلوم بود داستان چی میشه به جز یه جزئیاتی. / من این نقدها رو خط به خط که رفتم جلو تایپ کردم، تهش رسیدم به اینکه نوشتی برای مسابقه بوده، شک کردم یه لحظه که بازم نظر بذارم یا نه. چون یادمه گفتی نظر واقعیمو بگم. امیدوارم کمک کنه بهتر و بهتر بنویسی عزیزم. واقعا استعدادشو داری. داستان کوتاه بخون و اصول داستان کوتاه نویسی رو هم همینطور. من کتاب مصطفی مستور رو پیشنهاد میکنم، چون خودم داستاناشو دوس دارم :)
آلاء
آلاء
٩٦/٠٢/٠٧
٠
٠
کامنت پاسخ قبلیم نمیدونم پاک شد یا ارسال شد:\، جدی نداریم (خود وی)؟!خخخخ... ممنونم اینا رو گفتی شات گرفتم :)مثلا من فک میکردم اگه جمله ها با واو بهم مرتبط شن و به نقطه ختم نشن بیتره:\ از لحاظ حقوقی نه از لحاظ اینکه با تاریخ تولدش و سن دختره و اینا جور در بیاد بررسیش کردم!:دی، خیلی سطح پایین بود ینی؟o_0 امتیازش ۵۰ بوده، والا داستان نویسی در رده اهداف من نیس دو تا داستان ناتمام قبلی و چندتا ایده که تو تو ذهنمه رو بنویسم کلا با اینایی که نوشتم فک کنم ده تا میشه و دیگه همین!:) اصول داستان مستور رو یادمه قبلنم گفته بودی جایی به چشمم نخورد پیداش کردم حتما میخونمش:)
آلاء
آلاء
٩٦/٠٢/٠٩
٠
٠
آهان اینو یادم رفته بود بگم اون فعل قبل از دو نقطه و اون قسمت ماشین و چمدونا رو زورکی حذف کردم و توضیح ندادم که تعداد کلمات از حد مجاز بیشتر نشه!:دی
پربازدیدتریـــن ها