پیراهن آبی ام را بپوشم یا پیراهن سیاه؟
بزرگترین تردیدهای زندگی من

پیراهن آبی ام را بپوشم یا پیراهن سیاه؟

نویسنده : f_shams

از راست و چپ و پشت سر فشار زیادی وارد می‌شد، از جلو هم تقریبا توی حلقِ دختر چشم عسلی و دوستش بودم که پیروزمندانه روی صندلی نشسته بودند. درست است که مترو همیشه خلوت است و اصلا به ذهنت هم خطور نمی‌کند که خدای نکرده وسیله‌ی نقلیه‌ی عمومی را رها کنی و با خودروی شخصی یا با تاکسی بخواهی توی شهر جولان بدهی؛ اما خب در آن روز به خصوص خلوت نبود!

دختر چشم عسلی و دوستش غرق در تلفن‌های همراهشان بودند و هر چند لحظه یکی از آن‌ها می‌گفت: وای اینو گوش بده! من هم طبیعتا حرف‌هایشان را می‌شنیدم، بخواهم صادق باشم مشتاق هم بودم به شنیدن که کمی سرگرم شوم و فشارهایی که بر من وارد می‌شوند را راحت‌تر تحمل کنم.

-وای این یکی خیلی خوبه!

دقیق یادم نیست اما مضمونش این بود: "دل کندن خیلی سخته، انتظار کشیدن هم خیلی سخته اما سخت‌تر از این دو تا اینه که ندونی باید دل بکنی یا انتظار بکشی".  این جمله را که شنیدم چشمانم برق زد، گفتم خودش است! "تردید"! آخر دقیقا صبح همان روز وقتی می‌خواستم در اینترنت دنبال دستورپخت غذای مناسب و مقوی برای افراد سرماخورده بگردم؛ نمی‌دانم چه طور اما از وبلاگی سر در آوردم و در آن وبلاگ فراخوان مسابقه‌ی نویسندگی را دیدم... شاید باورت نشود اما همان لحظه احساس کردم زندگیم قرار است تغییر کند. خب این لحظه برای هرکسی پیش نمی‌آید ولی من روزهای درخشانِ پیش رویم را دیدم. دارم از یک درخشش واقعی حرف می‌زنم. هیچ تردیدی نداشتم که در این مسابقه شرکت می‌کنم و برنده می‌شوم و به چند ماه نکشیده می‌شوم یک نویسنده ی مشهور. کاغذ و قلم را آماده کردم، با غرور نشستم پشت میز و قاعدتا یک نفس عمیق هم کشیدم؛... شش ساعت و سی و شش دقیقه گذشت و حتی یک کلمه هم نتوانستم بنویسم!

من همیشه در دو چیز استعداد داشتم، یکی انشا نوشتن و یکی حفظ کردن شماره تلفن‌ها از آخر به اول. روی اولی حساب باز کرده بودم، اما خب فهمیدم در این هفت هشت سالی که انشا ننوشتم و همین‌طور نامه نوشتن به شما را قطع کردم، این استعداد از بین رفته است یا حداقل آتشی شده زیر خاکستر!

عصبانی شدم و از خانه بیرون زدم که طبق عادت همیشگیم تند تند راه بروم و روی عمل دم و بازدم تمرکز کنم. هوای سرد زمستان و پوشیدن لباس زمستانی و شال و کلاه و بغل کردن خودم وقتی راه می‌رفتم به غمِ همراه سرخوردگی می‌آمد. اگر یادتان باشد حساسیت زیادی روی هماهنگی لباس‌هایم با احساساتم دارم.

سردی بیش از حد باعث شد وارد مترو شوم (خب سفر با قطار به یک مقصد نامعلوم هم خوب به نظر می‌آمد) ‌ی ماجرا را هم که گفتم؛ جمله‌ی دختر چشم عسلی به دوستش.

وقتی از مترو بیرون آمدم و دوباره در هوای سرد شروع به قدم زدن با گام‌های بلند کردم، سعی کردم در ذهنم برای این تردید داستانی بسازم. سعی کردم خودم را بگذارم جای آن عاشقِ مردد.

دقیقا کنار تیر چراغ برق سر کوچه از حرکت ایستادم... میخکوب شدم! من اصلا نمی‌دانستم این احساس چگونه است! بزرگ‌ترین تردیدهای زندگی من؛ یکی انتخاب نوع پاستا بوده وقتی برای اولین‌بار می‌خواستم پاستا سفارش بدهم و دیگری روزی که دو تا اتفاق با هم افتاده بود؛ همان روز که ساعت بنفشم را گم کرده بودم و خیلی ناراحت بودم و مامان برای اتاقم پرده‌ی بنفش دوخته بود و خیلی خوشحال بودم؛ دو احساس متضاد؛ واقعا حق داشتم در انتخاب لباسم تردید داشته باشم.

حالا چطور از تردید یک عاشق بنویسم؟! فکر نمی‌کنم نوشتن درباره‌ی پاستا و رنگ لباس برای هیچ‌کس جذاب باشد. هرچند الان بیشتر از نوشتن دارم به کسالت‌بار بودن زندگیم فکر ‌کنم اما هر جور شده باید در این مسابقه شرکت کنم و یک هفته فرصت دارم عاشق شوم و درموقعیت تردید مورد نظر قرار بگیرم.

فعلا تنها چیزی که می‌دانم این‌ست که اگر بخواهم منتظر بمانم یک پیراهن رنگی می‌پوشم، شاید آبی شماره‌ی سی و اگر بخواهم دل بکنم، سیاه رنگ مناسبی‌ست.

 

از: نویسنده‌ی آینده

به: بابا لنگ دراز خیالی من

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
NA30M :)
NA30M :)
٩٦/٠٢/٠٢
١
٠
=) حتی اگر نفر هم نشی ایرادی نداره... اما نویسنده شو =)
f_shams
f_shams
٩٦/٠٢/٠٥
٠
٠
چشم. :) مرسی
پربازدیدتریـــن ها