از هری پاتر تا همینگوی

از هری پاتر تا همینگوی

نویسنده : mobin_69

دفعه ی اول که کتاب هری پاتر را دستم گرفتم، در دوران دبستان بودم. کتاب را باز که کردم، خیابان پرایوت درایو را که پیدا کردم، همان قدر که تنفرم از "دادلی" بیشتر می‌شد علاقه‌ام به خواندن کتاب هم بیشتر می‌شد. خلاصه غرق در خواندن کتاب شده بودم. خواندم و خواندم تا رسیدم به صفحه 80. اشتباهی کتاب از دستم افتاد. دقیقا همان موقع بود که یکی از بچه‌های کوچه‌مان زنگ در خانه‌مان را زد که: پاشم برم تو کوچه شوت یه ضرب!

خلاصه آن کتاب حدود دو سه سالی همان‌جا که افتاده بود رها شد. البته نمی‌خواهم بگویم که کتاب حوصله‌ام را سر برده بود. بیشتر برای همان توپ فوتبال بود و شوت یک ضرب و شاید هم مشق‌های زیادی که معلم‌ها می‌دادند و بعد از این‌که انجام‌شان می‌دادی تنها می‌توانستی یکی از این دو کار را انتخاب کنی:
اگر کتاب می‌خواندی دیگر وقتی می‌خواستی بری توی کوچه، بابا یا مامان نمی‌گذاشت و می‌گفت: دیره الان دیگه.....
اگه هم می‌رفتی فوتبال وقتی برمی‌گشتی خانه دیگر آن‌قدر خسته بودی که نمی‌شد حتی چند کلمه از کتاب را بخوانی.
خلاصه همین‌طوری شد که چند سال آن کتاب همان‌جا ماند...

یک روز توپ فتبالم را همسایه‌مان پاره کرد، چون‌که افتاد بود در حیاط‌شان و از شانس بد ما خورده بود به گلدان‌شان و شکسته بودش. بابای من هم به جای این‌که برود یخه همسایه را بچسبر، شروع کرد با همسایه به خوش و بش کردن و جلو رویش برگشت به من گفت: "حقته!"
بعد از کلی ناراحتی و دمغ بودن تنها چیزی که توانست آن خنده شیطانی که همسایه‌مان از پشت سر بابایم به من زد را از یادم ببرد همان کتابی بود که از دستم چند سال پیش افتاده بود. که البته مامانم برداشته بود و گذاشته بودش توی کمد.

این دفعه که کتاب را باز کردم، کلاس اول راهنمایی بودم. دو جلد اولش را ظرف سه هفته خواندم. برای جلد سه‌اش رفتیم جمعه بازار کتاب و تقریبا با همان قیمت مغازه‌ها خریدمش!
آن هم کارش بعد از دو هفته یکسره شد. جلد چهارم‌اش دو تا کتاب بود. ولی این‌دفعه دیگر بابایم گفت: بهتره که همین الان پاشیم بریم چهارراه گلستان و صبح جمعه رو بخاطر 500 تومان ارزون‌تر خریدن کتاب خراب نکنیم!

خواندن این کتاب با بقیه کتاب‌ها برایم خیلی فرق داشت. نه به خاطر این‌که آخرش معلوم شد "ولدرمورت" (من خیلی آدم شجاعیم که اسمش رو میگم!!) زندست. بلکه به خاطر این‌که این آخرین کتابی بود که  از سری هری پاتر چاپ شده بود.
کتاب چهارم که تموم شد، دوره انتظار من هم شروع شد. کتاب پنجمش زود آمد و من هم خیلی زود گرفتم و خواندمش، ولی کتاب 6 و هفت را تا خانم رولینگ می‌خواست بنویسد و ویرایش کند و چاپ کند، جان آدم درمی‌آمد.

مشکل دیگر ترجمه خانم ویدا اسلامیه بود. من چهار تا کتاب اول را با همین ترجمه خواندم ولی دیگر از کتاب پنجم که به قول معروف آپدیت شده بودم، متوجه شدم که ترجمه خانم اسلامیه معمولا با یک ماه تاخیر نسبت به سایر توجمه‌ها می‌آید. برای همین بود که دیگر قید ترجمه خوب ایشان را زدم و اولین کتابی را که چاپ می‌شد، می‌گرفتم. بعضی‌ها واقعا صبر می‌کردند تا همان ترجمه ویدا اسامیه را بخوانند، حتی سعی می‌کردن از من دوری کنند که یک موقع موضوع کتاب را لو ندهم. ولی به نظر من که یک توان فوق بشری می‌خواست صبر کردن یک ماهه!

کتاب 5 که تمام شد، غیبت بزرگ کتاب‌های هری پاتر هم شروع شد! که البته فیلم‌هایی که از آن در می‌آمد کمی مرهم روی زخم نبودنش می‌گذاشت و من حتی یک دور دیگر (بعضی‌ها دو و حتی سه دور) کتاب را خواندم.
خلاصه کتاب 6 هم آمد و خواندم و دوباره انتظار...
کتاب 7 که آمد تابستون بعد دوم دبیرستانم بود. البته من پیشاپیش از همه ناشران عذر خواهی می‌کنم بابت چیزی که می‌خواهم بگویم:
یک سایت اعلام کرده بود که می‌خواهد ترجمه هری پاتر و فصل به فصل را روی صفحه‌اش قرار بدهد. فصل اول را گذاشت من هم که سرعت خواندنم کمی بالاتر رفته بود، در حدود نیم ساعت تمامش کردم. سایت را یک ریفرش زدم. فصل بعد را گذاشته بودند!
دوباره شروع کردم. این فصل تقریبا سه ربع طول کشید، خواندنش تمام که شد، هنوز فصل بعدی نیامده بود.کله‌ام داغ شده بود، بلند شدم رفتم در آشپزخانه یک چیزی خوردم و دوباره برگشتم تو اتاق. طرز نگاه کردن مامان بابایم به من خیلی جالب بود. باز آمدم نشستم و خواندم و خواندم و خواندم...
تقریبا ساعت 5 صبح یکی از روزهای تابستان بود که هری پاتر تمام شد!

وقتی کتاب تمام شد تا چند دقیقه هنوز بهت زده بودم ولی بعد از چند دقیقه یک حس خیلی بدتر آمد سراغم. یک درد روحی بینهایت عجیب که: حالا چه کار کنم؟ منتظر چی باشم؟
تا مدتی سرم با دور کردن دوباره کتاب‌ها و فیلم‌های هری پاتر گرم بود، ولی بعد تصمیم گرفتم یک فرصت به بقیه کتاب‌ها بدهم. کتاب‌های پائولوکوئلیو که آن موقع روی بورس بود را خواندم: (کیمیاگر- ساحره پرتوبلو...). بعدش هم رمان‌های جدی‌تری خواندم: برادران کارامازوف، آبلوموف، پیر مرد و دریا و....
خلاصه می‌خواهم بگویم شاید اگر آن کتاب‌های هری پاتر به بازار نیامده بود، شاید هیچ وقت من اصلا سمت کتاب نمی‌رفتم، آن هم در این دوره و زمانه که بازی‌های کامپیوتر تا دلت بخواهد برای هر سلیقه‌ای پیدا می‌شود...

این حرفم رویش به سمت آن دسته از روشن فکرهایی بود که خیلی سعی می‌کنند، بگویند روشن فکرند. واقعا هم هستند منتها به زور!
می‌خواهم به‌شان بگویم: درست است که هری پاتر مثل کتاب‌های داستایوفکی و همینگوی و کافکا و جیمز جویس و ... ماندگار نمی‌شود ولی کتاب‌هایی مثل این باعث می‌شوند یک نفر به خواندن علاقه‌مند شود، که در نهایت باعث ماندگاری همان کتاب‌ها می‌شود. در واقع خواستم بگویم که ادبیات عامه هم لازم است. البته ادبیات کلا برای عوام است ولی منظورم این است که کتاب‌های خطی و داستانی هم خیلی لازم اند، نه؟
شما چی فکر می‌کنید؟
 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
اسمانه
اسمانه
٩١/١٢/٠٥
٠
٠
نوشته شما را هم بنده با هیجان خواندم..راستش من هم کتاب خیلی دوست دارم و همیشه سعی میکنم کتاب بخوانم و بخرم حتی اگر نخونم...راستش با حرف شما هم موافقم همیشه نمیشه دنبال کتابهای روشنفکرانه بود گاهی هم رمان لازمه...البته رمان خوب...
علیرضا
علیرضا
٩١/١٢/٠٥
٠
٠
آره دوست عزیز همین طوره که شما گفتید، من خودم از کتابای تخیلی خیلی خوشم میاد.اگر کسی بخواد از اول با کتابای فلسفی و سخت شروع کنه که دیگه از هرچی کتاب و کتاب خونیه زده میشه!
m-nas
m-nas
٩١/١٢/٠٥
٠
٠
من دوست دارم کتاب اموزشی الکترونیکی بخونم.
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١٢/٠٥
٠
٠
درسته دوست من!به هرحال باید با توجه به نیاز هر شخصی که قصد خوندن کتاب داره کتاب توی بازار باشه!قرار نیست همه فلسفه و منطق بخونن!یکی هم باید بره کتاب جوجه زرد تپلی رو بخونه!
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١٢/٠٥
٠
٠
هری پاتر دو جلد اولشو خوندم وقتی تبش همه رو گرفته بود اما دیگه نخونده بودمش،درسته گاهی می ری تو کتابفروشی یهو چشمت میفته به یه کتاب و ناخودآگاه جذبش میشی!
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١٢/٠٥
٠
٠
صبح رفتم کتابفروشی و چه قدر هم کتاباگرون شدن!اما تونستم دو تا کتابی که حداقل هر فصلی یه بار از کتا بخونه می گرفتمشون بخرمو واسه خود داشته باشمشون:))
مریم
مریم
٩١/١٢/٠٥
٠
٠
این الان شما بودین یا من بودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟این هری پاتر بود که با جادو، مدرسه،ترس،عشق های نوجوانی و.....و هر چیزی که پشت سرش میگن...منو به مطالعه علاقمند کرد واین بهترین چیزه..........!حالا هرچی میخوان بزار پشت سرش چیزای بد بد بگن!!!!من بهش مدیونم....
٩١/١٢/٠٥
٠
٠
بله حرف شما صحیح أست.....
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠١/٢٦
٠
٠
بدبخت!خخخخخخخخخخخخ من که همه رو یه جا خوندم و یه آب هم با دلتورا و پندراگن روش.
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠١/٢٦
٠
٠
خخخخخخ
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
رمانهای هری پاتر خیلی عالی تخیل شده است..و یقین دارم که خانم رولینگ با فهمی جدی از دنیا و حدسی شایسته از نادیده ها جهانی را ساختند که به مذاق هر مخاطب دور اندیشی لذت بخش است. .
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
زندگینامه رولینگ سرشار از همگامی با تخیلی بود که عجیب با فقر مانوس شده بود..نوشتن روی دستمال کاغذی و میزهای چوبی رستوران ها فقط گوشه ای از تخیل سرکشی است که فقر را باور ندارد و به اینده ای شایسته و دارا امید بسته
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
و جالب اینجاست که هری پاتر نمادی از کودک درون رولینگ است که با وجد و تلاش مبارزه میکند یکی با واقعیت دیگری با تخیل
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
من کتاب خوان سریعی و صریحی هستم و تنها نقدی که این سری از کتابها لازم داشت. .شرح بی وقفه جزعیات صحنه(جنگل..محیط مدرسه.شاگردان و..) بدون توجه به حوصله و ذوق مخاطب در خواندن دیالوگ ها نه شرح ماوقع شاخه های درخت که چطور در هم تنیده شده اند...اساسا با دیالوگ های کتاب و فیلم بیشتر از صحنه ارایی موافقم..چون گفتار است که در ذهن میماند
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤