داش اسد
خلاصه ای جذاب از یک کتاب

داش اسد

نویسنده : بوریس برزوفسکی ارجمندوسکی
اولین‌بار که آن‌را خواندم، گمانم 14 سالم بود و باید درباره زندگینامه‌ای، برای 21 نفر کنفرانس کلاسی می‌دادم. دومین باری که آن را خواندم باز هم 14_15 سالم بود و باید کنفرانس می‌دادم اما برای حدود 280 نفر!
آخرین بار اما چندوقت پیش‌ها بود که خواندمش. تنها برای یک نفر، خودم. با چند کتاب دیگر اتفاقی پیدایش کردم و آخر شب بعد از تمام مشغله هایم رفتم سراغش و خواندمش تا به پایان رسید و البته شب هم به پایان رسید.
خلاصه ای از کتاب را در قالب قسمت هایی که خلاصه و سر جمعشان کرده‌ام برای‌تان می‌نویسم تا اگر احیانا حوصله خواندن تمامش را نداشتید این‌ها را خوانده باشید و اگر داشتید هم مشتاق تر شوید. در آخر هم نام و مشخصات کتاب را برای‌تان خواهم گفت.
***
کوی بابل کوچه عروضی و بن بست ایرج و خانه ته‌کوچه با در چوبی کوچکش جلو چشمم ظاهر می‌شود. از تک درخت پیر و سر به آسمان کشیده‌اش بالا می‌روم. پاتوقم بود. پاتوق اسدالله. عجب کیفی داشت. تو منطقه شاهپور و ارمنی‌ها تنها من بودم که می‌توانستم از آن درخت بالا بروم. مثل گربه‌ای تن به تنه قطور درخت می‌کشیدم و ازش بالا می‌رفتم. بیچاره کلاغ ها! مانده بودند با من چکار کنند با صدای گوشخراش‌شان جیغ می‌کشیدند و عاقبت نفرین‌کنان خودشان را به دل آسمان شهر می کوبیدند، ککم هم نمی‌گزید.
وقتی به خود می‌آمدم آسمان به سیاهی قیر شده بود. ترس از خانم خانما و داداش عباس، وجودم را می لرزاند. قلبم مثل طبل می‌کوبید هزار تا نقشه یهو توی سرم می‌ریخت. هیچ کدامشان کاری نبود. باید خودم را به اتاق شاباجی می رساندم تا از کتک درامان باشم. اتاق هیچ پنجره‌ای نداشت. دیوارهای آجری و نمورش سرما را تا مغز استخوان نفوذ می‌داد. طفلک شاباجی با آن کمر خمیده‌اش دوخت و دوز خانه را هم می‌کرد.
_ننه، چرا شاباجی نمیاد تو اتاق بالا پیش ما؟
_فضولیش به تو نیامده. تو به‌فکر کارهای خودت باش
خانم خانما دوست نداشت شاباجی با ما باشد. بارها شنیده بودم که این را می‌گفت. ولی من هیچ کثیفی ای توی دست و صورت رنگ پریده پیرزن ندیده بودم. بارها خواستم فریاد بکشم و بگم، اما هیچ وقت جرئتش را پیدا نکردم و شاباجی در همان اتاق زیر پله مرد. فکر می‌کنم تنها کسی که بیشتر از همه برایش دل سوزاند و اشک ریخت من بودم.
هم داداش عباس می‌دانست و هم خانم خانما که گرمای تابستان جوشی‌ام می کند. به بچه های محله یورش می‌بردم و با مشت و لگد به جانشان می‌افتادم. داداش عباس صبح کله سحر بیدارم می‌کرد و همراه خودش به مغازه نانوایی‌اش می‌برد. صدای داداش عباسم هنوز توی گوشم مانده. داداش عباس تنهایی خودش از پس خرج زندگی‌مان بر می آمد و من مدیون داداش عباسم هستم. آره مدیون مردانگی او. خیلی وقت ها زیر بال و پرم را گرفت. تمام بد اخمی کردنش برای آدم کردن من بود، این را وقتی بزرگ شدم فهمیدم.
من جزء اولین نفراتی بودم که طعم همه ابزارآلات تنبیه و تربیت را در مدرسه چشیدم ولی هیچ وقت  آخ نگفتم. معلم ها ازینکه دست کم گرفته بودمشان دیوانه می شدند. بعضی هاشان از غیظ نفیر میکشیدند یقه کتم را میگرفتند و تا جلو در کلاس می کشاندند.
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
SHAHRAM-BAZLI
SHAHRAM-BAZLI
٩٧/٠٣/٢٠
١
٠
چقدر خوب بود ......
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٧/٠٣/٢٢
١
٠
این مطلب بایگانی بوده و اشتباها منتشر شده مشخصات کامل رو در مطلب «مردی که خواب نمیدید» از مطالب سابقم میتونید ببینید. با تشکر:)
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٧/٠٣/٢٠
٠
٠
چرا در انتهای نوشته از اسم و مشخصات کتاب که گفته بودین خبری نبود ؟! به نظر کتاب جالبی میاد ، توی لیست کتاب هایی که باید بخونم قرارش میدم :) خیلی ممنون :) موفق باشید
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٧/٠٣/٢٣
٠
٠
این مطلب بایگانی بوده و اشتباها منتشر شده مشخصات کامل رو در مطلب «مردی که خواب نمیدید» از مطالب سابقم میتونید ببینید. با تشکر:)
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٧/٠٣/٢٠
٠
٠
این که قرار شد منتشر نشه و به شکل دیگه ای فرستادم و منتشرش کردین:|
دختر آبان
دختر آبان
٩٧/٠٣/٢٢
٠
٠
نخوندمش :)) خودت گفتی ایجوری درست نیس مثه اینکه :| فلذا صبر میکنم درستشو بخونم
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٧/٠٣/٢٢
٠
٠
این مطلب بایگانی بوده و اشتباها منتشر شده مشخصات کامل رو در مطلب «مردی که خواب نمیدید» از مطالب سابقم میتونید ببینید. با تشکر:)
z-dadras
z-dadras
٩٧/٠٣/٢٢
٠
٠
باید کتاب جالبی باشه ،اگه اسمشو میدونستم می خریدم و می خوندمش...
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٧/٠٣/٢٢
٠
٠
این مطلب بایگانی بوده و اشتباها منتشر شده مشخصات کامل رو در مطلب «مردی که خواب نمیدید» از مطالب سابقم میتونید ببینید. با تشکر:)
محسن انصاری نژاد
محسن انصاری نژاد
٩٧/٠٣/٢٧
٠
٠
مطلب رو نخوندم. از همون اول که بحث کوچه بن بست شد فهمیدم کتاب خوندنی هست پس ادامه ندادم. حالا کی بخونمش خدا داند!
پربازدیدتریـــن ها