Notice: Memcache::pconnect(): Server localhost (tcp 11211) failed with: Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::pconnect(): Can't connect to localhost:11211, Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 72 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 75 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 95 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 98 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 33 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 36 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 49 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 52 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 65 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 68 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 36 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 39 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 45 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 48 جیم - سالی که نکوست www.jeem.ir
سالی که نکوست
روزهای نشاط

سالی که نکوست

نویسنده : m_rahsepar

یک: می‌گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست؛ چند روز مانده به عید، توی خانه ما بوی همه چیز می‌آمد جز بهار. بوی گچ و خاک و سیمان و رنگ و البته بوی چند روز در خانه ماندن برای اتمام بنایی مشامم را احاطه کرده بود. با مادر بیچاره‌ام تا جایی که می‌توانستیم بقیه قسمت‌های خانه را تمیز کرده بودیم. روز28 اسفند من مشغول برنامه‌ریزی درسی برای ساعت ساعت تعطیلات بودم. برای چایی عصر دور هم جمع شده بودیم که مادرم پیشنهاد سفر داد: بریم شیراز!

دلیلش واضح بود؛ دایی‌ام که ساکن شیراز است بهمن ماه عمل قلب کرده بودند و مادرم به خاطر درس‌ها و کارهای ما از دیدن برادر عزیزشان صرف نظر کرده بودند.

دلم می‌خواست اعتراض کنم و بگویم که کلی برنامه ریخته‌ام. بابا هم بدشان نمی‌آمد دیوار گچ فرو ریخته اتاق را خاطر نشان کنند اما...

دو: با باربند پر و پیمان رفته بودیم خانه خاله‌ام. دختر خاله‌ام تازه از تهران آمده و حسابی خسته بود. پسرخاله‌ام کنکور ارشد داشت. بحث شیراز شد؛ اشک خاله‌ام درآمد و گفت: «منم از خدامه که بیام اما مادرجان رو کی نگه داره؟ بقیه خواهرا که دارن میرن مسافرت.»

خستگی از قیافه خاله‌ام ‌بارید. همه خاله‌هایم درگیر بیماری مادرجان بودند اما این خاله از همه بیشتر درگیر بود و افسرده شده بود. پسرخاله‌ام گفت: «خوب مادرجان رو هم ببریم.» بعد رفت و یک مشت کتاب ریخت وسط هال و گذاشت توی کیفش و گفت «درس‌خون توی شیراز هم درس می‌خونه».

فردا صبح با دو ماشین باربند بسته راه افتادیم.

سه: دایی‌ام دوبچه باهم دوقلو دارند، امین و امیر. امیر به فاصله دو هفته از عمل قلب دایی تصادف کرده بود. امین و زن دایی دوماه کامل را بیشتر در خانه گذرانده بودند.

سه، چهار روز در شیراز روزهای خوشی بودند؛ دایی سرحال آمده بودند و جک می‌گفتند و همه می‌خندیدیم. زن دایی پس از 2ماه مریض داری نفس راحتی کشیده بود و پسر دایی‌هایم هم به این بهانه از اتاق‌شان در آمده بودند.

روز آخر سفرمان می‌خواستیم برویم شاهچراغ. مادرجان ‌خواستند همه با هم برویم. امین گفت که با امیر خانه می‌ماند. پدرم خندید و گفت: «یعنی ما نمی‌توانیم امیر آقا را بلند کنیم؟ بعد با شوهرخاله‌ام زیر بغلش را گرفتند و سوار ماشین کردند.» رو به‌روی حرم شاهچراغ سلام دادیم؛ بغض امین ترکید و گفت: «من یک ماهه اینجا نیومدم...» مادرم، خاله‌ام و زن دایی هم اشک‌شان در آمد. بعد از مدت طولانی مریض داری برای این چهار نفر این چند روز، روزهای نشاط بود.

چهار: سالی که نکوست از بهارش پیداست...! خاله‌های دیگرم هفته دیگر عازم شیرازند، چند روز پیش خانه خاله بودیم که پسر دایی‌ام زنگ زد و گفت که بعد از کنکور ارشدم دو هفته‌ای را می‌آیند مشهد. مادرجان خیلی بهتر شدند و دیگر به مراقبت دائمی نیاز ندارند و از همه بهتر اینکه ما قرار است بعد از یک سال سخت دوباره دور هم جمع شویم. 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
NA30M :)
NA30M :)
٩٦/٠٢/٠٢
١
٠
خب به سلامتی... =) انشــاءالله واقعا سال خوبی داشته باشین =)
m_rahsepar
m_rahsepar
٩٦/٠٢/٠٣
٠
٠
منم امیدوارم.سال پیش سال پرحادثه ای داشتیم