زمین پیما
از رویای پرواز تا ...

زمین پیما

نویسنده : فو فا نو

کاغذی که رویش اسم و فامیلش را نوشته بود را درون هواپیمای دست‌ساز پسرک گذاشت. حسابی برای این کار ذوق و شوق داشت، چون اولین تجربه‌ی پروازش به عنوان خلبان را داشت تجربه می‌کرد؛ هر چند که صرفا مدل‌سازی باشد.

نوک انگشت شست و اشاره لاک قرمز زده شده‌اش را از ورای مقوا بهم چسباند و نوکِ هواپیما را به سمت آسمان گرفت، کمی به عقب بردش و بعدش با شتاب به جلو و سریعا رهایش کرد و با هیجان گفت: «اینه، پر...» واز اما، در دهانش ماسید.

 -اَه، نه، چرا درست نرفت پس؟ مگه نگفتی بلدی هواپیما بسازی؟

 -نمی‌دونم... طرحام که خوب بو...

ضربه‌ای محکم از طرف کسی که تازه به جمعشان اضاف شده بود به پشتش خورد و حرفش را نیمه تمام گذاشت. پسر ضربه زننده با صدایی که تازه به بلوغ رسیده و کلفت شده بود گفت: «چطوری پسر؟ جریان چیه؟ اوه، این کار نمی‌کنه؟ بدش اوستای تعمیرات. ایکی ثانیه برات درستش می‌کنم».

***

گوشه‌ای در پارک همیشگی‌اش کنار دوچرخه‌ای که تازه صاحبش شده بود نشسته و طبق معمول داشت به آسمان نگاه می‌کرد. در همین حین هم به طرح هواپیماهایی که روی دستش حسابی باد کرده بود و به پرواز نمی‌رسیدند فکر می‌کرد. به پرواز که در سپهر به پرواز درآمده بود. به این که آن دو نفر به هرچه می‌خواستند رسیده بودند، ولی او...

که آسمان را تر دید. فکر کرد باران آمده، ولی خبری نبود. سرش را انداخت زیر و چشمانش را بست و دوباره با خودش فکر کرد اصلا از از اول طراح هواپیما شدن و پرواز را دوست داشته یا...؟

چشمانش را که باز کرد دو پای تقریبا زرد و چهار انگشتی جلوی چشمانش دید. سرش را بالاتر برد و حدودا یک دقیقه به آن خیره شد و بعد گفت: «هی... حالا که فکرشو می‌کنم ما چقد شبیه همیم، نه؟ حتی تو دبستان بهم میگفتن خسرو خروسه! خب البته اون به خاطر کلاهِ قرمزی که پرواز برام ساخته و با لاکش رنگش کرده بود و شبیه تاج شماس و اسمم هم بودش؛ ولی خب... بگذریم... همین جا وایسا تا بکشمت، خب؟»

و دفتر و مدادش را از جیب پشت شلوارش که حکم کیف دفتر و متعلقاتش را داشت بیرون کشید و شروع کرد.

***

با خودش فکر کرد اگر مسئولین کافه در این وضعیت که دماغش را به شیشه چسبانده ببینندش، حتما تشر بدی می‌خورد. پس نگاهش را از زوجی که در حال رد و بدل کردن حلقه بودند گرفت و سرش را از شیشه جدا کرد که به یکباره متوجه جای دماغش روی آن شد، مثل دماغ خوک شده بود! یادش آمد جایی خوانده بود که خوک‌ها نمی‌توانند آسمان را ببیند؛ در ذهنش به آن‌ها خطابه کرد که غصه نخورید! من به اندازه ی تمام عمرم سپهر و پرواز دیدم، ولی چیزی نصیبم نشد.

سنگ ریزه ی جلوی پایش را به جلو هل داد و خواست برگردد که صدای سنگ که به چیزی خورده بود، توجهش را جلب کرد. دقت که کرد دوچرخه‌ی پرواز را تشخیص داد. نگاه دیگری به آن زوج انداخت و زمزمه کرد: «کیک جشنتون برای رسیدن به چیزایی که از اول می‌خواستید رو نمی‌خوام؛ ولی حداقل این برای من!»

و سوار دوچرخه شد و به پارک همیشگی‌اش رفت.

***

همان‌طور که با دوچرخه به جلو می رود، طرح های حسابی باد کرده اش را که از قبل در پارک به شکل هواپیما درآورده بود از سبد دوچرخه بر می‌دارد و به این‌ور و آن‌ور پرتاب می‌کند.

با دیدن خوب کار نکردن آن‌ها فکر می‌کند که هنوز هم مثل ده سالگی‌اش بلد نیست چطور چیزها را به پرواز دربیاورد، که هرچه به آن دست می‌زند به پرواز نمی‌رسد.

با نگاه کردن به نقاشی خروس درون سبد دوچرخه، که با پرتاب شدن تمام هواپیماها به بیرون نمایان شده بود، نیشش مثل کش، تا بناگوشش در می‌رود و فکر می‌کند اگر بخواهد چیزها را جای بالا بردن به جلو ببرد چه؟ و همچنان به پدال زدن ادامه می‌دهد...

 

پ.ن: این داستانم همون ورژنیه که برای نقطه سر خط فرستادم و برگزیده نشد. یکی از دوستان گفت بفرست تا ببینیم چجوریه؛ دیگه ما هم گفتیم باشه!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Shaparak_n
Shaparak_n
٩٦/٠١/٢٨
٠
٠
"کمی به عقب بردش و بعدش با شتاب به جلو و سریعا رهایش کرد." حذف غیر قرینه ی فعلِ " برد". پرش زمانی متن یکم ذهن رو خسته می کرد. در کل داستان متوسطی بود. از نظر من البته. توصیفات و ریزه کاری های خسته کننده خیلی سطح متن رو پایین آورده بود. درگیر کردن ذهن مخاطب با اسامی سپهر و پرواز که هم در معنای عام و هم به عنوان اسم خاص در داستان به کار رفته بود شاید اگر بهتر پرداخته شده بود از نقاط قوت نوشتار می شد اما الان فقط سردرگمی به همراه داشت. از نظر ویرایش، سطح خوبی دارید. فقط در مقابل سوالاتی از این دست"اگر بخواهد چیزها را جای بالا بردن به جلو ببرد چه؟" کاربرد ؟! صحیح تره. موفق باشید.
Shaparak_n
Shaparak_n
٩٦/٠١/٢٨
٠
٠
اجازه! یه دور دیگه متن رو خوندم... اون دو جملهی اول نظرم رو نخونید... فهمیدم اشتباه کردم. :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/٠١/٣١
٠
٠
خیلی ممنون از نظرتون :) باز جای شکرش فقط باقیه ک نمیگین افتضاحه ( هم شما هم بقیه) :)) این نکته خوبیه! راستش در اینکه مشکل جدی ای داشته باشه داستانم شک دارم ب دلایلی. ولی در کل نظرتون رو درک و قبول کردم وقتی ک بررسیش کردم رو کار و از دید شما سعی کردم ببینمش. میدونین؟ مثلا پرش زمانی برا من یا یکی دو نفر دیگه ک قبلا بم گفته بودن جالبه ولی برا شما خسته کننده. ب همین خاطره ک میگم سخته گفت دقیقا ک اینا مشکلشه یا نه ولی در کل واقعا خیلی خوب شد ک نظر دادین. تو نوشته های بعدی هم ممکنه کمکم کنن اینا ک یه چیزی بنویسم ک هم برا خودم جالب باشه هم برا بقیه. شما هم موفق باشید :) بابت یاد دادن کاربرد اون !؟ هم ممنون :دی
AsedHamid
AsedHamid
٩٦/٠١/٢٨
٠
٠
خداییش قشنگ بود، من که مطالب طولانی و عاشقانه های ماستکی رو نمیخونم، این نوشته رو تا آخر خوندم
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٦/٠١/٢٨
٠
٠
هعیییییییی..خیلی زیباس:)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/٠١/٢٨
٠
٠
پرواز اسم دختره بود؟! داستان معمولا باید گره داشته باشه و گره یک جایی باز بشه. من گره ای توی داستان متوجه نشدم، همینطور گره گشایی ای! اینکه با کلمات بازی کردی خیلی خوبه ولی اگه آدم گیج بشه و مجبور بشه دوباره و چندباره بخونه خسته ش میکنه. البته من در حدی نیستم که داستان نقد کنم چون خودم تا به حال جدی ننوشتم و زیاد نخوندم در موردش! / موفق باشی عزیزم :) / اون قضیه خوک رو هم منم یک جا خوندم! توی یه رمان خیلی خوب :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/٠١/٣١
٠
٠
آری - گره و گره گشایی خب داشت از نظر من. همین مشکلش ک عقب مونده از دوستاش و اینکه کاراش رو قبول نمیکنن هرجا میره گره اش بود. البته یه چیز دیگه هم بود ک پنهان تر بود. علاقه اش ب دختره. گره گشایی هم که عوض کردن راهش بود و دیدن خودش جای همش دیدن دوستاش و تقلید راه اونا بود. با گیج شدنه موافقم. کلا سخت گفتم شاید کل داستان رو. هر چن ک ب نظر خودم باحال بود و با تفکر میشد فهمید ولی شاید ک خیلی دیگه رمزیش کردم :)). خب نه نمیشه گف در حدش نیستی. منم اونقدرا مطالعه نکردم برا نوشتن داستان. بیشتر هر جور میخوام مینویسم. حرفتو بگو. حتی اگر سلیقه ای یا اشتباه باشه ب هرحال تو نظر تو اینجور بوده دیگه و این حتی اگر اشتباه باشه کمک میکنه ب نویسنده ای ک رو نظراتش فکر میکنه ک متوجه شه مشکل چیه ک مثلا برداشت اشتباهی از کار شده. خودت هم موفق باشی. چه رمانی؟ من کسی بم تو تلگرام گف یه دفعه :دی
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٦/٠١/٢٨
٠
٠
خیلی معمولی بود، کششی نداشت و یا اینکه من متوجه نشدم
آلاء
آلاء
٩٦/٠١/٣٠
٠
٠
جالب بود، از آنجاییکه تجربه چندان و تخصصی ندارم نمیتونم ایرادی بگیرم فقط از دید مخاطب میتونم بگم یکم حالت یکپارچگی نداشت همین قسمتا اگه تو یه داستان بلند بود و هدفی رو دنبال میکرد خیلی عالی میشد:) موفقیات:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/٠١/٣١
٠
٠
مرسی ک گفتی. هدف ک داشت البته. همه ی 4 پارت کار ب هم وصل میشد ک ماجرا رو روشن کنه مثلا! :دی ولی قبول دارم ک تو یه داستان بلند تر میتونه تاثیرگذار تر دربیاد احتمالا. اتفاقا یکی از دوستامم بم گف ک ایده ام بیشتر ب درد کارای بلند تر میخوره. خودت هم موفق باشی :)
f_zarrinfar
f_zarrinfar
٩٦/٠٢/٠١
٠
٠
من نمیتونم از نظر علمی نقدی بکنم ولی اینطور داستان ها که یکم پیچیدس و بعضی جاهاش رو میشه با ذهن خودت هرجور دوست داری برداشت کنی واقعا دوست دارم
MajHooL_R
MajHooL_R
٩٦/٠٢/٠١
٠
٠
سلام... میدونید اگه داستانتو طولانی تر و با جزئیاتی همراه بشه که توصیفات نابی رو در خودش جای داده... میتونه فوق العاده باشه... مثلا میتونید به جای حسابی برای این کار ذوق و شوق داشت میگفتین: یک حسی ته دلش بدجوری قلقلکش میداد که اشتیاق مضاعفی ایجاد میکرد... جای کار داره و انتظار بهتر از اینها ازتون میره... موفق و پیروز باشید... من داستانش رو دوس داشتم:)
MajHooL_R
MajHooL_R
٩٦/٠٢/٠١
٠
٠
نظرم خیلی غلط املایی داره... :/ خودتون حلش کنید دیگه
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

پهلوان بنی هاشم

٩٧/٠٦/٢٨
روی زمین چیزی برای دیدن ندارید

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

مادرم، مام وطن، نامم ولی ایران شده...

٩٧/٠٦/٣١
چرا چایی می‌خوریم؟

روز جهانی چایی مبارک

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت پنجم

٩٧/٠٦/٣١
مثلا فکرش را بکن...

صبح‌ات به خیر تر از این مگر می‌شد؟

٩٧/٠٧/٠٢
جنگل پندارها

در جستجوری الی - قسمت هشتم

٩٧/٠٧/٠١
شعری سروده خودم

کیش و مات

٩٧/٠٧/٠١
هوا، کولر، سطل آشغال و دیگر هیچ...

سفرنامه آذربایجان - قسمت هفتم

٩٧/٠٧/٠١
شعری سروده خودم

اما اگر سالی چشمت به من افتاد

٩٧/٠٦/٢٩
در کربلا بودم

جا مانده‌ای بی‌قرار

٩٧/٠٧/٠٣
روضۀ یک نفره و اشک یک نفره

حسینیه‌ دل

٩٧/٠٧/٠١
شعری سروده خودم

بی‌عشق کجای راه ماندی؟

٩٧/٠٧/٠٣
شعری سروده خودم

قیمت ارز گران خواهد شد - شعر طنز

٩٧/٠٧/٠٤
شعری سروده خودم

دل به دریا زده

٩٧/٠٧/٠٤
نفهمیم کی خوابمان برد

تماما ساده

٩٧/٠٧/٠٤