پاکیزگی، نشانه ایمان است
سردرگمی در ادارات دولتی

پاکیزگی، نشانه ایمان است

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی

صبح که از خواب بیدار شدم، صدای شُرشُر باران اولین چیزی بود که به گوشم رسید. با خودم فکر کردم امروز حتما کارم زود تمام می‌شود و بعد می‌توانم بروم برای خودم شهر را متر کنم. خیلی زود لباس‌هایم را پوشیدم و با عجله از خانه بیرون زدم. باران نم‌نم می‌بارید و هوا برای یک قدم‌زنیِ طولانی جان می‌داد!
به ایستگاه تاکسی رفتم و سوار پرایدِ تر و تمیزی شدم. پراید جان می‌داد برای خوابیدن، اما ترجیح دادم که از مناظر خیابان‌ها استفاده کنم. به ادارۀ گل و بلبل رسیدم. دم در اداره، سربازِ تر و تمیزی ایستاده بود و گوشی‌ها را تحویل میگرفت و می‌گذاشت‌شان درون سبدهای تر و تمیزی که تعبیه شده بود. داخل اداره شدم. باران هوا را تمیز کرده بود و در و دیوار اداره از تمیزی برق می‌زد. رفتم که کارم را یک‌سره کنم و بعد بروم دنبال زندگی‌ام. شمارۀ نوبتم 114 بود. هنوز، 85 شماره تا شمارۀ من فاصله بود. تصمیم گرفتم بنشینم و کمی فکر کنم. دقت که کردم، دیدم از سیزده باجۀ موجود، فقط یک باجه در حال پاسخگویی به مردم است و آن هم هر نیم ساعت، یک نفر را راه می‌اندازد! بلند شدم و به سمت همان باجه رفتم. از خانم حاضر در باجه سراغ دیگر همکارهایش را گرفتم. می‌گفت که همکارهایش رفتند جلسه! مأیوس به سمت صندلی‌های تر و تمیزی که برای انتظار تعبیه شده بودند رفتم، ولی خب در عرض همین مدت کوتاه صندلی‌ام اشغال شده بود. سرپا به انتظار ادامه دادم. کمی که به نوبتم مانده بود، شروع کردم به پر کردن فرم‌های تر و تمیزی که تحویلم داده بودند و کارهایی از این قبیل.
نوبتم که رسید، به سمت تک‌باجۀ پاسخگو رفتم. به محض دیدن اوراقی که در دستم بود، آبِ پاکی را روی دستم ریخت و گفت که کاری که همیشه بدون هیچ مشکلی انجام می‌دادم، انجام شدنی نیست! با هزار التماس راضی شد به من بگوید که بروم پیش آقای فلانی و اگر آقای فلانی تایید کرد، ایشان کارم را راه خواهد انداخت. من هم بدون معطلی رفتم سراغ آقای فلانی. آقای فلانی کمی در کارِ من تأمل کرد و بعد هم با کمی شک و تردید گفت که نمی‌داند و باید بروم پیش آقای رئیس و اگر رئیس تایید کرد او هم تایید می‌کند.
به سمت اتاق رئیس رفتم. هوا سردتر شده بود. منشیِ آقای رئیس پشت میزِ تر و تمیزی نشسته بود و مشغول میل کردن صبحانه بود. وقتی از او سراغ آقای رئیس را گرفتم، به لقمۀ در دهانش اشاره کرد و گفت بروم بعد از صبحانه بیایم. بعد از صبحانه که مزاحمِ جناب منشی شدم، فرمودند که آقای رئیس رفتند جایی و ساعت یک بعدازظهر می‌آیند. چاره‌ای نبود جز انتظار. خواستم همانجا توی سالنِ جلوی اتاق رئیس روی صندلی‌های تر و تمیز و فراوانی که وجود داشت بنشینم، ولی جناب منشی دستور فرمودند که به خارج از محوطه جهت کشیدنِ انتظار تشریف ببرم. هوا سرد بود. چند دقیقه منتظر نشستم و با بخارِ خروجی از دهانم بازی کردم. خانمی با بچۀ خردسالش وارد سالنِ جلوی اتاق رئیس شد. بعد از دقایقی او هم آمد که همراه با من، انتظار بکشد. بعد از چند دقیقه پسربچۀ خردسال، شروع کرد به لرزیدن. به محض دیدن این صحنه وارد سالنِ جلوی اتاق آقای رئیس شدم و از جناب منشی تقاضا کردم که آن خانم و پسرش بروند داخل سالن بنشینند. ولی خب با خشم جناب منشی مواجه شدم و چون ایشان خونشان از بنده رنگین‌تر بود، نتوانستم چیزی بگویم و سرافکنده به محوطۀ خارجی برگشتم.
صدای قاریِ قرآن، نزدیک شدن به اذان را مژده داد. به خانم پیشنهاد کردم برود داخل نمازخانه بنشیند و ساعت یک بعدازظهر تشریف بیاورد. او هم قبول کرد و رفت. من هم به سمت دستشویی رفتم تا وضو بگیرم و در مدت باقی‌مانده نمازم را بخوانم. وقتی وارد دستشویی‌هایی که خیلی تر و تمیز بود شدم، دیدم که بالای درش نوشته: «پاکیزگی، نشانۀ ایمان است!»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
n_dahji
n_dahji
٩٦/٠٣/٠٩
٠
٠
الان فقط پاکیزگی نشانه ایمان است؟راه اندختن کار مردم بی ایمانیه؟ از منشی ها که دل خوشی ندارم,دلم میخواد سر به تنشون نباشه!
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠٣/٠٩
٠
٠
بله دیگه. راه انداختن کار مردم بی ایمانی محضه!
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات