لیست قیمت
وقتی موقعیتش پیش نمی آید!

لیست قیمت

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی

در حالی که پای چپم را روی پای راستم انداخته بودم و از شیشه‌های عینکم به صفحۀ گوشی خیره شده بودم، صدای بسته شدن در را شنیدم. به حیاط نگاه کردم که ببینم چه کسی قرار است بیاید. خواهرم در حالی که داشت چادرش را در می‌آورد پدیدار شد. خیلی سریع وارد خانه شد. زیر چشمی حرکاتش را نگاه می‌کردم. به محض ورودش شروع کرد به حرف زدن. همینطور که با صفحه گوشی‌اش وَر می‌رفت، حرف می‌زد. می‌گفت برای خواهرِ دوستش خواستگار آمده. مادرم خیلی کنجکاو به حرف‌هایش دقت می‌کرد. گوشی‌اش را به مادرم نشان داد و گفت: «ای هَم لیست شرایط ازدواجش که مطرح کرده.» با خودم فکر کردم که حتما مثل فیلم‌ها، توی این لیست هم موارد عجیب و غریبی نوشته شده که موجبات شادیِ یک ماهِ خانوادۀ داماد را فراهم می‌کند. 

توی همین فکرها بودم که‌صدای سوت کشیدن مغزِ مادرم را شنیدم! چهره‌اش را که نگاه کردم، دیدم از تعجب قرمز شده است! گلویم را صاف کردم و گفتم: «اگه امکانش هست بده مو هم بُخوانُم بیبینم چی خواستن.» خواهرم گوشی را از دست مادرم که مبهوت شده بود، گرفت و داد به من. مورد اول مهریه بود که 60 عدد سکۀ تمام بهارِ آزادی تعیین شده بود. حالا شاید چانه بزنند و بکنندش 50 سکه. با خودم گفتم حتمادر موردِ دوم، به این موضوع اشاره شده که شوهر حتما زنش را دوست داشته باشد. ولی وقتی به مورد دوم نگاه کردم چشمم به شیربها خورد که مبلغ 10 ملیون تومانِ ناقابل پیش‌بینی شده بود. فکرکردم حتما سومین مورد به موضوع تعهد داماد نسبت به خانواده‌اش اختصاص دارد، ولی سومین مورد، به موضوع جهیزیه اشاره داشت که بر عهدۀ داماد بود. انتظارم این بود که مورد چهارم، این باشد که عروس از داماد اجازۀ ادامۀ تحصیل یا کار خارج یا داخل منزل را بخواهد، ولی خب زهی خیال باطل؛ چرا که مورد چهارم به خریدن بیشتر از صد گرم طلا برای عروس، توسط داماد اشاره داشت. حوصله‌ام سر رفت و یک راست رفتم سراغ مورد آخر که هیچ انتظاری از آن نداشتم! در کمال تعجب دیدم خانوادۀ عروس از خانوادۀ داماد قولِ سالی یک سفرِ حداقل خارج از شهر را خواسته بودند.

گوشی را به خواهرم دادم و پرسیدم: «بعد در عوض اینا همه، خانوادۀ عروس و خودِ عروس چیکارمُکُنَن؟!» که خواهرم چهره‌اش را در هم کشید و گفت: «هیچی دیگه! مِخِی چیکار کنن؟!» گفتم: «هیچی» و به کارِ خودم مشغول شدم.

احتمالا در آینده اگر کسی از بنده سوال کند که «چرا ازدواج نکردی؟!» مثل آیندۀ این جوانِ بیچاره وتمامِ جوان‌های ازدواج نکردۀ الان، بگویم شرایطش پیش نیامد!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Shaparak_n
Shaparak_n
٩٦/٠٢/٢١
٠
٠
عجب.... چه شرایط سختی! آقا پسر به کاهدون زده. بفرستیدش پیش خودم براش یه خانوم کدبانوی با کمالات بگیرم تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کنن. خخخخ
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠٢/٢١
٠
٠
مطمئنین گیر میاد؟! والا ما هر چی دیدیم همیمجوری بود شرایطشون.
Shaparak_n
Shaparak_n
٩٦/٠٢/٢١
٠
٠
نه به خدا دختر خوب زیاده. شما شرایط ایده آل تونو بدین من دختر خوب معرفی کنم.... خخخخخ
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠٢/٢١
٠
٠
والا من که فعلا شرایط ازدواج رو ندارم! ولی اگه از آشنایان کسی خواست میام سراغتون برای معرفی!
Shaparak_n
Shaparak_n
٩٦/٠٢/٢٢
٠
٠
انشاءالله که همه عاقبت بخیر بشن.
AsedHamid
AsedHamid
٩٦/٠٢/٢٤
٠
٠
به به ، مبارک باشه حسین جان ... راستی خانم شاپرک یه آستینی هم به حال ما بالا کنین :))
AsedHamid
AsedHamid
٩٦/٠٢/٢٥
٠
٠
والا ملاک های من زیاد سنگین نیستم ولی نمیدونم چرا شخص مورد نظر رو پیدا نمیکنم، شما اگه دختر با قد بالای 170 و خانواده مذهبی و چادری پیدا کردین خبر بدین :))
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠٢/٢٦
٠
٠
بزرگواری جان. اگه مزدوج شدی یادت نره تو مطلب مو کلید خورد و شیرینی مخصوص بدی بهم!
AsedHamid
AsedHamid
٩٦/٠٢/٢٦
٠
٠
خخخ :)) اون چیزی که من میخوام پیدا نمیشه خیالت تخت :))
AsedHamid
AsedHamid
٩٦/٠٢/٢٣
٠
٠
در قبال اینها عروس رو میدن خدمت آقا داماد دیگه! ولی گرون فروختن، اینقدرها هم ارزش نداره :))
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠٢/٢٣
٠
٠
منم همین رو میگم دیگه. اگه در قبال اینا عروس رو میدن، که ارزشش رو نداره!
Shaparak_n
Shaparak_n
٩٦/٠٢/٢٤
٠
٠
با کسب اجازه از بزرگترای جمع( ادمین سایت!) AsedHamid شما ملاک بده دختر خانوم تحویل بگیر!!!!!!!
f_zarrinfar
f_zarrinfar
٩٦/٠٢/٢٤
٠
٠
همه که مثل هم نیستن تازه مهریه و شیر بها که خیلی نخواسته ولی خب جهیزیه با دختره
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠٢/٢٤
٠
٠
بله همه مثل هم نیستن. اما توی این مورد جهیزیه هم به عهده داماد بود. بعضی ها رسم های غلطی دارن.
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
به یاد آن روزها

سالن مرجع

٩٦/٠٤/٠٦
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات