چند می گیری عاشق بشی؟
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی

نمی‌دانم چه سرّی دارد که همیشه علاف می‌کند. عادتش است که مرا حداقل نیم ساعت دم درِ خانه‌شان بکارد. انگار روبه‌روی خانه‌شان کنار درخت کاج، پاتوقم شده است. صدای بسته شدن در خانه‌شان را که می‌شنوم سرم را بالا می‌آورم و نگاهش می‌کنم. هوا سرد است و برف خیلی آهسته می‌بارد. با حالت قوز به سمتم می‌آید. مثل همیشه لبخند به لب دارد. نفس عمیقی می‌کشم و به بخار ادامه داری که از دهانم خارج می‌شود خیره می‌شوم. بعد دلخور نگاهش می‌کنم که هنوز لبخند بر لب دارد.

با خنده می‌گوید: «شرمنده برار. جورابام گم شده بود لامصب.» 

دست راستش را به طرفم دراز می‌کند و با دست چپش محکم می‌کوبد روی شانه‌ام. نگاهی غضب‌آلوده نثارش می‌کنم.

می‌گویم: «مرگ شرمنده. تو ای هوای سرد نیم ساعت مو ره کاشتی. خدا خرت کنه. سلام.»

می‌گوید: «حالا ایجوری قیافه نگیر دخترای محل می‌بینن زشته. برنامه چیه؟»

دستم را از دستش جدا می‌کنم و توی جیب کاپشنم قایم‌شان می‌کنم.

می‌گویم: «برنامه؟ برنامه نِدِرم. مثل مرد مِرِم ‌تشییع جنازه بعدش هم پارک.»

می‌گوید: «خب نفهم حداقل مگفتی یک لباس سیاه مُپوشیدُم. ایجوری خب خیطه»

می‌گویم: «برو یره. لباس سیاه مِخِی چیکار؟ کاپشن دِری دیگه. چی سفید بپوشی چی سیاه، کُلِش مِرَه زیر کاپشن. راه بیفت بِرِم.»

او هم دستانش را توی جیب‌های کاپشنش قایم می‌کند و با من همگام می‌شود. توی کوچه هیچکس نیست. صدای کلاغ‌هایی که انگار از سردیِ هوا کلافه شده‌اند را می‌شنویم. سرم را توی کاپشنم دزدیده‌ام و تند تند قدم می‌زنم. از لابه‌لای کوچه‌ها با سری دزدیده و دستانی در جیب به سرعت می‌گذریم. توی راه هیچ صحبتی نمی‌کنیم. قدم‌هایم خسته‌اند، انگار که به هر کدام از پاهایم یک وزنۀ 100 کیلویی بسته‌اند. با سرعت راه می‌رویم ولی پاهایم کمی از بالاتنه‌ام عقب مانده‌اند. انگار بالاتنه‌ام عجله‌اش بیشتر است. به خیابان اصلی که می‌رسیم سرم را بالا می‌آورم و ایستگاه اتوبوس را از دور می‌بینم. شتاب می‌گیرم و با سرعت بیشتری به سمت ایستگاه اتوبوس حرکت می‌کنم. او هم همراهم می‌آید. ولی انگار نفس نفس می‌زند. به ایستگاه اتوبوس می‌رسیم. یک اتوبوس می‌خواهد حرکت کند.

می‌گویم: «بدو، بدو که مِخَه حرکت کنَه. بدو بهش برسم.»

دستش را می‌گیرم و محکم می‌کشم و با هم می‌دویم. نفس نفس زنان وارد اتوبوس می‌شویم. به محض ورودمان راننده در اتوبوس را می‌بندد. یک نفس عمیق می‌کشیم و بعد با چشم‌هایمان دنبال جای خالی می‌گردیم. کارت بلیط را به دستگاه نزدیک می‌کنم و بعد از شنیدن صدای بوقِ کوتاهی که نشان از پرداخت بهای بلیط است، به سمت وسط اتوبوس حرکت می‌کنم. او هم دنبالم می‌آید. جایی در وسط مردم دو صندلی خالی وجود دارد. خیلی خسته و سنگین خودم را روی صندلیِ کنار پنجره ولو می‌کنم. او هم کنارم می‌نشیند. زیپ کاپشنم را کمی باز می‌کنم. سرم را بالا می‌گیرم و بعد به او نگاه می‌کنم. هنوز نفس نفس می‌زند. دستانش را بالا می‌آورد و یک «ها» نثار دستانِ یخ زده‌اش می‌کند. کمی به هم می‌مالدشان و بعد دوباره توی جیب‌های کاپشنش قایم‌شان می‌کند. هوا ابری است و برف خیلی آهسته می‌بارد. به درخت‌های توی پیاده‌رو نگاه می‌کنم که حواسم را به خود جلب می‌کند: «حالا ای بنده خدا که درم مرم تشییع جنازش کی هست؟ آشنایه یا نه؟»

می‌گویم: «نه. زیاد آشنا نیست. از بچه‌های گردان فاطمیونه. بنده خدا شیش ماه گم شده بوده. بعد از شیش ماه فقط استخوناشه گیر آوردن. با آزمایش فهمیدن کیه. یکی از فامیل‌های دورِ دوست آبجیمه.»

می‌گوید: «آها. خدا بیامرزش. شهادت مبارکش باشه». 

صدای نچ نچ مردِ میانسالی که پشت سر او نشسته توجه‌مان را جلب می‌کند. دو نفری برمی‌گردیم و نگاهش می‌کنیم. بعد نگاهی به همدیگر می‌کنیم. مردِ میانسال انگار که از چیزی ناراحت است. بدون آنکه حرفی بزنیم، سرمان را برمی‌گردانیم. به ابر‌های توی آسمان خیره می‌شوم. انگار که تمامی ندارند. وقتی به عظمت‌شان فکر می‌کنم وحشت وجودم را فرا می‌گیرد. انگار تمام شهر را در مشت خود گرفته‌اند. ساکت هستند و انگار همین سکوت، شهر را نیز در خفقان فرو برده است.

نگاهی به او می‌اندازم. به رو‌به‌رو خیره شده است. می‌گویم: «تو حاضری ول کنی همه چی ره بری سوریه؟» می‌گوید: «نه. نِمدِنُم. شاید یک روزی ظرفیت شه پیدا کردم. ولی خب فعلا نه». 

مرد میانسال یک نچ می‌کند و می‌زند روی شانه‌های او. با صدای گرفته‌ای می‌گوید: «محتاج نشدی پسر جان. اینا که مرن سوریه محتاجن. از بی‌پولی و بی‌کاری مرن جنگ. وگرنه اگه کار باشه و پول باشه بره چی برن جنگ؟ اینا معلوم نیست چقدر پول میگیرن که حاضر مشن بجنگن. تو هم نگو ظرفیت شه ندرم. بگو فعلا پول درم». 

حرف‌های مرد میانسال کمی متأثرم می‌کند. چهر‌ه‌ام را در هم می‌کشم و می‌گویم: «چی مگی حاجی؟ هم مو ماهی صد ملیون بهت مدم. مری جنگ؟!» نگاه غضب آلودی می‌کند و می‌گوید: «ها که مرم. ولی خب ندری که بدی. تو بده ماهی صد ملیون مو مرم جنگ.» سکوت میکنم و سرم را برمی‌گردانم. انگار او هم مثل من هیچ درکی از جنگ ندارد. به معدود آدم‌هایی که توی پیاده‌روها، سر به زیر در حال راه رفتن هستند نگاه می‌کنم. بعد به او نگاه می‌کنم. سرش توی گوشی‌اش است. چهره‌اش هیچ حالتی ندارد. بعد به من نگاه میکند. گوشی‌اش را می‌گیرد طرفم و می‌گوید این را بخوان. مطلبی در مورد پلاسکو است. در مورد شهدای آتش نشان که در ان حادثه شهید شدند. آهی از اعماق دل می‌کشم و می‌گویم: «واقعا دردناک بود حادثه. ای بنده‌های خدا هم جوون بودن. بعضی‌هاشان هنوز داماد هم نشده بودن. لایق شهادت بودن. خدا بیامرزه‌شان.»

می‌گوید: «ها. واقعا دردناک بود. همش تقصیر شهرداری و ای سازمان‌ها و ای چیزایه. اگه درست کار کنن که ساختمون نباید بریزه. باید ایمن سازی بشه. هیچکس کارشه درست انجام نمده.»

نگاهم به مرد میانسال پشت سری می‌خورد. با همان چهرۀ دلخور و غضب‌ناک به اطرافش نگاه می‌کند. سرش را می‌چرخاند و من را می‌بیند که نگاهش می‌کنم. آهی عمیق می‌کشد و با همان حالت ناراحت می‌گوید: «بفرما. پولِ ملت ره می‌گیرن خرج جنگ مکنن بعد تو مملکت خودمان جوونامان ایجوری باید پرپر بشن. حالا باز شما بگو اونا به خاطر پول نمرن.» کمی عصبانی می‌شوم. او هم برمی‌گردد و به من نگاه می‌کند. گوشی را می‌دهم دستش و بعد دوباره به چهرۀ مرد میانسال نگاه می‌کنم. با صدایی آرام می‌گویم: «چی ربطی دره مشتی؟! اولا اگه پول خرج جنگ نکنن که مملکت خودمانم به فنا مره که. همو پولایه که اینجه ره امن نگه دشته. دوما، ای بندگان خدا به خاطر عقایدشان مرن مجنگن. وگرنه اوقد پول نمی‌گیرن که. سوما، الان شما واقعا آتش نشان‌ها ره شهید مدنی؟!» کمی چهره‌اش در هم می‌رود و می‌گوید: «پس چی؟! شهید اصلی ایناین. ای کار فقط عشق لازم دره. بازی با جونه مردِ حسابی! شما اگه مطلع باشی ممکنه برنگردی، بازم حاضری بری تو دل آتیش ملت ره نجات بدی؟!» می‌گویم: «نه. جرئت و ظرفیت شه نِدِرُم همچین کاری بکنم. ولی خب توی جنگ هم حلوا پخش نمکنن. احتمال مرگ توی جنگ که خیلی خیلی بیشتر از عملیات‌های آتش نشانیه که.»

او می‌زند روی شانه‌ام و می‌گوید: «وخه یره رسیدم. وخه.» نگاهی به بیرون می‌کنم. رو به پیرمرد می‌کنم و زیرلب می‌گویم: «خداحافظ شما» و بلند می‌شوم و همراه او از اتوبوس پیاده می‌شوم. زیپ کاپشنم را بالا می‌کشم و سرم را درونش فرو می‌برم. اتوبوس که رد می‌شود، به مسجد نگاهی می‌اندازم. جمعیت زیادی جلوی در مسجد جمع شده است. شتاب می‌گیرم و با گام‌هایی تند به سمت مسجد حرکت می‌کنم. قدم‌هایم خسته‌اند، انگار که به هر کدام از پاهایم یک وزنۀ 100 کیلویی بسته‌اند. با سرعت راه میرویم ولی پاهایم کمی از بالاتنه‌ام عقب مانده‌اند. انگار بالاتنه‌ام عجله‌اش بیشتر است. هوا سرد و است برف، خیلی آهسته می‌بارد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٦/٠٣/٢٧
٠
٠
موافقم باهات :) خیلی لیاقت میخواد که بری مدافع حرم شی ؛ چه برسه به اینکه شهید هم بشی ! خوشا به سعادت شون :) موفق باشی
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠٣/٢٧
٠
٠
خوشا... ممنون.
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٦/٠٣/٢٧
٠
٠
راستی ! به ایجاز در نوشتن بیشتر دقت کن :)
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠٣/٢٧
٠
٠
بعضی از موضوعات رو نمیشه کوتاه کرد. از اثرگذاریش کم میشه. من تمام تلاشم رو کردم.
h_sokoot
h_sokoot
٩٦/٠٣/٢٧
٠
٠
فضاسازی خیلی خوب بود. واقعا لذت بردم. موفق باشید
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠٣/٢٧
٠
٠
خیلی متشکر.
غزاله بانو
غزاله بانو
٩٦/٠٣/٢٨
٠
٠
خیلی متن خوبی بود ولی اگ بشه که فکر ما تنبلا رو هم بکنین.. با اینکه متن کشش داشت اما چون زیاد بود ادم حوصلش سر میرفت و تکرارای اخر که خیلی هم واسه یک متن میتونه جذاب باشه تبدیل شده به تکراری که میشه حذف کرد و تو وقت صرفه جویی کرد شما بهتر میدونید اما به نظرم یه کم جمله هارو کوتاه تر کنید با قلم خوبی که دارید مخاطب بیشتری جذب نوشته هاتون میشه عذر میخوام که طولانی شد متن طولانی کامنت طولانی هم میخواد:)
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠٣/٢٨
٠
٠
خیلی ممنون که خوندین. البته غالب یادداشت ها از ۵۰۰ کلمه بیشتر نمیشه. حالا یکی دوتا میشه. ولی چشم. سعی میکنم کوتاه تر بنویسم.
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٣/٢٩
٠
٠
اول خسته نباشید دلاور واقعا تایپ این رمانتون طاقت فرسا باید بوده باشه :)) دوم اینکه من خیلی هارو میبینم که متاسفانه تو این مملکت زندگی میکنن و دارن میبینن بقیه از جونشون برای هدف و کشور و آرمان هاشون میگذرن ولی بازم با قصاوت قلب اینطوری در موردشون حرف میزنن که اونا برا پول رفتن و برا اسم و رسم رفتنو.. چند روز پیش عکس شهیدی رو دیدم که با مازراتیش عکس انداخته بود یه جوون خوشتیپ و خوش چهره.. خب یه همچین آدمی جز عشق خدا و کشورش چی میتونه وادارش کنه از آسایشش بگذره و بره تو دل خطر؟؟خدا به همه عقل سلیم و دل پاک عنایت کنه انشــاءالله.
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠٣/٢٩
٠
٠
نه نفس گیر نبوده چون عادت دارم! خخخ. خیلی ممنون که خوندین. متاسفانه آدمای بی چشم و رو زیادن. متاسفانه.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
به یاد آن روزها

سالن مرجع

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

بالا بلند مه لقا

٩٦/٠٤/٠٧
محو نگاهش شده بودم

رویای مادرم

٩٦/٠٤/٠٥
شعری سروده خودم

یا که می شوی...

٩٦/٠٤/٠٤
با خوب، خوب بودن هنر نیست

معامله با زندگی

٩٦/٠٤/٠٥
روزی دنیا را فتح می کند

خوشبختی

٩٦/٠٤/٠١
تبلیغات
تبلیغات