وحشت را باید فرا گرفت
قدم زنی تا بر بیابان

وحشت را باید فرا گرفت

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی

به عقیده من تنها راه شناخت افراد، این است که سرما بخوریم و بعدش برویم قدم بزنیم. حالا اینکه چرا اینگونه فکر می‌کنم را عرض می‌کنم.

یک شب که به سختی سرما خورده بودم، رضا آمد دم در خانه‌مان و گفت: «یَرَه وَخِه بیا بِرِم سر خط یَک قِدَمی بزنم.» من هم که اصلا حال و حوصلۀ اینجور مسائل را نداشتم گفتم: «برو یره. جانِ تو سِرما خوردُم؛ اصلا حسش نیست! یک وقت دیگه ایشالا.» از آنجایی که با رضا این حرف‌ها را نداریم، دستم را گرفت و با همان دمپایی ابری و زیرشلواری مرا کشاند به سمت خیابانِ اصلی و در طول راه از فواید قدم زدن و تاثیر آن روی سرحال آمدن گفت. در راه گل گفتیم و همچنین شنیدیم تا اینکه دیدیم بی‌کس و تنها وسط بیابان ایستاده‌ایم! مهتاب بود و هوای دلپذیر و صدای سگ‌هایی که انگار نزدیک و نزدیک تر می‌شدند. تا آمدیم کمی بترسیم، وحشت فرایمان گرفت؛ چرا که یک موتوری که خیلی هم وحشتناک بود به ما نزدیک میشد. به رضا گفتم: «رضا، اینا به احتمالِ 99 درصد خفت‌گیرن! تو گوشی دری تو جیبت. برو یک گوشه‌ای قایم شو. مو هیچی ندرم. به مو کاری ندِرَن.» رضا گفت: «عنا! خفه رو یرگه خونوک. همی مانده ولت کنم وسط بیابون با دو تا خفت گیر!» کمی گذشت و موتور سیکلت به ما رسید. هر دو نفرشان که چهره‌هایشان را هم پوشانده بودند، پیاده شدند و چماق‌هایشان را به رخ‌مان کشیدند. کمی نزدیک‌تر که شدند، یکی‌شان را از روی لباس‌هایش شناختم! صدا زدم: «ابول!؟ یره ابوالفضل اینجه چیکار مکنی تو؟! خفت گیری مُکُنی یره؟! خجالت نمکشی؟!» چفیه‌ای که با آن صورتش را پوشانده بود را کنار زد. متعجبانه به من نگاه کرد و گفت: «یره ای وقت شب آمدی وسط بیابون چیکار؟!» گفتم: «هیچی بابا. داشتم قدم مزدم حواسمان نبود همیجور آمدم اینجه! حالا مخی خِفت ما ره بیگیری؟!» گفت: «نه بابا. خفت آشناها ها ره نمی‌گیرم. برن که ای دور و ورا خطرناکه!» و خندیدیم و بعدش هم به سلامت به خانه برگشتیم.

آن شب بود که من فهمیدم هروقت خواستم کسی را بشناسم، اول باید سرما بخورم، بعدش هم با او برویم قدم‌زنی و تا بَرِّ بیابان قدم بزنیم!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Shaparak_n
Shaparak_n
٩٦/٠٢/١٦
٠
٠
یک سوالی پیش امد. الان ابوالفضل رو شناختین یا رضا یا هردو!؟ معنی این جمله رو هم نفهمیدم :( "عنا! خفه رو یرگه خونوک".... ولی خو در کل قشنگ بود.... اونقدی که من با سردرد بشینم بخونمش :) تشکر همراه با بسی آرزوهای خوب خوب.
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠٢/١٦
٠
٠
هر دو رو. اون جمله یعنی: «ایناها! خفه شو مرتیکۀ بی مزه!» خیلی متشکر از اینکه خوندید.
Shaparak_n
Shaparak_n
٩٦/٠٢/١٨
٠
٠
مرسی از ترجمه. :) :) :)
f_zarrinfar
f_zarrinfar
٩٦/٠٢/١٦
٠
٠
ماجرای خلاقانه ای داشت
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠٢/١٧
٠
٠
خیلی متشکر.
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٦/٠٢/١٨
٠
٠
ماجرا و داستان نبود ! واقعیت داشت :) اتفاقاً همون روزی که مطلب منتشر شد از کتابخونه میومدیم فردِ خقت گیر و دیدیم و با هم صحبتم کردیم و بعداز سال ها با هم دیدار تازه کردن ؛ خدایی بهش نمیخورد ٬ وقتی گفت شخصیت این خاطره اینه ؛ باورم نشد :// البته من رضای توی خاطره نیستم سوتفاهم نشه ٬ ولی خفت گیرِ رو دیدم :) یادداشت جالبی بود حسین! :) موفق باشی
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠٢/١٨
٠
٠
بله. روز انتشار مطلب بعد از سالها فردِ خفت گیر رو دیدم که ماشاءالله آدم حسابی هم هست. رفیق خوبیه.
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٦/٠٢/١٨
٠
٠
نکته ی اخلاقی اینکه : همه جا آدم باید آشنا داشته باشه ! حتی بین خفت گیر ها :|
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠٢/١٨
٠
٠
شصت درصد!
f_zarrinfar
f_zarrinfar
٩٦/٠٢/١٨
٠
٠
نکته دقیقی اشاره کردین
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات