یک دروغی بگو که راست باشد!
روزی که کتک خوردم

یک دروغی بگو که راست باشد!

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی

نمی‌دانم این بحث اعتیاد معلم‌ها توی بقیۀ مدارس هم بود یا فقط ما بودیم که به هشتاد درصد معلم‌هایمان شک داشتیم؟! در هر صورت بحث راجع به اینکه «فلان معلم معتاد هست یا نه؟!» جزو تفریحات‌مان در دوران راهنمایی بود. شایعات زیادی هم حولِ بعضی‌هایشان شکل می‌گرفت. مثلا بعضی‌ها می‌گفتند که دیده‌اند فلان معلم در ماشینش پیک نیک داشته و یا بعضی وقت‌ها پیش‌تر می‌رفتند و می‌گفتند که فلان معلم را در ماشینش در حال استعمال مواد مخدر دیده‌‌اند!

از جمله کسانی که اتهام‌ها و شایعات، پیرامونش زیاد بود، معلم ورزش اول راهنمایی‌مان بود. لاغراندام بود و دندان‌هایش زیاد سالم نبودند. روحیۀ خیلی خشنی داشت و در بیشتر مواقع عصبانی بود! برخلاف اکثر معلم‌هایمان لهجۀ شهرستانی هم داشت. نکتۀ جالب پیرامون شخصیتش این بود که معلم هنرمان هم بود! ذکر جملۀ «ادب آداب دارد» با لهجۀ شیرینش (که آن زمان‌ها زیاد به نظرمان شیرین نمی‌آمد) برای درسِ خطاطی، شده بود سوژۀ خندۀ بچه‌های مدرسه.

چند وقتی گذشت و کم کم بچه‌ها قبول کردند که او با همان ویژگی‌های شخصیتیِ عجیب و غریبش، معلم هنرمان است و باید به حرفش گوش کنند. ولی من که آن‌موقع‌ها سر و گوشم بدجوری می‌جنبید، نمی‌توانستم قبول کنم که یک شخصِ (به گمان خودم) معتاد، بیاید و به من درس هنر بدهد.

القصه، یک روز که هنر داشتیم و باید کاردستی‌ای تهیه می‌کردیم و به مدرسه می‌بردیم، بنده به اصرار دوستانم تهیۀ کاردستی را بی‌خیال شدم و رفتم پی بازیگوشی. ظهر هم غافل از اینکه تکلیفم را انجام نداده‌ام، شاد و شنگول به مدرسه رفتم. زنگ دوم، زنگ هنر بود و موقع تحویل کاردستی‌ها! وقتی وارد کلاس شدم تازه فهمیدم که اوضاع از چه قرار است. خواستم خیلی سریع کلاس را ترک کنم که معلم از آنچه که فکر می‌کردم زودتر به کلاس آمد و مجبور شدم بنشینم و ببینم چه پیش می‌آید! با آن خشونتی که از معلم هنرمان سراغ داشتم می‌دانستم که کارم ساخته است و دستانم را در جیبم فرو بردم و برای شلنگ خوردن آماده‌شان کردم.

نوبت تحویل کاردستی‌ها که رسید، از اینکه نصف کلاس درست مثل من کاردستی‌شان را درست نکرده بودند خیلی خوشحال شدم! ولی خب خوشحالی‌ام زیاد نپایید و آقای معلم، تک تک بچه‌ها را به صف کرد. همان اول کار گفت: «ازتون میپرسم و فقط می‌خوام راستش رو بشنوم.» و شروع کرد به پرسیدن علت تهیه نکردن کاردستی‌ها. از علی که همان اول بود پرسید و علی هم زد زیر گریه که: «آقا بوخّودا بابابزرگمان مرده! از دیروز درگیر ختم بودم! نتِنِستُم.» معلم زیرک هم گفت: «راستشو بگو. راستشو بگو کاریت ندارم. فقط راستشو بگو.» علی هم که عرصه را به خود تنگ دید؛ شروع کرد به التماس و زاری و گفتن لفظ «غلط کردم» به صورت مکرّر! یکی‌یکی از بچه‌ها می‌پرسید و بچه‌ها بعد از تحویل دادن دروغی که خیلی سریع، دروغ بودنش لو میرفت، شروع می‌کردند به عذرخواهی و گریه و گفتن لفظ «غلط کردم».

نوبت به من که رسید از هول، دروغی سر هم کردم و معلم طبق معمول فهمید دروغ می‌گویم. بعد هم مثل بقیه به من گفت که راستش را بگویم. من هم که دست و پایم به لرزه افتاده بود، بدون هیچ فکری گفتم: «حوصله نِدِشتُم!»

گفتن این جمله همانا و عصبانیت معلم هنرمان هم همانا! آنقدر عصبانی شده بود که یک عدد کشیدۀ خیلی خشن خواباند زیر گوشم و مرا یک متر به آنطرف تر پرت کرد. بعد هم شلنگ را از روی میزش برداشت که بیفتد به جانم! ولی خب من هم بچۀ پایین شهر بودم و از شانس بدِ معلم‌مان، در دستۀ اشرار قرار می‌گرفتم! بدون هیچ معطلی بلند شدم و لگدی نثار معلم کردم که تا ده دقیقه فقط به حالت درازکش درد بکشد! بعد هم بلند فریاد زدم: «مرتیکۀ معتاد» و جانم را برداشتم و از مدرسه فرار کردم.

نمی‌دانم مذاکرات والدینم با عوامل مدرسه چطور پیش رفت که به دو هفته اخراج از مدرسه و یک عذرخواهیِ خشک و خالی بسنده کردند!

با اینکه آن موقع عذرخواهی کردم ولی هنوز معتقدم اشتباه از خود معلم‌مان بود. گفت راستش را بگو که کاریت نداشته باشم، اما به محض اینکه من راستش را گفتم مرا کتک زد!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
faezeh76
faezeh76
٩٦/٠١/١٩
٠
٠
واقعي بود راستش رو بگين؟ خخخ ولي شلوغ بودينا!
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠١/١٩
٠
٠
بله واقعی بود. دیگه دیگه.
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٦/٠١/١٩
٠
٠
جل الخالق!!!:)
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠١/١٩
٠
٠
یا للعجب!
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٦/٠١/١٩
٠
٠
یعنی من هر چند باری که این یادداشتتونو خوندم هی یاد معلم داداشم افتادم که ناجوان مردانه با شلنگ زدتش و هی جلوی خودمو میگیرم دستاش رو مورد ناله و نفرین قرار ندم :// خواهرای شمارو نمیدونم دیگه...
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠١/١٩
٠
٠
والا شما زیادی حساسین. وگرنه ما اینجا کتک خوردن برامون طبیعیه!
مرتضی تقی زاده
مرتضی تقی زاده
٩٦/٠١/١٩
٠
٠
بنده خدا نگفته راست بگو، گفته قشنگ دروغ بگو خخخخ
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠١/١٩
٠
٠
نه دیگه. گفته راستشو بگو. ولی خب منظورش این بوده که قشنگ دروغ بگو.
معصومه شجاعی
معصومه شجاعی
٩٦/٠١/١٩
٠
٠
به نظر منم کار معلم اشتباه بوده باید پای حرفش می ایستاده ولی شمام کم جوابشو ندادینااا :)
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠١/٢٠
٠
٠
کارش اشتباه بوده بله. کار من هم اشتباه بوده. خیلی ممنون.
marjan_mi
marjan_mi
٩٦/٠١/١٩
٠
٠
:)
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠١/٢٠
٠
٠
چوکاره؟! سلام علیکم.
marjan_mi
marjan_mi
٩٦/٠١/٢٠
٠
٠
وعلیکم السلام
f.farzad
f.farzad
٩٦/٠١/٢٠
٠
٠
هنوزم برام تازگی داشت.. نمیدونم چرا بزرگترامون تحمل شنیدن حرف راست رو از بچه ها (کوچک تراشون) ندارن؟ /// شیطون و حاضر جواب بودِناااا
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠١/٢٠
٠
٠
من هم نمیدونم! والا شیطون و حاضرجواب بودن از خودتانه!
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٦/٠١/٢٠
٠
٠
ما جرات نمیکشیدیم جلوی معلم مون نفس بکشیم ؛ تو طرف و کتک میزدی؟! موفق باشی و همچنان قُلدر :)
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠١/٢٠
٠
٠
بعضی وقتا پیش میاد محمدرضا.
NA30M :)
NA30M :)
٩٦/٠١/٢١
٠
٠
=))) که اونجـــور!!!
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠١/٢١
٠
٠
بله. اونجور!
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٦/٠١/٢١
٠
٠
همون اول ک شروع کردم به خوندن حدس زدم باز از شیطونیای خفنتون قرارهای بگین! چه معلم بی اعصابی:| خویش بود :|
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠١/٢١
٠
٠
خویش بوده؟ قوم و خویش؟ ما نسل نابود شده ایم!
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٦/٠١/٢١
٠
٠
خوبش بود!
f_zarrinfar
f_zarrinfar
٩٦/٠١/٢٤
٠
٠
حکایت خوبی بود که هنوزم زیاد به چشم میخوره خیلیا وقتی میگن راستشو بگو یعنی چیزی بگو که من دوست دارم
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠١/٢٤
٠
٠
بله متاسفانه. کلا همه همینطوریم. طاقت شنیدن حرف حقیقت رو نداریم.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

نام تو

٩٦/٠٥/١٩
بهشت درست همینجاست

چادری ها عاشق ترند! / قسمت دوم

٩٦/٠٥/١٨
دیوان خنده های تو

بفهم

٩٦/٠٥/٢١
حوالي سوت پایان کنکور 96

برای رویایت بجنگ

٩٦/٠٥/١٨
آن‌ها از تپش هماهنگ قلب‌هایمان چه خبر دارند؟

نامه هایی به همسرم / نامه سوم

٩٦/٠٥/١٩
شعری سروده خودم

یک مرد به جا مانده ای از عاشورا

٩٦/٠٥/٢٢
شیرینی اش را نفهمیدم

اولین حقوق کاری

٩٦/٠٥/٢٢
کاش کسی شاملو و فروغ را صدا بزند

در نبودنت

٩٦/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

می نویسم از تو

٩٦/٠٥/٢٢
این روزها همه چیز به تو مربوط است

نامه هایی به همسرم / نامه چهارم

٩٦/٠٥/٢٣
بیایید به هم اعتماد کنیم

امتحان کردن هنر نمی باشد

٩٦/٠٥/١٨
مردم این چیزها را باور نمی کنند!

موی سفید

٩٦/٠٥/٢١
تا دل به بودنش خوش باشد

کاش دل هم خانه داشت

٩٦/٠٥/١٩
تو مکمل منی

بوسه های نگفته

٩٦/٠٥/٢٣
عمریست برایت می نویسم

گمنام خاص

٩٦/٠٥/٢٣
شعری سروده خودم

عشق و تبسم

٩٦/٠٥/١٩
چرا تیمارستان مرا در آغوش نمی گیرد؟

روياپرداز

٩٦/٠٥/١٨
از آرزوهای خوب

کمی وقت شناسی

٩٦/٠٥/٢١
شعری سروده خودم

موج خروشان قلم

٩٦/٠٥/٢١
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
تبلیغات