ضَرَبَ، ضَرَبا
با همان سرعت و دقت

ضَرَبَ، ضَرَبا

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی

کلاس سوم که بودم یک خانواده به کوچه‌مان نقل مکان کردند و شدند همسایه‌مان. آن‌ها یک پسرِ حدودا دوازده، سیزده ساله داشتند. اسم او هم حسین بود. خیلی سریع با بچه‌های کوچه رفیق شد و یک سال مهلت اجارۀ خانه‌شان هم به همان سرعت تمام شد و از کوچۀمان رفتند. یک سال ندیدمش تا اینکه یک روز که در حال ولگردی توی کوچه‌های محلۀمان بودم، نزدیک اذان مغرب از جلویِ درِ یک مسجد گذشتم و چون دیدم نزدیک اذان است، تصمیم گرفتم تا نماز را بخوانم و بعد به ولگردی‌ام ادامه دهم. داخل مسجد شدم و وضو گرفتم و رفتم نشستم یک گوشه و منتظر شدم تا اذان بگویند. چند نفری هم به صورت پراکنده توی مسجد نماز می‌خواندند و نیایش می‌کردند که همه‌شان عبا برتن کرده بودند. در یک زاویه از مسجد پسر نوجوانی ایستاده بود و نماز میخواند و عبا بر تن داشت. دقت که کردم، دیدم همان حسینِ همسایه است. به او نزدیک شدم و منتظر شدم تا نمازش تمام شود. نمازش که تمام شد سلام کردم و نشستم به صحبت کردن با او. می‌گفت بعد از چند سال تنبل بودن پشیمان شده و به سفارشِ پدرش به حوزۀ علمیه میرود و با علاقه درس می‌خواند و جزو ممتازها هم هست. آن موقع که توی کوچۀمان زندگی می‌کردند، با وجود سنِ زیادش، به خاطرِ تجدیدی‌های فراوانی که داشت، کلاس پنجم بود و به زورِ کمربند به مدرسه می‌رفت و فکرش هیچ سمت درس و مشق نبود. می‌گفت بعد از اینکه پنجم را تمام کرده دیگر نمی‌خواسته که به مدرسه برود، ولی بعد یکهو متحول شده و بعد از پشیمانیِ شدید به حوزۀ علمیه رفته و شروع کرده به درس خواندن. از وضعیت و حال و روز من که پرسید شروع کردم به نالیدن از زمین و زمان؛ آن موقع تازه کارنامه‌های نوبت اول‌مان را داده بودند و من به خاطر کم آوردن یک نمره، آن هم از «ورزش»، معدلم شده بود 19.96 و از علی رحیمی عقب مانده بودم! نفهمیدم چه شد که یکهو یک لبخند ملیح آمد روی لب‌هایش و از وضعیت درسِ ریاضی‌ام پرسید. گفتم که ریاضی‌ام خیلی خوب است و همیشه بیست می‌گیرم. لبخندش ملیح‌تر شد و یک پیشنهاد خیلی عجیب داد. گفت در عوض اینکه من به او ریاضی یاد بدهم، او هم حاضر است که به من «صرف» یاد بدهد. من نمی‌دانستم صرف چیست و وقتی که از «ضَرَبَ، ضَرَبا» گفت، خیلی سریع یادم آمد که گاهی پدرم هم همین الفاظ را پشت سر هم تکرار می‌کرد. کنجکاو و مشتاق‌تر شدم و موافقت کردم که از فردای همان روز، در همان مسجد، قبل از نماز مغرب، در عوض یاد دادن ریاضی به او، از او «ضَرَبَ، ضَرَبا» یاد بگیرم.

از آن موقع سال‌ها می‌گذرد و هنوز «ضَرَبَ، ضَرَبا» را به همان سرعت و دقت آن‌ موقع یاد دارم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_dabbagian
s_dabbagian
٩٦/٠١/٢٧
٠
٠
در عین سادگی جالب بود.
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠١/٢٨
٠
٠
خیلی متشکر.
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٦/٠١/٢٨
٠
٠
ولگردی شو قشنگ اومدی خخخخ ٬اول اینکه بعضی از قسمت های متن ات انگار ریتم ذهنی ام به هم ریخت ولی نمیشه نقدی کرد ٬ ولی این و اگه برام تعریف میکردی آخرش میگفتم :«خب ؟!» . یعنی ادامه اش و تعریف کن ٬ پایان خوبی نداشت و ماجرایی نخوندم ! موفق باشی :)
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠١/٢٨
٠
٠
جالبه
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٦/٠١/٢٨
٠
٠
خخخ..موفق و موید باشین.خخخ.بسی لذتیدیم و خندیدیم:)
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠١/٢٨
٠
٠
خیلی متشکر
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٦/٠١/٢٨
٠
٠
حسین جان از تو بیشتر از اینا توقع میره:) برای خودت شاید، ولی برای خواننده نمیتونه داستان جذاب باشه، حتی اگه همین داستانو خاصتر تعریف میکردی بازم از این بهتر بود:)
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠١/٢٨
٠
٠
علی والا ای نوشته از بهترین نوشته هام بود. جالبه واقعا. ممنون که خواندی.
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٦/٠١/٢٩
٠
٠
پس خودتو دست کم گرفتی، این کار نمیتونه از بهترینات باشه. حتی اگر فقط همین یه کار رو نوشته باشی بازم بهترین نیست. بهترینت هنوز خلق نشده:)
MajHooL_R
MajHooL_R
٩٦/٠١/٣٠
٠
٠
توی نظرات قبل هم گفته شد که از شما بیشتر از اینا توقع میره. جالبه ولی نتیجه ی خاصی نداره!! در واقع ته داستان با سوال "که چی؟" مواجه میشه :) شما قلم ساده و زیبایی دارین و اگه استفاده کنین جزو بهترینا میشین:) با ارزوی موفقیت و سربلندی برای شما دوست عزیز
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠٢/٠٢
٠
٠
نمیدونم والا. من توش خیلی چیزا میبینم! خخخخ. ولی خب نمیگم چی میبینم که مخاطب برداشت خودش رو داشته باشه. خیلی ممنون از تعریف های شما. و ممنون که خوندین.
MajHooL_R
MajHooL_R
٩٦/٠٢/٠٣
٠
٠
بله قلم ژیباتون مشخص میکنه که فکری پست این نوشته بوده... :)
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
به یاد آن روزها

سالن مرجع

٩٦/٠٤/٠٦
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات