چند روایت معتبر درباره‌ی سگ
این حیوان وفادار

چند روایت معتبر درباره‌ی سگ

نویسنده : Vr_takallom

یک) نفسم بالا نمی‌آمد. دست‎هایم عرق کرده بود و هر لحظه امکان فرارم بود. فکر می‎کردم به قدر کافی راهم را کج کرده‎ام و با او برخوردی نخواهم داشت اما داشت به سمتم می‎آمد. خشکم زده بود. یک آن خودم را کنار کشیدم و از کنارم رد شد و خود را انداخت در آغوش دختربچه‎ای که دست بالا پنج سالش بود و مشغول ابراز احساسات به هم شدند. از این صحنه عاشقانه‎تر ندیده بودم در عمرم. عاشقانه‎های دختربچه و سگش!

دو) بهش می‎گفتند حاج خانم. اما این که واقعا حج رفته بود یا به خاطر سن بالا و سکنات و احتمالا تمکن مالی و دست به خیر بودنش به این نام صداش می‎زدند معلوم نبود. سگش را آورده بود پیک‎نیک و او را در باغچه‌ی خانه‎اش رها کرده‎بود. صدای درِ خانه که بلند شد، دم گوش سگش گفت: همین جا باش، الآن برمی‎گردم. جایی نری! به نزدیکی در که رسید، با دست چپ شالش را جلو کشید و با دست راست، چند تاری موی طلایی و درازش را که بیرون افتاده بود، با تعهد خاصی به داخل شالش هول داد و گفت: کیه؟

سه) پسربچه در حالی که نفس نفس می‎زد و احتمالا عرق می‎ریخت، ملتمسانه گفت: «بابا! بابا! میشه یه کم آروم‎تر؟ خسته شدم! پدرش در جواب گفت: «چیزی نمونده الان می‎رسیم پسرم». و سگش را در آغوشش محکم‎تر فشارداد.

چهار) تا تصویر پست جدید اینستاگرامش بالا بیاید، کپشنِ پست‎ش را خواندم: این دخترم فلانیه! نبینم کسی باهاش بدحرف بزنه! تصویر بالا آمد. هرچه‎قدر دقت می‎کردم به جز پوزه‎ی یک سگ، چیزی نمی‎دیدم.

پنج) همین چندشب پیش بود که در یک برنامه‎ی تلویزیونی زیر و بم زندگی‎ش را بیرون ریخته‎بود و حسابی گریسته‎بود و از مردم گریه گرفته‎بود. همین چندشب پیش بود که پست‎های خدادوستانه‎ای را در صفحه‎ی اینستاگرام‎ش به اشتراک گذاشته‎بود. و همین چند‎شب بود که داشت عبادت خالصانه‎اش را در ماه رمضان به تصویر می‎کشید. خودش، چادر نمازش، سجاده‎ی نمازش و سگش!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
AsedHamid
AsedHamid
٩٦/٠١/٢٧
٠
٠
جالب بود :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/٠١/٢٩
٠
٠
به چه وضعی افتادیم :| تیترتون میتونست خیلی جذابتر باشه :)
پربازدیدتریـــن ها