خرس گنده قنداقی
درس های سفر!

خرس گنده قنداقی

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی

پارسال تقریبا همین موقع‌ها بود که مادرم بعد از سال‌ها، دلش هوای زادگاهش را کرد و برای چند روزی گشت و گذار در بجنورد، برنامه‌اش را تنظیم کرد. بعد هم دست دو تا از آبجی‌ها را گرفت و راهی شد. ظاهرا آن سفر بدجور به دلش نشسته بود، چرا که تصمیم گرفت هر سال برود بجنورد؛ تا هم دیداری با فک و فامیل تازه کند، هم کمی حال و هوایش عوض شود.

سفرهای مادر من هم درست مثل همۀ سفرها با چالش‌ها و دشواری‌ها و تجربه‌هایی همراه بوده. البته نه برای خودش، بلکه برای ما.

امسال خیلی خوش شانس بودیم که خواهرم آمده مشهد و خانه خریده و به لطف اینکه خانه‌شان هنوز به هم ریخته است می‌آیند خانۀ ما می‌خوابند. سالِ گذشته اما اینطور نبود؛ مادر و خواهرهایم که رفتند سفر، من مانده بودم و خواهر بزرگ‌تر و خواهر کوچک‌ترم. مادرم هم که خدا حفظش کند، کلکسیون انواع و اقسام وسواس‌های عجیب و غریب است! گفته‌اند برای پدر و مادر بچه‌هایشان همیشه بچه‌اند، ولی برای مادر بنده بچه‌هایش همیشه توی قنداق می‌مانند. نمی‌دانم نمی‌خواهد قبول کند که ما دیگر بزرگ شده‌ایم یا اینکه نمی‌تواند؟

اولین شبی که مادرم نبود، دراز کشیده بودم توی خانه و داشتم فوتبال می‌دیدم که صدای در آمد. در را که باز کردم دیدم خواهرم است! از چراییِ اینجا بودنش که پرسیدم گفت مادر زنگ زده به او و گفته برو شب پیشِ بچه‌ها بخواب که می‌ترسند! هرجور بود حضورش را در خانه پذیرفتیم. به دیدن ادامۀ فوتبال که مشغول شدم دوباره صدای در آمد. این بار زن اوستا جواد که فامیل‌مان است ایستاده بود جلوی در. میگفت مادرتان زنگ زده و گفته شب را پیش شما بخوابم که نترسید! مهمان را هم که نمی‌شد رد کرد؛ پیرزنِ بندۀ خدا آن‌همه راه را آمده بود.

بندگانِ خدا آن شب، چهار نفری نشستند و گل گفتند و گل شنیدند تا اینکه در آرامش خوابیدند. من هم در اتاقی که نه بخاری داشت و نه تلویزیون، نشستم و برای خودم نوشتم تا اینکه خوابم برد. فردای آن شب با کلی بحث و دلیل آوردن بالاخره توانستم مادر را قانع کنم که آمدن خواهر بزرگ‌ترمان هم کافی‌ست و نیازی به آمدن زنِ اوستا جواد نیست. از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان؛ میترسیدم بندۀ خدا توی خانه‌مان به سوی پروردگار بشتابد و برایمان دردسر شود.

خلاصه اینکه هر سفر در دل خود دشواری‌ها و درس‌هایی دارد. از بعضی سفرها میشود عقلانیت آموخت و از بعضی سفرها عشق!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/٠٢/٠٩
٠
٠
آخ آخ دقیقا مامان منم اینطورین! رفتن مکه من سال اول دانشگاه بودم و دو تا برادر با اختلاف 2 و 10 سال هم دارم. ما قرار بود بمونیم خونه. رفتیم فرودگاه تا اینا بپرن و بعد سه تایی برگردیم. پول داشتیم که با تاکسی برگردیم ولی سه تایی قرار گذاشتیم با اتوبوس برگردیم که با پول تاکسی ساندویچ بخریم! کلی راه از فرودگاه تا اولین قسمت شهری پیاده اومدیم و سوار اتوبوس شدیم و خسته و هلاک برگشتیم خونه و از سر کوچه هم ساندویچ خریدیم که نهار بزنیم و کیف کنیم که ساندویچ بعد همچین خستگی ای بیشتر هم می چسبه. ما کلید انداختیم اومدیم تو، دیدیم مادربزرگ و دخترعموی مامانم و دخترش تو خونه ان!! حالا چجوری اومده بودن تو نمیدونم! بعدم موندیم تو رودرواسی که جلو اینا چجوری ساندویچ بخوریم و زشته!! اون دوتا داداشا که رفتن تو کوچه و خوردن! من موندم و پذیرایی از مهمون و خستگی و گشنگی!! بابا میرین مسافرت ما تازه احساس آرامش میکنیم و میخوایم بخوریم و بپاشیم، برا خودشون مهمونم دعوت میکنن :|
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠٢/١٠
٠
٠
احتمالا همه از این ماجراهای بامزه دارن! خخخ. خیلی متشکر که خوندین.
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٦/٠٢/٠٩
٠
٠
جالب بود :) یه طرح داستانی زد به ذهنم از خاطره ات(از جزئیاتش نه از خودش) بعداً دیدمت یادم بنداز واسه ات تعریف کنم :) خیلی خوب بود ٬ موفق باشی
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠٢/١٠
٠
٠
حتما.
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٦/٠٢/٠٩
٠
٠
راستی واسه طنز شدن بیشتر خاطره ات اغراق هات و بیشتر کن ! میشد با اغراق خیلی جالب ترش کنی !
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠٢/١٠
٠
٠
این هم حرفیه. ولی خب بیشتر از جنبۀ طنز، روی سادگی و روانی و صداقتش تمرکز داشتم.
Shaparak_n
Shaparak_n
٩٦/٠٢/١٠
٠
٠
چه بامزه... امیدوارم همیشه به خیر و سلامتی سفر کنن.
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠٢/١٠
٠
٠
خیلی متشکر.
NA30M :)
NA30M :)
٩٦/٠٢/١٠
٠
٠
:)
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠٢/١٠
٠
٠
(لبخند)
آلاء
آلاء
٩٦/٠٢/١٢
٠
٠
عی بابا اینکه خوبه مامان من خونه باشه بیشتر نگرانه و حساسیت به خرج میده تا نباشه!خخخ ینی هر چندوقت یه بار به لطف اطلاع رسانیهای تلگرام ما احساس میکنیم به انواع بیماریهای مهلک دچار شدیم!! غذای یکروز پیش رو نباید بخوریم و غیره... خلاصه زیر تایید سازمان بهداشت و سلامت جهانی!!
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠٢/١٣
٠
٠
وسواس هر نوعش بده!
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
به یاد آن روزها

سالن مرجع

٩٦/٠٤/٠٦
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات