مردان شیشه ای
این کار خطرناک

مردان شیشه ای

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی

من و جناب میم دو سال از دورۀ چهار سالۀ دبیرستان را با یکدیگر همکلاسی بودیم. تمام این دو سال تحصیلی را هم کنار هم در یک نیمکت می‌نشستیم. این هم‌نشینی دلایل مختلفی داشت. اولین و مهمترین دلیلش این بود که هیچکس حاضر نمی‌شد با فردی «پخمه» هم‌نشین شود. این که من چرا به این امر تن دادم مربوط میشود به دلایل بعدی. دلیل دوم این بود که من و جناب میم هم محله‌ای بودیم و هر دو در آن مدرسه غریب بودیم. سومین دلیل هم این بود که من، جناب میم را از کودکی و بهتر از کف دستم می‌شناختم. می‌دانستم اگر هرچه قدر هم ویژگی‌های منفی داشته باشد، سر کلاس ساکت و آرام مینشیند و مانع گوش دادن من به درس نخواهد شد.

پدر جناب میم در کار شیشه است. خرج زندگی‌شان کاملا از راه فروش شیشه تأمین می‌شود. خودِ جناب میم هم علاقۀ وافری به ورود به کارِ پدرش نشان می‌داد. یادم می‌آید یک روز که داشتیم توی خیابان قدم می‌زدیم، از جلوی یک کارگاه مبل سازی که رد شدیم نفس عمیقی کشید و گفت: «ای جان، بوی شیشه.»

بندگان خدا به صورت خانوادگی در کارِ شیشه‌اند. خودِ جناب میم می‌گوید که پدرش به واسطۀ دایی‌اش وارد این کارِ خطرناک شده است. جناب میم دو عدد دایی دارد که یکی‌شان توی کارِ تولید شیشه است و یکی دیگر مانند پدرش، توی کارِ پخش و توزیع.

بعد از اینکه کنکور دادیم، جنابِ میم ترک تحصیل کرد و رفت توی یک بقالی و به شغل شریفِ شاگردیِ بقالی روی آورد. در طول این مدت نظرش راجع به شغل خانوادگی‌شان به کلی تغییر کرد. حالا میگوید دوست ندارد مانند بقیۀ اعضای خانواده‌اش برود توی کار شیشه. می‌گوید می‌خواهد بعد از اینکه از خدمت آمد بقالی بزند برای خودش. کل خانواده‌اش هم مخالف هستند. مخصوصا پدربزرگش. از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان؛ من هم بدم نمی‌آید که جناب میم برود توی کارِ شیشه. راسیتش دوست بقال که زیاد دارم. دلم یک دوست می‌خواهد که تویِ کارِ شیشه باشد، شاید یک روز به درد خورد!

من پدربزرگ جناب میم را خیلی خوب می‌شناسم. او از دوستان قدیمی پدرم بود. او از آدم‌های به‌نام و اسمی در این کار است. کارش را هم خوب بلد است. او اعتقاد دارد هر کاری برای خودش فلسفه‌ای دارد و فلسفۀ کارِ شیشه هم این است که آدم بعد از اینکه وارد این کار شد، روحش صاف و زلال می‌شود. این اواخر که خانه‌مان را کمی تعمیر کردیم و به خانه جانی دوباره بخشیدیم، آخِر کار همین پدربزرگ جناب میم آمد و برای در و پنجره‌های جدید شیشه گذاشت.

خدا را چه دیده‌اید؟! شاید سرِ جنابشان به سنگ خورد و ایشان هم رفتند در کارِ شیشه و اگر در آینده شیشه‌ لازم شدیم، آمدند کارمان را راه انداختند. شما هم دعا کنید.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٦/٠٢/٣١
٠
٠
یعنی اکثر نوشته هات ایده اش از این بنده خدا میاد ٬ مرد تمام نشدنی نوشته هاته هخخخ :) موفق باشی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٦/٠٣/٠١
٠
٠
این مرد شیشه ای واقعا حالش خوب نیستا... باور کنین شیشه اصن بو نمیده 😆😂😄 داستان قشنگی بود 😊
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠٣/٠٢
٠
٠
این رفیق من صفر تا صد تولید شیشه رو حفظه! حتما بو میده دیگه. نمیده؟!
پربازدیدتریـــن ها
انتظار پیشرفت نداشته باشید

عدالت یا صرفه جویی آموزشی؟

٩٦/٠٧/١٩
شعری سروده خودم

می نویسم تهدید تو بخوان التماس

٩٦/٠٧/٢٠
در برابرت سکوت کنم!

خیالت دیوانه ام می کند

٩٦/٠٧/٢٤
تا یادم نرود که...

پرواز بر فراز آشیانه فاخته

٩٦/٠٧/٢٠
سرانه مطالعه خیلی هم بالاست

تهران خیلی هم خوب است / قسمت دوم

٩٦/٠٧/٢٣
از ظلمی که می شود...

جهان امروز و امید به آینده

٩٦/٠٧/٢٠
برای رفتن آماده می شوم

تهران-رشت

٩٦/٠٧/٢٢
آقا بیا...

قرن تنهایی

٩٦/٠٧/١٩
داستان کوتاه

زمانی برای مرگ

٩٦/٠٧/٢٣
عاشقش بودم اما...

بازگشت

٩٦/٠٧/٢٥
پشت حصار غم هایم

غول اندوه

٩٦/٠٧/٢٤
شعری سروده خودم

امید دارم

٩٦/٠٧/١٩
شعری سروده خودم

برای ترامپ

٩٦/٠٧/٢٤
سکه های بی ارزش

يا رفيق من لا رفيق له

٩٦/٠٧/٢٣
پریشان حال

آفرین عشق

٩٦/٠٧/٢٥
شعری سروده خودم

راه گمشده

٩٦/٠٧/٢٢
می خواستم مهم ترین تصمیم زندگی ام را بگیرم

حامی نبودی

٩٦/٠٧/٢٢
به سردی خاک و باران

مثل همه

٩٦/٠٧/٢٥
یک مسیر تکراری

قدم زدن / قسمت دوم

٩٦/٠٧/٢٦
تبلیغات