Notice: Memcache::pconnect(): Server localhost (tcp 11211) failed with: Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::pconnect(): Can't connect to localhost:11211, Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 72 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 75 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 95 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 98 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 33 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 36 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 49 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 52 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 65 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 68 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 36 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 39 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 45 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 48 جیم - آناهیتا www.jeem.ir
آناهیتا
بانوی همیشگی یک زندگی

آناهیتا

نویسنده : m_nabizadeh

می‌گفت عاشق است. می‌گفت دوستم دارد. می‌گفت آنا، تو تنها دختری هستی که تا کنون به آن دل بسته‌ام. همراهم باش. بانوی همیشه‌ی لحظاتم.

حرف‌هایش چند وقت است همینطور در ذهنم مرور می‌شود. از ذهنم که می‌گذرد، احساس کیف خاصی به من دست می‌دهد؛ اما نمی‌دانم چرا چند وقت است که دیگر آن حس خوب همیشه در من نیست. نسبت به زندگی. نسبت به علی.

علی چند وقت است که اکثرا در خودش است. حواسش خیلی جمع نیست. کمتر با من وقت می‌گذراند و آن حس خوب همیشه را از او دریافت نمی‌کنم. احساس خوب عشق؛ و این مساله مرا بسیار نگران و فکرم را مشغول کرده. خوراکش کم شده. گاهی از سر کار دیر می‌آید و وقتی از او می‌پرسم: کجا بودی؟ می‌گوید: شرکت بودم. کجا می‌خواسته باشم؟ سرم شلوغ بود دیر اومدم.

"شرکت؟ آخه این شرکت لعنتی ازون روزا کجا بود که حالا مخل زندگی و آسایش فکر من شده؟!"

علی معمولا سعی می‌کرد به موقع به خانه بیاید. اگر هم گاهی کارش طول می‌کشید که مجبور می‌شد دیرتر به خانه بیاید، حتما به من تلفن می‌کرد و مرا در جریان می‌گذاشت؛ اما الان دیر می‌آید که هیچ! تلفن هم نمی‌کند.

باید خودم به او زنگ بزنم و از او خبر بگیرم. حسابی کلافه و مشکوک شده بودم. فکری مثل خوره به جانم افتاده بود:

"نکنه علی به کسی دل بسته باشه؟ نکنه پای یک زن درمیونه؟ وگرنه چه چیز میتونه باعث عوض شدن علی تا این حد شده باشه؟"

فکر و خیال امانم را بریده بود. دل به زندگی و کار خانه نمی‌دادم. موقع آشپزی حوصله و دقت به خرج نمی‌دادم. زود رنج، بهانه‌گیر و عصبی شده بودم.

بارها می‌خواستم کار را یکسره کنم و آنچه را در فکرم پرورش یافته بود به او بگویم و خودم را خلاص کنم. آخرش که چی؟ اما نمی‌توانستم. ترس داشتم. ترس از حقیقت. از اینکه تصوراتم درست باشد. اصلا دلش را نداشتم. فرار می‌کردم از هر چه که هست. یک روز که علی از سر کار آمد.

اپیزود‌‌‌ 1 سر میز شام

- آب بریز آنا برام

- وای علی چقد تو آب خوردی! چه خبرته؟! از اول غذا تا الان یک بند داری آب می‌خوری!

- خب تشنه‌م میشه، چیکار کنم؟

- نخیر! این همه آب خوردن دیگه غیر عادیه!

- بگم؟

- بگو!؟

- غذا یه کم شور شده آنا...

- غذا شور شده؟

- آره خب، تو نمی‌فهمی؟

- اولین باره می‌شنوم اینطوری بگی!؟ چی شده؟ حالا غذاهای من شده شور؟ خب شوره نخور، که مجبور نباشی بالاش انقد آب بخوری!

- شلوغش نکن آنا. ایرادی نداره. طوری نشده که حالا. من همیشه دست پخت تو رو دوست داشتم. الانم دارم. خیلی گرسنه بودم.

- آها! یعنی اگه گرسنه نبودی نمی‌خوردی؟

- وای آنا! بس کن دیگه!

- خودم را کنترل کردم و چیزی نگفتم. حق با علی بود. غذا شور شده بود.

اپیزود2‌‌‌ اتاق خواب

آرام نبودم. هنوز لج داشتم. با حرص صدایش زدم: علی؟

علی چرت می‌زد. چرتش پرید: ها؟

"اصلا چیکارش داشتم صداش زدم؟ چی می‌خواستم بگم بهش؟ نمی‌دونم! خودمم گیج بودم. فقط میخواستم سر صحبت و باز کنم از یه چیزی حرف بزنیم."

علی دوباره چرتش برد. صدایم را بالا بردم:

- علی؟

علی مثل برق پرید: ها؟

- دارم با تو حرف می‌زنم چرت می‌زنی!

- خب نمی‌گی که!؟ بگو چکار داری حرفتو بزن؟

یک صحنه هُل کردم. نمی‌دانم چطور ناغافل به زبانم آمد:

اووممم... میگم اون خانوم مرادی که جدید اومده بود شرکت، هنوزم میاد؟

- آره؛ با اینکه سابقه‌ی آنچنانی نداره ولی کارشو خوب بلده. واسه چی؟ چطور شد یهو یاد اون افتادی؟

- هیچی. متاهله؟

- نه. چیه واسش خواستگار داری؟

- نه!

- پس چی؟

- تما خودش تا حالا به یکی دل بسته.

- چمی‌دونم. به ما چه اصلا. بگیر بخواب. کارت همین بود؟

- خوابم نمی‌بره. نه.

- خب پس بذارش واسه فردا. الان خسته ام آنا.

- یک آن عصبی شدم و زدم به سیم آخر:

- نخیرم! همین الان! نه که خیلی هم جنابعالی وقت حرف زدن داری؟ صب تا شب که معلوم نیست به هوای شرکت کجا سرت گرمه!؟ فک نکن حواسم بهت نیست. دیر اومدنات. جواب سر بالا دادنات. تلفنای مشکوکت و... اینا یعنی چی علی؟

علی یکه خورد:

- چی داری میگی تو آنا؟! معلوم هست؟! کجا سرم گرمه؟! این چه حرفیه؟! اوضاع شرکت یه کم بهم ریخته‌ست؛ درگیرم کرده. همین!

- چی شده اوضاع شرکت یهو بهم ریخته!؟ تو اصن عوض شدی علی یه مدته! اون علی همیشه نیستی!

-  حق با توئه. ببخشید.

- همین؟! به همین راحتی؟ ببخشید، آره؟ من دیگه خسته شدم علی از این وضعیت. میخوام یه مدت برم پیش مامان حال و هوام عوض بشه. این‌طوری واسه توام بهتره.

- خونه‌ی مامان؟ حالا؟ صب کن اوضاع آروم بشه با هم میریم.

- با هم؟؟ می‌خوام که با هم نباشیم علی. می‌خوام تنها باشم. توام تو حال خودت باشی یه مدت. اینطوری واسه جفت‌مون بهتره. نمی‌دونم دیگه؛ توام به کارات برس.

- آنا؟

- بله؟

- یه چیزی بگم؟

- بگو؟

- نمی‌خواستم بهت بگم. نمی‌خواستم اذیتت کنم ولی مجبورم کردی. حق با توئه. این روزا کمتر حواسم به تو و زندگیه. گفتم که ببخشید ولی می‌دونم کافی نیست. نگفتم چی شده اما دروغ نگفتم بهت. همش مربوط به همون شرکت لعنتیه! حساب کتابا کم اومده. همشم پای کیانیه؛ حسابدار شرکت. پولارو بالا کشید؛ پشت بندشم ازم مرخصی خواست. منم ندونسته بهش دادم. الان یه مدته که مرخصیش تموم شده اما پیداش نیست. تلفنشم خاموشه. یه حسابدار جدید گرفتم که همه‌ی اسناد و پرونده‌ها رو بررسی کنه ببینه اون کیانی از خدا بی‌خبر چه غلطی کرده. داغون شدم آنا. نخواستم حال تو رو هم خراب کنم. توام فکرت درگیر بشه.

کُپ کردم. همین‌طور حیران و هاج و واج به دهان علی نگاه می‌کردم. انتظارش را نداشتم. بغضم ترکید:

- فکر من بخوای نخوای درگیر شد علی. تو خواستی من در آسایش باشم ولی آسایشی نبود. بهتر بود بهم می‌گفتی. در حق خودتو من بد کردی علی. مردی که حواسش به زن و زندگیش نباشه چه فکری میشه راجبش کرد؟

کلامم را قطع کرد.

- خانوم مرادی؟ یه زن دیگه؟ سرم یه جایی گرمه؟ خجالت بکش آنا! من یه تار موی تو رو با دنیا عوض نمی‌کنم.

لبخندی روی لبانم نقش بست.

- وای علی من هنوز گیجم! حالا چی میشه؟ حالم خراب شد.

- نمی‌دونم آنا. خودمم گیجم. اگه سر و کله‌ش پیدا نشه به پلیس خبر می‌دیم. از یه طرف فکر شرمندگی پیش تو. می‌خواستم واسه تولدت ماشینی رو که بنا داشتیم بخرم که اینطوری شد.

- واقعا؟ عیب نداره. فدای سرت. درست میشه. نگران نباش.

- تو کنارم باشی درست میشه. حالا بازم میخوای بری پیش مامان تو این شرایط؟

- نه! کجا برم تو این اوضاع تو با این حالت!؟

گونه‌ام را بوسید.

- پس، کنارم بمون آنا. بانوی همیشه‌ی لحظاتم باش.

لبخندی زدم و سرم را به نشانه‌ی رضایت تکان دادم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٦/٠١/١٧
٠
٠
زیبا:)
m_nabizadeh
m_nabizadeh
٩٦/٠١/٢١
٠
٠
ممنونم بانوی غم، زیبا نگاه شماست :)
NA30M :)
NA30M :)
٩٦/٠١/١٧
٠
٠
چی مرد ایده ال و نادری!! خخ
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٦/٠١/١٩
٠
٠
:))
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٦/٠١/٢١
٠
٠
خخخ باریک:)
m_nabizadeh
m_nabizadeh
٩٦/٠١/٢١
٠
٠
آره، واقعا..
f_zarrinfar
f_zarrinfar
٩٦/٠١/٢٤
٠
٠
زیبا بود
m_nabizadeh
m_nabizadeh
٩٦/٠١/٢٧
٠
٠
ممنونم دوست عزيز :)
کیمیا
کیمیا
٩٦/٠٧/١٨
٠
٠
مونا جون جالب بود ولی همچین مردی خلق نشده خیلی خوب و روون بود ادم خسته نمیشد