نترس؛ من اینجام
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

نترس؛ من اینجام

نویسنده : جشنواره نویسندگی نقطه سر خط
مهدی صالح پور 
تغییر شغل به طور بالقوه ریسک زیادی دارد؛ حتی اگر این تغییر، ارتقای شغلی و به اصطلاح، مدیر شدن باشد. آدم تا می‌خواهد بفهمد دقیقاً وظایفش چیست، تا می‌آید همکارانش را بشناسد و ارتباطاتش با مجموعه قوی شود و از همه مهم‌تر تا می‌آید خودش را تثبیت کند، شرایط طوری عوض می‌شود که انگار جز با جابجایی و در مواقع بحرانی‌تر جز با رفتن از مجموعه، مشکلات حل نمی‌شوند.
ماجرای تغییر شغل برای من وقتی دراماتیک‌تر شد که تنها سه ماه مانده به ازدواج، آقای رییس به صراحت به من و همسر (که هر دو همان‌جا کار می‌کردیم و همان‌جا آشنا شده بودیم و در روزهای پایانیِ نامزدی، داشتیم برای ساختنِ یک زندگیِ جدید تلاش می‌کردیم) گفت که امکان پرداخت مطالباتمان را ندارد و باید با چهار ماه حقوقِ نگرفته، دنبال جای جدید برویم. البته نامردی نکرد و پیشنهادِ اینکه بمانیم تا شاید گشایشی در امور حاصل شده و پولمان را بگیریم را هم مطرح کرد!
اینجاست که آدم بین رفتن و ماندن مردّد می‌شود و به خودش می‌گوید که اگر رفتم و هیچ‌جا کاری گیر نیاوردم و سه ماه دیگر بدون حقوق ماندم چی؟ اگر ماندم و این چند ماه حقوق که هیچ، حقوقِ سه ماه دیگر را هم از دست دادم چی؟ اگر رفتم جایی و آنجا هم پولم را ندادند چی؟ و هزار و یک سوال بی‌جوابِ دیگر که اغلب، همه‌شان هم انرژی منفی دارند و فضا را طوری تاریک می‌کنند که انگار دنیا به آخر رسیده و دیگر هیچ راهی برای زنده ماندن وجود ندارد.
در این شرایط، همیشه لابلای تمام سوالات ترسناکی که ذهن آدم را به خودش مشغول می‌کند، یک روزنه‌ای از امید هم هست که اغلب جدی گرفته نمی‌شود. یک نورِ کمرنگی که اگر موفق شوی ببینیش، حالت خوب می‌شود. که چه اینجا و چه هر جایی که باشی، یک حواسش هست و اجازه نمی‌دهد امیدت ناامید شود. که حرصِ چی را می‌خوری؟ «روزی دستِ خداست.» فقط باید حواست باشد که در آن شلوغی و تاریکی، این نور را ببینی و این صدا را بشنوی. بعد مشکلات انگار خودشان حل می‌شوند.
به چند تا دوست و آشنا سپردیم که دنبال کار جدیدیم... در دومین تماس، یکی از قدیمی‌ترها گفت اتفاقاً دوستم همین هفته قبل مسئولِ بخشی شده که فکر کنم هم برای خودت، هم برای خانمت کار داشته باشد؛ نگران نباش. اینجاست که می‌بینی چقدر زود، فقط با چند دقیقه صحبت کردن و با دو تا تلفن، چطور دلت آرام می‌شود. که نه تنها غم و غصه‌ی چهار ماه حقوق نگرفتن فراموشت می‌شود، اصلا یادت نمی‌آید داشتی بین ماندن و رفتن انتخاب می‌کردی. همه جا روشن می‌شود و انگار درها باز می‌شوند.
این روزها، سه سال از آن اتفاق می‌گذرد و می‌بینم خدا چقدر دوست‌مان داشت که نگذاشت در پراسترس‌ترین روزهای زندگی مشترک، دغدغه «تغییر شغل» و ریسکِ جابجا شدن از کاری که چهار سال مشغولش بودیم، کمرنگ شود. در مجموعه‌ی جدید، شرایط طوری تغییر کرد که حتی پیگیرِ مطالباتِ آن چند ماه نشدیم و به قول معروف، عطای پولمان را به لقایش ببخشیم! حالا هر وقت جایی مجبور به انتخاب می‌شوم و تشخیص کارِ درست و غلط سخت می‌شود، این جمله کاری می کند که خیلی زود آرام بگیرم: «کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلَی نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ» پروردگار شما رحمت را بر خود واجب کرده است... 
* این مطلب بدون ویراستاری منتشر شده است
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٦/٠١/١١
٠
٠
عـجـــــــب...
NA30M :)
NA30M :)
٩٦/٠١/١٢
١
٠
=)
Rasa_s
Rasa_s
٩٦/٠١/١٣
٠
٠
بله، واقعا بعضی جاها فقط باید همه چیزو سپرد دست خدا. چون کاری از دست کسی ساخته نیست. متن چیزی بین یادداشت و داستان و خاطره بود. با این حال تردید خوبی داشت. این قسمتش هم به گمونم اشتباه نوشته شده باشه: "خدا چقدر دوست‌مان داشت که نگذاشت در پراسترس‌ترین روزهای زندگی مشترک، دغدغه «تغییر شغل» و ریسکِ جابجا شدن از کاری که چهار سال مشغولش بودیم، کمرنگ شود."! متضادش باید باشه فکر کنم. موفق باشید :)
پربازدیدتریـــن ها