Notice: Memcache::pconnect(): Server localhost (tcp 11211) failed with: Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::pconnect(): Can't connect to localhost:11211, Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 72 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 75 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 95 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 98 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 33 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 36 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 49 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 52 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 65 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 68 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 36 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 39 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 45 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 48 جیم - مغز گردوهای سیاه هم شیرینن www.jeem.ir
مغز گردوهای سیاه هم شیرینن
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

مغز گردوهای سیاه هم شیرینن

نویسنده : جشنواره نویسندگی نقطه سر خط
نازلی گلچهره حسینی
مغز گردوهای سیاه هم شیرینن
یزدان کاهوها را برگ میکرد که کفشهای خاک گرفتۀ زن جوان را کنار جعبه دید. شال نارنجی بزرگ و گرانقیمتش به کفشها دهن کجی میکرد. 
یزدان چند برگ دیگر هم کند و بعد کل کاهو را دور انداخت. سرپا که شد، تازه پیرمرد را کنار پرتغالها دید. موهای سفیدش مثل کاکل هویج نامرتب و شانه ندیده بود. 
زن آرام مثل اینکه بخواهد نارنگیها را بیدار نکند، روی سرشان ایستاد: چقدر گرون!
یزدان جعبه گوجه را از عقب وانت پایین آورد: تازه قیمت دیروزه خانم.  
پیرمرد پرتغال نصفه شده توسرخ را از روی پرتغالها برداشت و پوست کند.
-به اون دست نزن عمو، مال اینه که مشتری ببینه. 
پیرمرد بدون اینکه نگاهش کند، همانطور به پوست کردن ادامه داد.
-گوشاش سنگینه؟
زن، پرتغال را از دستهای چنگ شده پیرمرد، نجات داد و سرجایش گذاشت: اینجا که باید خوب بخرن. 
یزدان شکم بزرگش را داخل داد و کیسۀ سیب زمینی را هنهن کنان از عقب وانت بغل کرد. وانت را به دهن مغازه چسبانده بود : نه بابا اینا هم ظاهرشون پولداره. دیروز یک کیلو گردو از جلوی دخل دزدیدن. 
زن زیر لب گفت: بعضی وقتا آدما ناچاره. 
 به ترازو رسیده بود: از همین گردوها؟ مغزاشم که سیاهه.....بابای من گردو برات بیاره از ده، به چه سفیدی.
یزدان عرق پیشانیاش را با دستمال دور گردنش گرفت: همین حاجآقا؟
پیرمرد دوباره مشغول پوست کردن پرتغال بود. نگاه زن و یزدان روی پرتغال گره خورد: نه این بنده خدا پدرشوهرمه، ببخشید آلزایمر شدید داره. 
زن دوباره پرتغال را از دست واماندۀ پیرمرد گرفت و روی پرتغالهای لپ گلی گذاشت. 
یزدان به چشمهای گنگ پیرمرد نگاه کرد: بزار بخوره. 
پلاستیک بزرگ خیار پاره شده بود و خیارها یکی یکی از زیر دست یزدان به بیرون میپریدند. یزدان پلاستیک خیار را که پایین گذاشت، پشت فرمان نشست و وانت را با سر روی پل پارک کرد. ترمز دست را با صدا کشید.
-حالا بگو بابات بیاره ببینم چجوریه.
زن یک مغز گردو را لای دو انگشت زمختش میچرخاند: اینا رو کسی هم میخره؟
یزدان دستهایش را به کمرش زد و پشتش را به عقب داد: یک کم سیاه هست ولی شیرینه.
زن مغز گردو را روی پلاستیک انداخت و به یزدان راه داد تا کارتون موز را کنار میز ترازو بگذارد.
-چه موزایی! 
یزدان لبخند رضایتی زد و خوشۀ موز را دستش گرفت: یک ساعته تمومن.
زن نفس صداداری کشید: آره این موزا مال همین محلاس. 
یزدان موز را روی پلکان سفید گذاشت و دامن موزها را دورشان مرتب کرد. 
-نه بابا اینا ظاهرشون اینجوری ان. مگه پول خرج میکنن....
زن پوستهای پرتغال جلوی پای پیرمرد را جمع کرد و توی مشتش فشارشان داد: خونهای که من توش کار میکنم که خیلی دست و دلبازن. الان بهم گفتن بیا تو زیر زمین به عنوان سرایدار بشین. 
یزدان موزها را همهجای پلکان پخش کرده بود: خوبه پس میای همسایه میشی.
زن به پیرمرد نگاهی کرد و سری تکان داد: پدر شوهرم رو قبول نمیکنن. 
یزدان عقب ایستاد و مثل یک نقاش به بوم موزها نگاه کرد وکمی جابجایشان کرد: خوب بزارش پیش پسراش.
زن مانتوی خاکیاش را تکاند: شوهرم شاگرشوفر بیابونه. پسر دیگه هم نداره......امونم رو بریده.
یزدان کارتون پیازها را که جابجا کرد، زن شالش را جلوی دماغش گرفت: اوه اوه، چه بوی گندی، پوسیدن.
یزدان روی دو پا نشست و دستش را زیر پیازها برد و موهای سبز پیاز خراب را گرفت و بیرونش کشید: همشون نه. 
زن موز سیاهی را از جعبه برداشت: اینا کیلو چنده؟
یزدان به موزهای سیاه اخم کرد: مجانیه. 
پیرمرد دستش را روی فلفلهای دلمهای میکشید و مثل یک بچه با تعجب نگاهشان میکرد.
زن پوست موز را توی جعبه انداخت و موز را با دو گاز خورد.
بعد هم با دهان پر تشکر کرد.
یزدان زیر چشمی نگاهش کرد و لبخندش را زیر سبیل لاخلاخش قایم کرد: این  موقع روز میری سرکار؟
-زنگ زدن گفتن بیا یک کم لباس داریم برای شب عید ببر. میگم که ولخرجن.
یزدان توت فرنگیهای تپل را از جعبه بیرون آورد. توت فرنگیها، سرخ و آبدار از زیر سلفون برق میزدند و نگاه زن را اسیر کرده بودند.
-تو چیزایی که میخوان بریزن دور ولخرجن وگرنه پول به جونشون بنده. 
زن نزدیک توت فرنگیها که ایستاد، یزدان با چشم، بستهها را شمرد. 
-یعنی اگه یه آدم اینجا گم بشه، اینا جمعش نمیکنن؟ 
یزدان پوزخندی زد: دلت خوشه ها. ننه باباهاشون رو میبرن سالمندان. 
زن بالاخره از توت فرنگی ها دست کشید: اون فرق داره. پولش رو میدن، اونجا هم راحتترن. مثل یه بچه که سرراه بزارن، بالاخره یا میدن بهزیستی یا نگهش میدارن. آدمن دیگه.
یزدان سیبی را با دستمال دور گردنش برق انداخت و روی سیبها گذاشت: اگه بچه هم سرراه بزارن، یخ میزنه اینجا. 
پیرمرد از در بیرون رفته بود و گیج به دو طرف نگاه میکرد. بوق ماشینی جلوی شلوار خاکستری پیرمرد را خیس کرد و یزدان نگاهش را به زمین دوخت.
زن کنار دستشویی ایستاد و با دست یک قورت آب خورد.
-دستت درد نکنه. ایشالا دخلت پر باشه.
زیر لب گفته بود و یزدان هم با سر تشکری کرد و با چشم، زن و کیف بزرگش را تا دم در دنبال کرد.
پیرمرد سعی میکرد جوی آب را رد کند که زن دستش را گرفت و بعد از جوی، رهایش کرد. زن که به عقب نگاه کرد، یزدان سرش را به گل انداختن سیبها بند کرد. زن آرام وانت را دور زد و پیرمرد را پشت وانت جا گذاشت. یزدان سیب را به خانوادهاش سپرد و از دم مغازه سرک کشید. سایه زن از  کوچه بغل روی زمین افتاده بود و نارنجی روسری اش روی شیشه سکوریت بنگاه روبرو دیده میشد.
پیرمرد مثل آدم آهنیها به دورو بر نگاه میکرد که یزدان پشت فرمان وانت نشست. یزدان پرگاز و با سروصدا، انگار که پیرمرد را ندیده تا نزدیک پاهای پیرمرد دنده عقب رفت. سایه زن  روی آسفالت به تکان افتاد. یزدان سپر وانت را که به پای پیرمرد زد، زن از پشت دیوار بیرون دوید. با سرپایین دست پیرمرد را گرفت و بدون اینکه به یزدان نگاه کند، پیرمرد را به دنبالش کشاند.
* این مطلب بدون ویراستاری منتشر شده است
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
NA30M :)
NA30M :)
٩٦/٠١/١٠
١
٠
جالب بود =)
لیلی
لیلی
٩٦/٠١/١٠
١
٢
حالا بیا و خوبی کن! کاش میذاشت یزدان پیرمرده را زیر کنه ؛تا این خانمه از شر نگهداریش خلاص بشه
لیلی
لیلی
٩٦/٠١/١٠
١
٣
گرچه از پایان داستان خوشم نیومد ولی دیالوگ ها و توصیف جزعیات عالی بودن