Notice: Memcache::pconnect(): Server localhost (tcp 11211) failed with: Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::pconnect(): Can't connect to localhost:11211, Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 72 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 75 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 95 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 98 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 33 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 36 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 49 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 52 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 65 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 68 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 36 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 39 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 45 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 48 جیم - فقط یکی از آن ها www.jeem.ir
فقط یکی از آن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط یکی از آن ها

نویسنده : جشنواره نویسندگی نقطه سر خط

فرزانه کاظمی

با عجله از تخت پایین پریدم و رو به مریم گفتم.

- پاشو، دیرم شد.  

نشست روی تخت و چشماشو مالید. هم زمان با خمیازه‌ای که می‌کشید گفت. 

- الان صبحونه رو آماده می‌کنم.

دویدم سمت سرویس بهداشتی و بعد از شستن صورتم سراغ دوقلوها رفتم. ساعت هفت بود و من خواب مونده بودم!

-آرمان، آرمین، پاشید دیر شد، زود باشید!  

مریم داشت تو آشپزخونه میزو میچید رفتم نشستم و با عجله لقمه گرفتم. 

- اگه دیشب اینقدر سر این ماموریت رفتن لعنتیت بحث نمی‌کردی، الان خواب نمی‌موندیم. 

با حرص لقمه رو پرت کردم رو میز! 

- باز شروع نکن.  

به حالت قهر پشتشو بهم کرد و رفت سمت سماور. لحنش بوی دلخوری گرفته بود. 

- اگه دیرت شده بچه‌ها رو با آژانس می‌فرستم مدرسه. 

یکم مردد شدم. بد فکری نبود. اینجوری مجبور نمی‌شدم یه خیابون فرعی رو برم و برگردم. ولی به هرحال مسیرم همون سمت بود و منم که دیرم شده بود. چند دقیقه دیر و زود فرقی به حالم نداشت.

- نه، میبرمشون

بچه‌ها با خواب آلودگی لقمه‌ای که مادرشون گرفته بود رو تو ماشین می‌جویدند. نگام به صورت‌های پکرشون افتاد و لبخند زدم. چقدر زود نه سالشون شده بود. صدای گوشیم حواسمو از جاده پرت کرد. با سرعتی که ماشین داشت، جواب دادن به گوشی اشتباه بود. نگاه مرددی به گوشیم انداختم.جاده که خلوته! پلیسی هم که در کار نیست. دکمه سبزو زدم و یه نگاه به اطراف انداختم. صدای شادش تو گوشم پیچید. 

- سلام عشقم! 

حوصله این یکیو دیگه نداشتم. جلوی بچه‌ها هم که نمی‌شد باهاش کل کل کنم. لحنم ناخودآگاه سرد شد. 

-سلام آقای عزیزی

خنده مستانه‌ای کرد.  

-کسی کنارته؟ بی‌خیال... مسافرت اکی شد؟ تونستی زنتو بپیچونی؟

دنده رو عوض کردم و فقط گفتم، آره. نگام به ساعت افتاد هشت و ده دقیقه بود. رییس، پوستمو می‌کند. به خصوص حالا که می‌خواستم یه هفته هم مرخصی بگیرم.

-وای عزیزم، از همین الان خودمو تو ساحل، در حال آفتاب گرفتن تصور می‌کنم.

نیم نگاه کلافه‌ای به دوقلوها انداختم. زنک داشت می‌رفت رو اعصابم. تا خرخره خودمو تو دردسر غرق کرده بودم. اصلا منو چه به رابطه پنهانی! شاید اگه می‌نشستم با مریم حرف می‌زدم که دست از سر کلاس‌های مسخره یوگا و زومبا و کوفت و زهرمارش برداره و بیشتر بهم توجه کنه الان گیر این دختره خل وضع نمی‌افتادم. حالا هم مجبور شده بودم برای بستن دهنش ببرمش مسافرت.

یه لبخند زورکی زدم . 

-بله حتما

- چرا اینقدر سرد باهام حرف می‌زنی؟ نتونستی جورش کنی؟

پامو رو گاز فشار دادم. اگه مریم یکم با دلم راه میومد و بیشتر بهم توجه می‌کرد، دنبال این دردسر دو پا نمی‌رفتم. پوف کلافه‌ای کشیدم. بی اراده پام فشار بیشتری به گاز می‌آورد. سرعتم سرسام‌آور شده بود. باید بچه‌ها رو تا قبل از هشت و نیم می‌رسوندم مدرسه. اصلا کاش می‌ذاشتم با آژانس برند .

صدای فین فینش پشت گوشی حواسمو پرت کرد. صدای جیغ و داد دوقلوها بلند شد. به محض اینکه برگشتم سمت جاده، یه نیسانو تو یه قدمیم دیدم. صدای جیغ ترمز و له شدن آهن تو گوشم پیچید. با شدت به جلو پرت شدم و بعدش، همه‌جا سیاه شد.

با گیجی چشمامو باز کردم. سرم تیر می‌کشید و صدای وزوز تو گوشام پیچیده بود. چندبار سرمو تکون دادم تا دیدم واضح بشه. بوی دود، زیر بینیم زد. یه دفعه به آتیشی که از کاپوت ماشین شعله می‌کشید خیره شدم. با زحمت کمربند رو باز کردم و پریدم بیرون. هر لحظه ممکن بود ماشین منفجر بشه. نگام به مردمی افتاد که با فاصله از ماشین ایستاده بودند و فریاد می‌زدند... بیا عقب، بیا عقب. 

برگشتم سمت ماشین و نگام به دوقلو‌ها افتاد. ای وای. بچه‌ها هنوز توی ماشین بودند. دویدم سمت در عقب و بازش کردم. هر دوتاشون بیهوش بودند. سمت جمعیت فریاد زدم. 

- یکی بیاد کمک. نمی‌تونم دوتاشونو با هم بیرون بکشم.

چند نفر اومدند سمتم. اما با صدای شکستن شیشه جلویی، دوباره رفتند عقب. بین نجات دو تا بچه و حفظ جونشون مردد بودند. منم نمی‌تونستم منتظر تصمیم‌شون بمونم. تند تند کمربندای ایمنی رو باز کردم. سنگین بودند و زمان من هم کم! اگه سریع عمل می‌کردم شاید می‌شد برگردم و دومی رو هم نجات بدم اما، اول کدومو ببرم؟ نگاه درموندم به چهره آرمین افتاد. خون از بینیش میومد و پیشونیش کبود شده بود.

چرخیدم سمت آرمان که با چشمای بسته ناله می‌کرد. کدومو اول ببرم؟ از شدت بیچارگی، گریه‌ام گرفت. نمی‌تونستم انتخاب کنم. فقط یکیشونو باید میبردم و اگه شانس داشتم برمی‌گشتم سراغ دومی. هر دوتاشونو می‌خواستم. هر دوتاشون بچه‌هام بودند. لعنت به من. با درد، چشمامو بستم و دستمو بردم جلو. اونی که اول لمس کردم رو به بغل کشیدم و از ماشین پریدم بیرون. صدای ترق ترق شعله‌ها بیشتر شد. قبل از این که موج انفجار به جلو پرتم کنه صدای ضعیفی رو از پشت سرم شنیدم

- بابا...

* این مطلب بدون ویراستاری منتشر شده است

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٦/٠١/٠٩
٠
٠
خیلی زیبا بود:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/٠١/٠٩
١
٠
نه به بعضیا ک تردید ندارن یا خیلی پنهانن نه به بعضیا ک سه تا سه تا و خیلی اشکار دارن :دی داستان سه بخش داشت. من بخش سوم و پایانی رو دوس داشتم. اون بابا اخر هم خیلی با احساسات ادم بازی میکنه :دی گمونم ارمان تو ماشین مونده بود پس. ک توانایی ناله کردن و ب عبارتی حرف زدن رو هنوز داشت. پایان خیلی خوبی داشت خلاصه. تاثیر گذار بود.
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/٠١/٠٩
١
٠
یه چیز دیگه هم اینکه کار میتونس خیلی بهتر باشه :دی حالا خیلی هم نه ب هرحال میتونس بهتر باشه دیگه. مثلا از زن اول حرف زدین ولی اصلا اون حرفایی ک مرد راجع بهش زد توش نمود نداشت. اون تاثیری ک باید نداشت. بعد کل متن میتونس تاثیرگذار تر نوشته بشه مثلا نه مث یه خاطره خبری عادی. و اینکه مرد دقیقا همین الان یهو همه این حرفا رو بزنه و بگه بچه هام نه سالشون شده و اخی و ... تلفن رو جواب بده با اینکه براش مهم نیست زنه اونم وسط رانندگی. میتونس جواب نده و بهونش همین پشت فرمون بودن باشه ک جواب منطقی و راستی هم بوده. کلا خیلی دیگه یهو و پشت سر هم اطلاعات دادین و از طبیعی بودن کار کم کرده.
m.babaee
m.babaee
٩٦/٠١/٠٩
٠
٠
داستان زیبا و غمگینی بود :)
NA30M :)
NA30M :)
٩٦/٠١/١٠
٠
٠
چقدر تاثیر گذاره =( .. موفق باشی =)
لیلی
لیلی
٩٦/٠١/١٠
١
٣
تردید در این داستان جالب و واضح بیان شده ؛ مرسی از نگارنده محترم
Rasa_s
Rasa_s
٩٦/٠١/١٣
٠
٠
دوز تردیدش خیلی بالا بود. از این نظر خیلی خوب بود. ولی رابطه ی مرد و زن دوم و حتی رابطه ی زن اول و مرد یه کم مبهمه. آخرشم که باز بچه ی بدبخت به فنا رفت! توی چندتا از داستانهای این دوره، بچه ها قربانی رفتارها و دعواهای والدین شدن! این روند نگران کننده اس :)) موفق باشید