دردسر سردرد
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دردسر سردرد

نویسنده : جشنواره نویسندگی نقطه سر خط

محمدرضا پستک

مسئول شورا پرونده را ورق مي‌زند. پرويزي با حالتي پريشان‌ روي صندلي روبروي مسئول شورا نشسته است، جمشيدي هنوز نیامده است. منشي آماده نوشتن است، مسئول شورا پرونده را مي‌بندد، عينك ذره‌بيني‌اش  را مي‌زند و نگاه سرزنش بار خود را به پرويزي مي‌دوزد. 

پرويزي سبيل‌هاي ني‌قليوني‌اش را مي‌جنباند و يواشكي نگاهي به سقف مي‌اندازد، بجز يك رشته سيم آويزان و يك عدد لامپ كم مصرف چيزي نمي‌بيند، دوباره زيرچشمي به سمت مسئول شورا مي‌نگرد، مسئول شورا عينكش را برمي‌دارد و صداي آمرانه‌اش در فضاي اتاق مي‌پيچد:

«يعني شما به خاطر يك جوك شكايت كردين؟»

منشي با سر حرف تاييد مي‌كند، پرويزي با خجالت و شرمندگي بسيار جواب مي‌دهد:

«ببخشين جناب، اين جوك شب و روز منو ازم گرفته، كاش قلم پام مي‌شكست و پامو تو خونه‌ي جمشيدي نمي‌گذاشتم، به خدا من اهل جوك گفتن نيستم، هر كي هم جوك بگه الكي مي‌خندم كه به دل نگير». 

«جالبه، تو پرونده به موضوع جوك اشاره نكردين، پس اين آقا به خاطر گفتن يك جوك براي شما مزاحمت ايجاد كرده است، خودشون هم كه غايب‌اند.»

«دستم به آستين كت‌تون، تورا خدا منو خلاص كنين، ازش تعهد سه طلاقه بگيرين ديگه سراغ من نياد، دارم ديوانه مي‌شم، دو هفته است كه شب و روز ندارم».

«آروم باشين آقا، ضمنا براي ما هم تعيين تكليف نكنين، ادبيات‌تون هم كه ضعيفه، دستم به دامنتون صحيحه، نه دستم به كت‌تون، سه طلاقه هم جاش اين جا نيست.»

پرويزي سرش را تكان مي‌دهد و سبيل‌هايش را مي‌جود:

«بله، چشم، ببخشين.»

«بهتره كه خودتون يك بار بطور كامل ماجرا را تعريف كنين با تمام جزييات.»

پرويزي خودش را جمع و جور مي‌كند:

«بله، حواسم نبود، راستش حدود يك ‌ماه پيش آقاي جمشيدي منو به خونه‌شون دعوت كرده بودند، مهموناي ديگه‌اي هم بودن، بخاطر ترفيع آقاي جمشيدي يه مهموني دوستانه بود، دوستان به نوبت جوك تعريف مي‌كردند، من اصولا آدم ساكتي هستم، وقتي نوبت به من رسيد سكوت كردم، اما به اصرار جمشيدي مجبور شدم جوك تعريف كنم، به جان عزيز شما قسم، همه خنديدند به غير از آقاي جمشيدي، موقع خداحافظي آقاي جمشيدي گير دادند كه من متوجه جوك شما نشدم، ناچار دوباره توضيح دادم، اما قانع نشدند و گفتند: نه تنها خنده‌دار نبود بلكه با هيچ منطقي هم‌ جور در نمي‌‌آد. گفتم اين فقط يك جوكه. اما جمشيدي قضيه را جدي گرفته بود و گفت: يعني چه‌آقا؟ جوك هم بايد منطق درست حسابي داشته باشه، من اصلا متوجه نمي‌شم كه مريض چرا پايش را بسته بود؟ گفتم: جمشيدي جان، دستمال سرش سُر خورده  بود.....خلاصه سرتونو درد نيآرم، آقاي جمشيدي قانع نشدند كه نشدند.

مسئول شورا مي‌خندد، پرويزي نيز لبخند مي‌زند، منشي خنده ريزي مي‌كند.

«يعني شما به خاطر قانع نشدن ايشون شكايت كردين؟!»

«نه، اين مسئله به خودشون ربط داره، اين بابا شب و روز منو ازم گرفته، تا رسيدم خونه، زنگ زدن و گفتن كه همچين چيزي امكان نداره و ازم توضيح خواستن، گفتم آقا جان من اشتباه كردم جوك گفتم، من اصلا جوك گفتن بلد نيستم. گير دادند كه تا قضيه‌ي جوك روشن نشه دست از سرم  برنمي‌داره، اونقدر زنگ زد كه مجبور شدم پريزو بكشم، موبايلم  هم خاموش كردم.»

«پس مرتب مزاحم‌تون مي‌شدن؟»

«بله، همون شب قبل از خواب تا دوشاخه رو زدم به پريز، بلافاصله تلفن زنگ خورد، آقاي جمشيدي بازم توضيح مي‌خواستن، التماس كردم بي‌خيالِ قضيه بشن زير بار نرفتند، گفتند كه دچار ترديد شده‌اند و نمي‌تونن  بخوابند و همش به جوكي كه من گفته‌ام فكر مي‌كنند.»

«عجب! موضوع داره جالب مي‌شه.»

« بله، تو اداره گير مي‌ده، وقتي خونه هستم زنگ مي‌زنه، هر جا مي‌رم پشت سرم مي‌آد، ديروز اومده بود دم درخونه‌مون، دست وردار نبود، بهش گفتم دور از جون شما غلط كردم اين جوك رو تعريف كردم، گفتم ببخشين. قسم‌اش دادم، براي اموات‌اش فاتحه خوندم، قبول نكرد كه نكرد، گفت پدرمو در مي‌آره، مي‌خواد زندگيمو سياه كنه، ترو خدا بدادم برسين.»

مسئول شورا پرونده را باز مي‌كند و با ترديد مي‌گويد:

«مطمئن هستين كه همه چي رو براي ما توضيح دادين؟»

«بله، البته مزاحمت‌شون خيلي بيشتر از ايناست».

مسئول شورا قيافه‌ي حق بجانبي مي‌گيرد.

«اما يك مورد خيلي مهم را توضيح ندادين، منظورم محتواي جوكي است كه گفتين، بگين ما هم در جريان باشيم».

پرويزي دو دل مي‌ماند كمي روي صندلي جا‌به جا مي‌شود: 

نچشم، راستش من مادرمرده، جوكي را كه براي آقاي جمشيدي گفتم اين جوري بود: يه مريض كه پايش را بسته بود مي‌ره مطب دكتر، دكتر مي‌گه دردت چيه؟ مريض مي‌گويد كه سرم درد مي‌كند، دكتر با تعجب مي‌گه اگه سرت درد مي كنه چرا پاتو بستي؟ مريض جواب مي‌ده: پامو نبستم آقاي دكتر، سرمو بسته بودم، دستمال سُر خورده اومده پايين.»

پرويزي بلافاصله بشدت مي‌خندد، منشي و مسئول شورا با تعجب نگاه مي‌كنند، مسئول شورا رفته رفته صورتش سرخ مي‌شود، پرويزي از تغيير حالت چهره‌اي مسئول شورا وحشت مي‌كند، مسئول شورا با صدايي خشك  و تهديدآميز مي‌گويد:

«راست‌شو بگو ببينم اون مريض چش بود؟»

پرويزي به لكنت زبان مي‌افتد.

«خوب، خوب، س رش....سر...ش درد مي‌كرد.»

مسئول شورا عصباني با مشت روي ميز مي‌كوبد، منشي از جا مي‌پرد.

«اگه سرش درد مي‌كرد پس چرا پايش را بسته بود؟ هان؟ زود باش جواب بده.»

«چه عرض كنم، من‌كه اون‌جا نبودم، حتما دستمال رو شل بسته بوده، سُر خورده افتاده روي پايش».

پرويزي يواشكي به سمت در نگاه مي‌كند، مسئول شورا هنوز ناراحت است فكر مي‌كند و با انگشت پيشاني‌اش را مي‌مالد، پرويزي احساس مي‌كند كه رفته رفته تنش داغ مي‌شود، مسئول شورا با لحني تهديد آميز مي‌گويد:

«امكان نداره، تا نگي چرا پايش را بسته بوده ولت نمي‌كنم؟»

پرويزي ناخود آگاه بلند مي‌شود و در حالي كه از ترس مي‌لرزد، عقب عقب رفته دست پاچه مي‌گويد:

«راستش، مريض عقلشو از دست داده بوده، آره، يعني خودشو زده بود به مريضي، شايد مي‌خواست استعلاجي بگيره، اصلا من نمي‌دونم دستمالو از كجا گير آورده بود، شايد هم پيدا كرده بود،  ممكنه دستمالي هم در كار نبوده، يعني اگه دستمال نمي‌بست كه جوك نمي‌شد.»

پرويزي يك‌مرتبه در را باز مي كند و فرار را بر قرار ترجيح مي‌دهد، منشي به اشاره‌ي مسئول شورا داد زنان دنبالش مي‌دود. 

جمشيدي با ظاهري آراسته به آرامي وارد مي‌شود و سلام مي‌دهد.

* این مطلب بدون ویراستاری منتشر شده است

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٦/٠١/٠٩
١
٠
من که نفهمیدم چی شد اونقدر تردید داشت که من نتونستم بفهمم :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/٠١/٠٩
١
٠
وای چه باحال و خوب بود :)) و عجب عکس خوبی :)) و عجب تیتر خوبی و اولین داستان طنز مسابقه. سری که درد نمیکنه رو دستمال نمیبندن ب قولا :)) در تعریف کل داستان :دی
NA30M :)
NA30M :)
٩٦/٠١/١٠
١
٠
خخخخ جالبه ممنون.. موفق باشید =)
لیلی
لیلی
٩٦/٠١/١٠
٣
٣
پرویزی چی میگه دیگه این وسط؟:)فکر کنم جوک نبوده واقعیت بوده اون مریض هم پرویزی بوده واسه همین خندش گرفته و فرار کرده
الياس
الياس
٩٦/٠١/١٤
٠
٠
داستان بسيار جالب و بكري است هم از محتوا، هم چهارچوب و پيرنگ و هم شخصيت پردازي يكدست و در خور تامل شده است، شروع و پايان بندي خوبي داردو از نظر طنز رگه هاي محكم و قابل قبولي دارد، در كل زيبا و خواندني و جذاب است. موفق باشيد.
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١