ساندویچ همبرگر
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساندویچ همبرگر

نویسنده : جشنواره نویسندگی نقطه سر خط

سامان قربانی

ما اندازه انتخاب‌هایمان بزرگ هستیم، این را نه پدربزرگ نداشته‌ام برایم گفت و نه هم معلم دبستانمان که روی تخته می‌نوشت "خدا یا خرما"،  بلکه از تیک و تاک‌های عقربه زمان فهمیدم.   

در دوران راهنمایی،  وقتی از طرف مدرسه برای مسابقات فرهنگی به شهر می‌رفتیم علاوه بر مسابقه همه همّ و غم ما ساندویچی جوانان بود که روی درِشیشه‌ایش نوشته بود "ساندویچ همبرگر موجود است" بعد از مسابقه موجودیمان را صرف ساندویچ‌های همبرگرِ موجود می‌کردیم . از قضا یک روز موجودی‌ام به اندازه کرایه تاکسی یا اندازه یک ساندویچ همبرگر بود، هم گرسنه بودم و هم پیاده. مانده بودم دو دل بین ساندویچ و راننده تاکسی، آن جا بود که فهمیدم مسیر انتخاب‌هایمان از دوراهی دو دولی می‌گذرد ، باید یا سواره بودم و گرسنه یا پیاده بودم و سیر.

 

 دودلی‌های روزمره ما گذرگاه‌هایی لازم و ایستگاه‌هایی خطرناک‌اند. رودهایی خروشان و مرداب‌هایی بد بویند و گذشتن تنها چاره رهایی از این تردیدها است. این دودلی گاهی دل دل کردن‌های دلی هستند، جدال قدیمی  عقل و دل از همان ها که محمد حسین بهجت تبریزی را وادار می‌کند که از دل و روده دل کند و بشود شهریار. گاهی هم تردیدها آن قدر تلپی می‌افتند وسط زندگی‌ات که فقط باید کفش‌هایت را پایت کنی و بروی. دیگر جنسش رفتن و نرفتن و پیاده و سواره نیست، می‌مانی دو دل بین آمدن و نیامدن. مثلا خمپاره شصت که خورد وسط حیاط خانه عباس یکهو از همان دودلی‌های تلپی افتاد وسط زندگی‌اش. تلپی بود که تراکتور و زمینش را ول کرد و فقط کفش‌هایش را پوشید، تلپی بود که هنوز مانده بین آمدن و نیامدن. گاهی تردید همراه با گرد و غبار است. غبار که باشد دیدن مشکل می‌شود و تردید مشکل‌تر، دیگر نه دوست مشخص است نه دشمن. گرگ و میش قاطی می‌شوند، می‌مانی دو دل بین «خ» و «ح» ، بین خورشید و گندم. و چه کسی می‌داند در آن گرگ و میش بر پسر یزید و پسر سعد چه گذشت؟ و چه کسی می‌داند در آن برزخ دنیوی بر حران و خران چه گذشت؟ یک‌بار زندگی، یک بار تردید و یک بار انتخاب است که سرنوشت‌های ما را رقم می‌زند. آری ما اندازه انتخاب‌هایمان بزرگ هستیم حال عباس اندازه ایران بزرگ است. عمر سعد اندازه گندم ری از قرار کیلویی هزار و پونصد تومان، شهریار اندازه عشق، حر اندازه حریت و من اندزه برچسب "ساندویچ همبرگر موجود است". 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٦/٠١/٠٨
١
٠
مثل پسته، زیبا٬ خندان، خوشمزه و پر مغز!:)
شکرانه
شکرانه
٩٦/٠١/٠٨
٢
٠
در مجموع این یادداشت رو لقب میدم:دلچسب دوست داشتنی :)
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٦/٠١/٠٨
٠
٠
چون ساده بود خوب بود
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٦/٠١/٠٨
٠
٠
پسندیدم:)
رفیعه
رفیعه
٩٦/٠١/٠٨
٠
٠
خوشمان آمد، موفقیات زیاد :)
NA30M :)
NA30M :)
٩٦/٠١/١٠
١
٠
خیلی لذت بردم مخصوصا این جمع بندی آخرشو خیلی دوست داشتم.. تشکرات... موفق باشید انشاءالله =)
Rasa_s
Rasa_s
٩٦/٠١/١١
٠
٠
آغاز و پایان کار خیلی خوب بود. اما وسطش یه طوری به گزافه گویی نزدیک می شد. نقش عباس رو هم دقیق نتونستم بفهمم. ولی در کل، خوب بود. موفق باشید :)
مرتضی تقی زاده
مرتضی تقی زاده
٩٦/٠٢/٠٥
٠
٠
عالی بود:-) تبریکات
Saleheh_sh79
Saleheh_sh79
٩٦/٠٢/٠٥
٠
٠
جمله اخرش و دوست داشتم ولی منظورش و نفهمیدم :)))
کیوان قربانی
کیوان قربانی
٩٦/٠٣/١٣
٠
٠
احسنت بر شما درود بر شما.
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١