خيانت به معشوق سي‌سي
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

نویسنده : جشنواره نویسندگی نقطه سر خط
سید میثم موسویان
مطمئن هستم كه سي‌سي هم بيدار است. از پنجره‌ي خوابگاه به مخفيگاه مشتركمان نگاه مي‌كنم. به خانه‌ي سي سي. معشوقش تازه رفته.
بزنمش نزنمش.
 چند وقتي هست كه معشوقش حسابي موسش را مي‌كشد و سي‌سي هم سي‌سي سابق نيست.
 بچه های خوابگاه مرخصي تشويقي گرفته اند. خوابگاه مانده براي من. ساعت تيك تاك ميكند. سوز سرماي پاسگاه از شهر بيشتر است. بزنمش،‌ نزنمش. اگر بزنم توي روي سي‌سي چطور نگاه كنم. اگر نزنم چطور برگردم؟ توي روي مادرم چطور نگاه كنم. صورت صامری يك لحظه از پيش چشمم كنار نمي‌رود
صبح زود بايد با جارو تمام آسفالت پاسگاه را جارو بكشم و بعد برو سر وقت توالت. 
 فقط سي‌سي به چشم بي‌عرضه نگاهم نمي‌كند. خواستم تمام گلوله‌هايم را خالي كنم توي سر خودم. آدم هم آنقدر بي دست و پا؟ 
فرمانده‌ي منطقه همه جاي پاسگاه را سرك كشيد. داشت خبر مرگش مي‌رفت كه يك سگي طوري پارس كرد كه نزديك بود يارو شلوارش را خيس كند. داد زد:
-صامری. سه روز بازداشتگاهي. 
سوار شد و رفت.
 از همان وقت، صامری اين قانون مسخره را گذاشت.‌ پاسگاه را جهنم كرد. هر ازگاهي ترق،‌ صداي شليك گلوله. خيالم راحت بود كه كسي سي‌سي را نميزند،‌ سي‌سي مخفيگاهي دارد و درش را سفت مي‌بندم. خودش هم بوي خطر را شنيده و ديگر با پا نمي‌زند و در را نمي¬اندازد. فقط وقتي اين معشوقش مي‌آيد،‌ در را کمی كنار مي‌زنند. بزنم. نزنم؟ مادرم،‌ عشق سي‌سي. بيچاره مادر، بيچاره سي‌سي.
مشكل دستم است. سگ‌هاي ول لعنتي حتي در فاصله‌ي سي متري هم حس مي‌كنند كه لوله ي تفنگ را گرفته‌اي به سمتشان.
مي‌دانم كه تقصير لرزش دست است. 
معشوق سي‌سي هم درشت است و هم سياه،‌ كه در پس زمينه ي برفي،‌ كاملا واضح است.  دلش گير سي‌سي است و اين قضيه لابد سرعت فكرش را كم و ذهنش را كند مي‌كند و اين نامردي است. 
سي سي اصلا سگ نيست،‌ خيلي رفيق‌تر از هر رفيقي. خودم يادش دادم كه سيگار بكشد. از وقتي كه آمدم پاسگاه و او خيلي بچه بود،‌ با من است. خيلي زود بهم عادت كرديم و به هم اخت شديم. بهترين دوستي كه تا حالا داشته‌ام.
دو خال سياه زير گوش راستش هست كه عينا مثل خال روي گردن خودم. چند بار وقتي پاسگاه خلوت بوده، توي بغلم با هم روي خاك‌ها غلت زده‌ايم. 
سي‌سي مثل يك زن جوان كرشمه بلد است. 
ناكث قانون بدتر صامری اين بود كه اگر تا آخر ماه كسي نتوانست،‌ سگ بزند و تيرهايش را هدر بدهد، بايد تا آخر خدمت،‌ دستشويي تميز كند.
دم ظهري بهش گفتم:
-بخدا مي‌زنم،‌ يه فرصت بهم بده
داشت شكر توي چايي‌اش مي‌ريخت. 
- كي مي‌زنه؟ تو؟ 
سرم را تكان دادم.
- فكر مي‌كنم يكي بايد اين حرف را بزند كه يك كمي از تو مردتر باشد
سرم را انداختم پايين.
- منو بگو چه حسابي روي تو باز كرده بودم
 يك لحظه به ذهنم رسيد، پشتم را بكنم و بي هيچ حرفي بيايم و تيرها را خالي كنم توي سر خودم.
 پا كوبيدم.
-صبر كن
چايش را بلند كرد و نزديك لبش آورد و گفت:
-هر چند مطمئنم كه نمي‌توني اما باشه،‌ اگه تو يه سگ زدي،‌ من ده روز بهت مرخصي ميدم،‌ ده روز
بعد خيلي تصنعي خنديد. حالا وقت آن بود كه من دوباره پا بكوبم. مي‌دانم منتظر همين بود و اما من بجايش گفتم:
-ده روز؟
به چايي اش نگاه كرد. 
بعد بدون پا كوبيدن حركت كردم.
-صبر كن
ايستادم. داد زد:
-سيامك
سيامك فرمانده گروهان بود. در اتاقش را باز كرد.
يك فحش ناجور به مادرم داد.
تا بناگوشم تير كشيد.
بايد همه ي تيرهايم را همانجا خالي ميكردم توي دهن صامری
 بعد گفت:
-سيامك تو شاهد باش،‌ ده روز مرخصي، به علاوه ي اين فحشي كه الان به ننه‌اش دادم به مادر خودم برگرده،‌ اگه اين بتونه تا فردا يه سگ بزنه
پخخخخ هر دو زدند زير خنده.
هيچ تصورش را نمي‌كردم كه بالاخره با خودم كنار بيايم و تصميمم را بگيرم.  بايد معشوق سي‌سي را بزنم.
 سگ آمده نزديك مخفيگاه سي‌سي. الان است كه پوزه‌اش را بمالد به در زنگ زده‌ي مخيگاه. درشت و سياه. نشانه مي‌روم. 
مست و ملنگ سي سي. ميترسم، نه،‌ نمي‌شود، بايدجلوتر رفت. دستم مي‌لرزد. لوله‌ي تفنگ را پايين مي‌آورم  و آرام آرام پامرغي جلو مي‌روم،‌ نه خنگ و مست شده. شهوت كه يكي را بگيرد همين مي‌شود. جلوتر،‌ جلوتر. رد خور ندارد. يك قدم جلوتر بردارم،‌ صداي نفس كشيدنم را هم مي‌شنود.
سي‌سي هم لابد پا داده كه حالا انقدر هوايي شده. سي‌سي انگار خودش را مي‌كوبد به تكه آهن بينشان.
 بميرم برايت سي‌سي. اصلا بحث ده روز مرخصي نيست، ‌ خاك مال كردن پوزه ي صامری. ننه¬اش. شرافت. آخ،‌ نشانه، بزن. ترققققق. صداي قار قار از دار و درخت پاسگاه بلند شد. صداي قه قهه‌ي صامری توي گوشم پيچيد. سگ پا به فرار گذاشته. 
جلو مي‌روم. در لانه را باز ميكنم. سي سي يك جوري نگاهم ميكند. 
- چيه؟
عووو مي‌كشد.
به چشمهايم زل زده. 
-ميگم چيه؟ نخورد بهش كه نترس
بر و بر خيره شده.
- برميگرده نترس
پايم را هوار پهلويش پرتاب مي‌كنم، باز هم حركتي نمي¬كند. 
من من نميتوانم نشانه گيري كنم. مي‌زنم زير گريه.
خفت نگاه مادرم. خفت نگاه صامری. خفت مستراح پاك كني، خفت بي عرضه‌گي،‌ خفت نگاه سي سي.
من حتي از يك متري هم نمي‌توانم سگ بزنم. كاش يك سگي پيدا ميشد كه از من نمی‌ترسید و مي¬ايستاد و من...
راه مي‌اوفتم و اما يكهو يك فكر توي ذهنم جرقه ميزند. سي‌سي 
سي‌سي 
خفه شو.
سي سي از من نمی‌ترسد.
خفه شو.
پخخخخخ صامری و رفيقش ميزنند زير خنده.
اون فقط سگه. يه سگ كثيف بدبخت. سگي كه پاسگاه نظامي را ناامن كرده و به گه كشيده. بحث بهداشت هم هست. دكارت ميگويد كه سگ ماشين مرخصي درست كن است.
 تفنگ را توي دستم فشار مي‌دهم و مي‌گيرم روبروي سگ.
هيچ حركتي نمي‌كند.
-فرار كن مي‌زنم
نمي‌دانم توي نگاهش چي هست. 
چرا فرار نمي‌كند. چه كار كنم؟
- نگاهم نكن لعنتي 
* این مطلب بدون ویراستاری منتشر شده است
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
f-noroozi
f-noroozi
٩٦/٠١/٠٦
٠
٠
عالی بود
لیلی
لیلی
٩٦/٠١/٠٦
١
٤
دقیقا همین را میخواستم بگم :)
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٦/٠١/٠٦
٠
٠
نقدش بمونه واسه بقیه دوستان، به نظر من خیلی خوب بود، احسنت :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/٠١/٠٦
١
٠
تا الان این داستان و تن های سرد منو بیشتر جذب کردن. حدس میزنم این یکی خصوصا جزو سه تای برتر باشه! ولی واقعا نقش مادر چی بود این وسط؟ یا نمیگفتین یا بیشتر توضیح میدادین خب. قانون صامری هم شاید می تونس بهتر گفته بشه و جریانش با راوی. حالا ب هرحال میشه پای گیج و ویجی راوی هم گذاشتش. ولی رو اعصاب بودن مقداری :دی
h_sokoot
h_sokoot
٩٦/٠١/٠٦
٠
٠
عالی بود! ایده ی واقعا بکری بود.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٦/٠١/٠٦
١
٠
اول داستان «توي روي» زیاد تکرار شده یک جایی هم نوشته بودید «یارو»می شد از واژه مناسب تر استفاده کرد. راستش من دوبار خوندم شخصیت ها رو خوب پخته نکردید و باعث شد که من بعنوان خواننده داستان رو نفهمم.
یکی
یکی
٩٦/٠١/٠٦
٢
١
آقای بهمنی اگه یه موقع تعریف کنید از یه نوشته قرآن خدا غلط میشه؟!... به نظر منم خیلی خوب بود !!!
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٦/٠١/٠٦
٠
٠
باور کنید از چهار یا پنج تا مطلب تعریف کردم :)
آلاء
آلاء
٩٦/٠١/٠٦
٠
٠
یکجورایی بهم پیوستگی نداشت بعضی جاهاش ولی خوب بود ضمن اینکه غلط املایی هاش تو ذوق میزد. *سامری *ناکس
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٦/٠١/٠٧
١
٠
باریک:)
Rasa_s
Rasa_s
٩٦/٠١/٠٩
١
٠
جزو داستان های خوب این دوره از رقابت هاست. قطعا می شد بهتر باشه، ولی به نظرم بازم بین خوبهاست. لحن ساده و خودمونی سرباز که با خودش فکر می کنه و حرف می زنه، دیالوگ های بین فرمانده و سرباز و تشریح فضای پادگان، واقعا خوب بود. منو یاد دوران خدمت انداخت. هرکسی که حتی برای مدتی کوتاه اون دورانو تجربه کرده باشه، می دونه که دیالوگ ها، قوانین مسخره و حتی فحاشی های اشاره شده در داستان، کاملا باورپذیره. حس و حال یک سربازی که در پادگان تنها مونده و باید به کارهای سخت تن در بده هم خوب نوشته شده. تردیدشم که حسابی روش کار شده. ینی من خودمو کاملا تونستم جای شخصیت اول داستان بذارم و در دلم مثل اون مردد باشم! من نمره ی بالایی به این کار میدم. موفق باشی دوست من :)
Saleheh_sh79
Saleheh_sh79
٩٦/٠٢/٠٥
٠
٠
خیلی خوشمان امد ... منم موندم بزنم یا نزنم ؟ :(
Saleheh_sh79
Saleheh_sh79
٩٦/٠٢/٠٥
٠
٠
اقای بهمنی تعریفم میکنه ، من شاهدم :)
پربازدیدتریـــن ها
به دور از هرگونه طنزیجات

در توصیف دوستان جیمی

٩٧/٠٤/٢٨
آزاد باش

آهای دیوانه

٩٧/٠٤/٢٦
شعری سروده خودم

آشفته دنیا

٩٧/٠٤/٢٥
شعری سروده خودم

جوانی و خامی

٩٧/٠٤/٢٧
قدرتی بزرگ تر

چهارده ساله ی خداناباور

٩٧/٠٤/٢٥
از آینده این نامه اطلاعی ندارم

خانه‌ای که پدر ندارد

٩٧/٠٤/٢٣
اینجا نزدیک اسمان است

زندگی واقعی

٩٧/٠٤/٢٥
قلبم به درد آمد

خط مستقیمی به بهشت لطفا

٩٧/٠٤/٢٤
دلم گرفته است

زنان همگام زنان

٩٧/٠٤/٢٧
صدا و سیمای بی کفایت

نمایش بدبختی با بیت المال

٩٧/٠٤/٢٣
ناراحتم که در حال تمام شدن است

یک روز فوق العاده

٩٧/٠٤/٢٨
دانشمندها چه غلطی می کنند؟

چقدر رابطه ی نیمه کاره در من مرد

٩٧/٠٤/٢٧
توجه به توانمندی بازیگران

مواد لازم جهت یک فیلم کمدی ایرانی

٩٧/٠٤/٢٦
این روایت هر صبح من است

فرشته ای در حیاط

٩٧/٠٤/٢٧
فمینیست وارداتی!

نامه‌ای برای دختران سرزمینم

٩٧/٠٤/٢٥
خاطرات زمستانی

مردی با شال گردن آبی

٩٧/٠٤/٢٤
متاسفم...

ایست قلبی

٩٧/٠٤/٢٥
چشم بر ناز لبت

سوگند

٩٧/٠٤/٢٦
دیوانه شدم

در جستجوی روی ماه تو

٩٧/٠٤/٢٣
طنز

ایده‌هایت را برای سوژه کردن دوست دارم

٩٧/٠٤/٢٦