چیزی در «ایدومنی» جا ماند
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

چیزی در «ایدومنی» جا ماند

نویسنده : جشنواره نویسندگی نقطه سر خط
مهسا عِلّیون
شاگرد شوفر داد زد:
- ماشین ارومیه تا پنج دقیقه دیگه حرکت میکنه، کسی جا نمونه.
چانه مامان میلرزید. افشین را بغل کردم.
- این دو سال سربازی نرفتن میارزید، اینجور خون به جیگرمون کنی؟
خندید.
- فقط بحث اون دو سال نیست.
دست انداخت دور گردن مامان.
- به جون مامان، به محض این که پام برسه اون ور، پول طلاهاتو برمیگردونم.
مامان، روی پنجه پا بلند شد و پیشانی افشین را بوسید.
- فدای سرت دورت بگردم، تا رسیدی زنگ بزن.
افشین سوار شد و ما ایستادیم و دور شدن اتوبوسش را تماشا کردیم که رفت و یک نقطه شد در دل جاده.
تا زنگ بزند و بگوید که به یونان رسیده، هزار سال گذشت انگار.
بچه ها، آمدند توی آشپزخانه.
- تلویزیون، داره دایی رو نشون میده.
در قابله را گذاشتم.
- حتما یکی شبیهشه.
بچهها ول کن نبودند؛ دستم را کشیدند و بردند توی هال.
خبرنگاری، بین مهاجرین پشت مرز مانده میچرخید و میکروفونش، صدای آوارگی آنها را رساتر میکرد.
رفت سراغ پسری که زیر باران، روی ریلها نشسته و پلاستیک روی سرش کشیده بود.
خبرنگار پرسید تا کی میخواهد اینجا منتظر بماند؟
بچه ها ذوق کردند.
- دیدی گفتیم داییه.
پسر دست هایش را ها کرد.
 -I’ll wait to die.
مامان، توی اتاق نماز میخواند. تلویزیون را خاموش کردم.
- نه، این دایی نیست برید تو اتاق.
هزار سال دیگر هم گذشت؛ و من در این هزار سال هرشب خواب افشین را دیدم که روی ریل¬های ایدومنی یخ زده و با بوق قطارهایی که از رویش عبور میکردند، از خواب میپریدم.
از سیزده به در که برگشتیم، رفتم سر وقت تلفن که در نبود ما، یک شماره با کد 0031 و پیغام کوتاهی با صدای برادرم روی آن به جا مانده بود.
- سلام، خونه نیستین؟ خواستم بگم من چند وقته که رسیدم هلند، حالم خوبه، اینجا هم فوق العاده¬س.بای
مامان، کنار میز تلفن نشست و خیره شد به گل های قالی. انگار داشت توی پیغام افشین، دنبال چیزی میگشت که نبود.
گفته بود،حالش خوب است، اما نخواسته بود بداند که حال ما چطور است.
مامان سرش را بلند کرد.
- بیا، همین شماره رو بگیر، دو کلمه باهاش حرف بزنم.
شماره را گرفتم، زنی گوشی را برداشت و به هلندی چیزهایی گفت. به انگلیسی گفتم میخواهم با افشین راعی صحبت کنم.
اما آنجا مرکز تلفن شرق آمستردام بود و آنها افشین راعی نمی شناختند.
برادرم سالی چند بار زنگ میزد.
نوروزها، برای دادن خبر بورس¬های تحصیلی و میلاد حضرت مریم برای تبریک گفتن روز مادر. 
- مامان رفته سفره ابوالفضل خانه خاله، شب زنگ بزن تا باهاش حرف بزنی.
اما افشین گرفتار بود و من به جای او سلام رساندم و تبریک گفتم.
هرازگاهی هم برای مامان پول میفرستاد، و مامان بیشتر پول¬ها را پس¬انداز میکرد تا وقت دیدار افشین هدیه درخوری به پسر دکترش بدهد.
رضا، یک قاشق خورش ریخت روی برنج.
- از داداشت خبر داری؟
چند ماهی بود، که فقط عکس¬هایی که آپلود میکرد را میدیدیم. رضا رفت موبایلش را آورد و فیلمی که در یوتیوب پیدا کرده بود، نشانم داد.
فیلم جایزه گرفتن برادرم بود. جایزه فیزیکدان برتر سال 2025 هلند را به او داده بودند.
مامان را بیدار کردم.
- بیا ببین، گل پسرت چه کرده؟
مامان، چشم های خواب آلودش را مالید و زل زد به صفحه موبایل.
افشین تندیس را بالا برد.
- As a refugee, I am truly honored of being a member of your society...
مامان گفت: چی میگه؟
گفتم: میگه، به مملکت خودم افتخار میکنم.
- I owe...
و اسم چند نفر را برد. ما بینشان نبودیم.
مامان، باز هم میخواست بداند افشین چه میگوید.
- میگه، موفقیتمو مدیون خانوادهم هستم.
اشک¬های مامان چکید روی دامن پیراهنش و دوربین رفت روی زن بلوندی که میان جمعیت نشسته بود، به افشین نگاه میکرد و با انگشت¬هایش قلب درست کرده بود.
در تمام چهار سال بعد، آن فیلم به تماشا¬کردنی¬ترین چیز برای مامان تبدیل شد.
این همه دوری، قلبش را سنگین و چشم¬هایش را کم سو کرده بودند.
به عکس پروفایل افشین نگاه کردم؛ پسر بچه ای در آغوشش میخندید و زن بلوند هم با شکم برآمده کنارش ایستاده بود. پشت سرشان یک خانه قشنگ بود با نرده¬های سفید و باغچه ای پر گل.
نوشتم:
- حال مامان اصلا خوب نیست، باید ببینتت، فرصت زیادی باقی نمانده.
شب جواب داد:
- نوامبر، برای سمیناری میام استانبول. اونجا دیدار میکنیم.
به اندازه سال¬های از دست رفته، چمدان پر شد ازسبزی خشک و و آجیل و زعفران.
اما دل من خالی شد با پیام آخر افشین.
- آنا زایمان زودرس داشته، تو این شرایط نمیتونم تنهاش بذارم. سعی میکنم تعطیلات ژانویه، چند روزی بیام استانبول
* این مطلب بدون ویراستاری منتشر شده است
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٦/٠١/٠٦
٠
٠
از داستان بعضی دوستان دیگه بهتر بود، به این دلیل که میشد تا آخرش خوند و خط داستان رو گم نکرد، ولی نکات منفی هم داشت مثل این که تردیدی نداشت، و یا شرح حال و احساس رو کمرنگ بیان میکرد... داستانی که پایه ش احساس و فراغه گره ها و جزییات حسی بیشتری برای کشش قصه نیاز داره، موفق باشید
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٦/٠١/٠٦
٠
٠
داستان رو باید با دقت خوند و درک کرد تا تردید در میان دلهره های مادر حس شود ! کمی ایراد ویراستاری داشت ولی زیبایی متن آن را پوشانده بود. موفق باشید. #بهمن_بهمنی
آلاء
آلاء
٩٦/٠١/٠٦
٠
٠
بنظر من احساسات مدنظر نویسنده به خوبی منتقل شده بود و خیلی خوب نوشته شده بود
آلاء
آلاء
٩٦/٠١/٠٦
٠
٠
ضمن اینکه تردیدش رو ندیدم و البته اینکه چرا پرداخته نشد به اینکه اون پسر زیر باران روی ریلها چطور رفت به هلند...
Rasa_s
Rasa_s
٩٦/٠١/١٠
٠
٠
خب حس من اینه که اصلا به خانواده اش هم نگفته چیزی در این مورد. ینی اصلا نشده که در این رابطه ها صحبت کنند دیگه.
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٦/٠١/٠٧
٠
٠
خوب:)
Rasa_s
Rasa_s
٩٦/٠١/١٠
١
٠
قشنگ بود. جزو خوباس به نظرم. البته شخصیت افشین خوب پرداخته نشده بود. آخه ندیدم آدمایی که دیگه در این حد بی وفا باشن و خبری به عزیزترین کساشون ندن. ما که هرکیو دیدیم، 24 ساعت پای اینترنت و صفحات مجازیه :)) لااقل می شد اینطور نشون بدین که بعد از چندماه یا چندسال که تحت تاثیر فضای کشور جدید قرار گرفته، خبری از خانواده اش نمی گرفته. تردیدش هم خیلی سخته که بشه پیداش کرد. مثلا تردید مادر منظور بوده؟! آخه اونم که تردیدی نداره، شاید دل نگونی باشه فقط! راستی، قسمت ترجمه ی خواهرش هم بامزه و در عین حال تلخ بود. موفق باشید :)
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
در لحظه‌ای عاشق‌ات شدم

لحظه های ناب

٩٦/١٠/٢١
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠