یاکریم
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

نویسنده : جشنواره نویسندگی نقطه سر خط

محمد گلی

 

ساعت چوب ‌‌نماي روي ديوار آژانس، غروب را نشان مي ‌داد، قطرات باران نرم‌ نرم از شيشه پنجره سر مي‌خورد و پايين مي‌آمد. تلفن دوباره صدا کرد، جواد گوشي را برداشت. 

«باشه... الان، اشتراكتون...الان مي ‌آد.»

گوشي را که گذاشت از رديف دفترهاي چيده شده روي ميز دفتر زرد رنگي را برداشت. مي‌دانستم دفتر من است. رويش را به من كرد: «احمد! مي ‌ري  مرداركشون يا يكي ديگرو بفرستم؟»

بقيه‌ راننده‌ها سرك كشيدند.

خنديدم: «آره.»

دفترم را برداشتم و به اشتراك767 خيابان زمان رفتم. سطح آسفالت باران خورده و چرب بود. جواد هميشه مي‌‌گويد: «اگر تو اين هوا كسي جلويت بيايد، كارش ساخته است. تا بيايي ترمز بزني، لت و پار شده.»

هوا گرفته بود. از آن هواهاي گرفته پاييزي، چند روز بود كه باران مرتب قطع و وصل مي‌‌شد، اين هوا جان مي ‌دهد براي مسافركشي! هوا كه ابري باشد، آدم زورش مي‌ آيد راه برود. زنگ آژانس مرتب مي‌ خورد... نيش جواد باز مي ‌شود، توي دلش قند آب مي‌ كند و با خودش چرتكه مي‌ اندازد...

از چند خيابان و کوچه رد شدم تا به كوچه زمان رسيدم، مرد و زن جواني وسط كوچه ايستاده بودند. مرد دست بلند كرد:

«آژانس جواد؟»

پرسیدم: «اشتراك 767؟»

مرد لبخند زد، سرش را پايين آورد. گفت: «چه عجب ماشين نو فرستادن!»

خنديدم: «كجا تشريف مي ‌برين؟»

«مرداركشون، اگه زحمتي نيست.»

در را باز كردم، عقب نشستند، اول زن. از آيينه ‌ي وسط نگاه كردم به هم چفت كرده بودند...چشم دوختم به جاده كه مثل ماري سياه، پيچ و تاب مي ‌خورد. تقريبا از شهر خارج شده بودم. جاده ساكت بود و خلوت... بالاتر از پيچ کارخانه، چيز سياهي وسط جاده نشسته بود، خيلي كوچك. نزديك‌تر شدم...دو ياكريم به هم نوك مي ‌زدند. بوق زدم، با خودم گفتم لابد پرواز مي‌ كنند- پرواز هم كردند- اما خوردند به شيشه  جلو، پرت شدند عقب. از آيينه وسط ديدم، با فاصله از هم افتادند روي آسفالت سياه.

زن جيغ كشيد.

مرد گفت: «چي بود؟»

گفتم: «دو ياكريم.»

مرد گفت: «خوب بود، آدم نبود!»

زن گفت: «حيوونيا!»

حالم بدجوري گرفته شد. سرعتم را كم كردم، از آيينه ‌ وسط ياكريم ‌ها را مي‌ ديدم كه كوچك و كوچك¬‌تر مي‌‌شدند.

 مرد و زن را «مرداركشون» پياده كردم. كمي از غروب گذشته، برگشتم. هوا هنوز ابري بود. ماه كامل بود و پيدا و پنهان مي ¬شد. احساس كردم آسمان به زمين نزديك ‌تر شده است. نرسيده به پيچ کارخانه،‌ جايي كه ياكريم‌ها را زير گرفته بودم. چيزي كنار جاده ديده مي ‌شد. نزديك ‌تر كه شدم، مرد و زن جواني ايستاده بودند. مرد سفيد پوشيده. نمي ‌دانم ـ¬ واقعاً نمي‌ دانم¬ـ چرا ترسيدم سوارشان كنم. از كنارشان رد شدم. از آيينه نگاه كردم. دست مرد بالا بود و آرام تکان مي داد. به سرعت کارخانه را رد کردم...تقريباً يك كيلومتر بالاتر، باز همان مرد و زن را ديدم! خيال نبود، آن‌ ها كنار جاده ايستاده بودند. مرد دستش را بالا آورد، زن چادرش را باز و بسته كرد. يك لحظه مانتوي سفيدش ديده شد. دلم شور مي ‌زد، چطور خودشان را زودتر از من به آن جا رسانده بودند!؟ ترس برم داشت، پايم را روي کلاج گذاشتم و دنده را عوض کردم. چشمم به آيينه بود، زن و مرد با فاصله از هم روي زمين نشستند. کوچک و کوچک تر شدند. پدال گاز را تا ته فشار دادم...

نزديک شهر که رسيدم، پايم را از روي پدال گاز برداشتم و دنده را کم کردم. مهتاب با نور لامپ هاي فلورسنت مخلوط شده بود...

سر دو راهي آژانس و خانه ياد ياكريم‌ها افتادم. دلم گرفت، به طرف خانه پيچيدم... 

به خودم که آمدم جلوي در خانه بودم و دستم روي بوق. مونس در را باز كرد: «چه خبرته سر که نياوردي!؟» 

ماشين را آوردم توي حياط و زير سايه بان تاک ها پارک کردم. در ماشين را که باز کردم، مونس بالاي سرم ايستاده بود. گفت:

«چه خبره، همسايه ها ...» 

چيزي نگفتم. مونس نگاهم کرد: 

«رنگت مثل گچ سفيده!»

«كاريم نيست!»

ديگر چيزي نگفتيم. توي پذيرايي آمدم و دراز کشيدم. مونس رفت تا برايم گل گاوزبان بياورد. گفت:

«گل گاوزبان معرکه اس، يه ليوان بخوري حالت جا مي آد!»

ساعت 7 شب بود خواب و بيداري بودم كه جواد از آژانس زنگ زد: 

«كجايي پسر؟»

خميازه کشيدم: «چيزي نيست، دلم گرفته بود، اومدم خونه.»

گفت: «خدا را شكر! دلواپست شديم. نرسيده به پيچ كارخانه، يك پيكان سفيد زن و مرد جواني را زير گرفته، بيچاره ها سر تير تمام كرده‌اند.»

 گوشي را انداختم و  به حياط دويدم. ماشين سالم بود. چند قطره خون روي كاپوت سفيد ريخته شده بود. ياد زن و مرد جوان كنار جاده افتادم؛ وقتي روي زمين نشستند. اطرافم را نگاه كردم. بدنم مي ‌لرزيد... 

دست كشيدم روي ماشين، اثري از فرو رفتگي ديده نمي ‌شد! روي شيشه‌ عقب چند پر خوني چسبيده بود، نفسم را بيرون دادم. زنگ زدم به جواد، جريان ياكريم‌ها و مرد و زن را برايش گفتم.

گفت: «صدقه بذار كنار.» گفت: «چند روزي استراحت كن. آخر هفته بيا، شلوغ مي‌شه!»

گوشي را قطع كردم. چشمم به لبه¬ ديوار افتاد، زير نور مهتاب دو ياكريم نشسته بودند. نوك‌ هايشان را زير پر هم مي ‌كردند...

مونس كنارم نشست، گفت: «به چي خيره شدي؟»

گرماي بدنش را احساس مي ‌كردم، لبه¬ ديوار را نشانش دادم. گفتم: «ياكريم ‌ها را ببين!»

به صورتم خيره شد، گفت: «حالت خوبه!؟»

... ياكريم ‌ها!؟

 

* این مطلب بدون ویراستاری منتشر شده است

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٦/٠١/٠٤
٢
٤
«ساعت چوب ‌‌نماي روي ديوار آژانس،» جای این عبارت طولانی در شروع داستان می توانستید بنویسید:«ساعت چوبی آژانس»یا «ساعت آژانس» ، من چند بار خوندم تا منظورتون رو فهمیدم! «الان مي ‌آد.» شکسته نویسی هم اونقدر که فکر میکنید دلخواهی نیست،«میاد» بهتر خونده می شود! دیالوگ ها بعضی جاها محاوره و بعضی جاها دستورزبانی نوشته شدن، که بهتره یکدست بشن. - سرعت داستان یک نواخت نیست.
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٦/٠١/٠٤
٠
٠
موافقم باشما:)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٦/٠١/٠٤
٠
٢
:) ممنونم
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٦/٠١/٠٤
١
١
«مرد و زن را «مرداركشون» پياده كردم» یعنی چی من متوجه نشدم؟
m.babaee
m.babaee
٩٦/٠١/٠٤
١
٠
من هم چند بار خوندم متوجه نشدم فکر میکنم نام مکان هستش
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٦/٠١/٠٤
١
١
شما هم شرکت کردید خانم بابایی؟ :) خیلی برام جذاب شد که داستان هایی که مرحله مقدماتی رو رد نکردند دیگه چی بوده !
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٦/٠١/٠٤
٠
٠
فهمیدین به منم بگین:)
ساهی
ساهی
٩٦/٠١/٠٤
٦
٠
واقعا شما نظرات خاصی دارین آقای بهمنی! دلم می خواست داستانم رد نمی شد تو مقدماتی، نظرشما رو می دونستم! ولی خب داستانارو که خوندم مال من اونقدم ضعیف نبود که رد شه... چه می کند شانس!!!
m.babaee
m.babaee
٩٦/٠١/٠٤
٢
٠
فعلا که داستان بنده هم جزو اون آثار رد شده اند فکر کنم. اگه درج میشد که نقد بارون می شد توسط شما !:)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٦/٠١/٠٤
٠
١
آقای ساهی به امید خدا تو روزهای آینده منتشر میشه فقط تیتر داستانتون رو بگید :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٦/٠١/٠٤
١
١
خانم بابایی بین خودمون باشه منم خودم نوشتم تا حالا تایید نشده اسم داستانم #جانی_خوک_نر هست :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٦/٠١/٠٤
٣
٣
حتی ابتدایی ترین قوائد یک داستان یا نوشته رو رعایت نکردید! نیم فاصله، علائم نگارشی، دستور زبان!شکسته نویسی ! داستان اونقدر بد بود که حوصلم سر رفت ! محتوا هم بی ربط با «تردید» بود بنظر من این داستان نبود صرفا یک خاطره که قبلاً تایپ شده و بدون هیچ دقتی برای مسابقه ارسال کردید، احتمالاً هم شانسی از دست در رفته و به اینجا راه پیدا کرده! حتما کارگاه های آموزشی داستان کوتاه رو بخونید! و به داستان های برگزیده سال قبل نگاهی بیاندازید . عذر خواهم داستان ضعیف حالم رو بد می‌کنه اگر نه من از داستان خوب تعریف می‌کنم و مثل یکی از یادداشت های امروز در اینستاگرامم تبلیغ هم می‌کنم ولی این خیلی بد بود . #بهمن_بهمنی
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٦/٠١/٠٤
١
٢
مردارکشون نام مکانِ؟تردیدی تو داستان نبود به نظرم؛ حداقلش من متوجه نشدم.همونطوری که آقای بهمنی هم گفتن محاوره با کتابی نوشتن قاطی شده بود و نوشته اون جریان و روانی که باید داشته باشه رو نداشت. در مورد خود داستان بخوام بگم به نظرم نیازی به انتخاب چیزی به اسم آژانس نبود میتونست همون فرد باشه تو مسیر یه جاده همین.موفق باشید
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٦/٠١/٠٤
٠
١
درود ، کم پیدا هستید خانم خسروی؟
لیلی
لیلی
٩٦/٠١/٠٥
١
٣
تردید نداشت که!!
رفیعه
رفیعه
٩٦/٠١/٠٥
٢
١
گمونم این داستان هم باید در زمره ی اون مطالبی که دوستان فرموده بودن به علت مطابقت نداشتن با موضوع مسابقه، از دور مسابقات کنار رفتن، قرار میگرفت!! :| انصافا تمام تلاشم رو کردم که ترس و بیم راننده و یا کریم ها و مرد زن داستان رو، یه جوری ربط بدم به تردید و اینا، نشد :|
S_rasa
S_rasa
٩٦/٠١/٠٦
٢
٠
تردیدم آرزوست :)) اونکه آقای بهمنی گفتند مکالمه ها جایی به زبان محاوره و جای دیگه رسمی هستند، ایرادیه که منم وارد می دونم. ضمن اینکه اگر از اسم مکانی مثل "مردارکشون" استفاده می کنین که برای هیچکس شناخته شده نیست، باید یه دلیل خاصی براش وجود داشته باشه! وگرنه آوردن اون و درگیر کردن خواننده با یک اسم سخت، صرفا گزافه گویی محسوب میشه. من اول فکر کردم "مدارکشون" منظور بوده 😂
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٦/٠١/٠٦
١
٠
خخخخ ، تنها نیستین منم اول همین فکرو میکردم...بعد با توجه به جمله ی « زن و مرد را مردارکشون پیاده کردم » فک کردم ، دیدم نمیشه مدارک رو پیاده کرد که، و اونجا بود که تصمیم گرفتم هیچ وقت بدون عینکم چیزی رو نخونم.. :)))
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٦/٠١/٠٦
١
٠
به آقای نادری هم گفتم جانما نویسنده ها رو خبر کنید ما رو از گمراهی نجات بدن :))
S_rasa
S_rasa
٩٦/٠١/٠٧
١
٠
خانم صالحی :)))) آقای بهمنی! یک جایی یک نویسنده ای یک جمله ای گفته بود مبنی بر اینکه هر شخصیت، نام و کلا هر عنصری که نویسنده وارد داستان می کنه، باید یک جایی به کار بیاد، وگرنه فول محسوب میشه و نویسنده می تونه به خاطر این حرکت کارت زرد بگیره حتی!
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٦/٠١/٠٨
٠
٠
با این حساب الان کارت قرمز هم به ایشوه بدن من راضیم...اخه به قول اقای بهمنی این کلمه های گمراه کننده چیه دیگه؟!؟! ادم مجبور میشه دوباره بره از اول بخونه . ما که وقت اضافی نداریم...والا ( تازه من هنوز تلفظ همین مردارکشون رو هم نمیدونم ، هرجور خودم بخام میگم ) :))))
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٦/٠١/٠٩
١
٠
عه..با این حساب الان به ایشون کارت قرمزم بدن من راضیم..اخه به قول اقای بهمنی این کلمات گمراه کننده چیه دیگه..ادم مجبور میشه دوباره بره از اول بخونه ..ما که وقت اضافی نداریم..والا ( تازه من هنوزم تلفظ همون مردارکشون رو نمیدونم ، هرجور خودم بخام میگم):)))
Rasa_s
Rasa_s
٩٦/٠١/١٠
١
٠
توو مایه های عروس کشونه :))
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٦/٠١/١٠
١
٠
😁😁😁 ینی شما هم مثه من خوندین؟!؟!؟ خووووبه
Rasa_s
Rasa_s
٩٦/٠١/١١
١
٠
من درد مشترکم، مرا فریاد کن :))
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٦/٠١/١١
٠
٠
:)
محسن
محسن
٩٦/٠١/٠٧
٠
٠
به خاطر ابراز نظرتان بواقعا چه جوری هیئت داوران عزیز در این داستان تردید مشاهده کردن؟ داستان از لحاظ کشش داستانی خوب بود هرچند پر از ابهام بود و اگه تردیدی وجود داشته باشه در داستان نیست بلکه در نتیجه گیری نهاییه تو رو خدا دوباره داستان ها رو بخونید . بدون تردید در داستانهای رسیده به مرحله نهایی چه در موضوع ،طرح و چه در پیرنگ تردیدی یافت نمیشود!!! بقیه رو بخونیم بلکه تردیدی یافت شدسیار سپاسگزاریم
Saleheh_sh79
Saleheh_sh79
٩٦/٠٢/٠٥
٠
٠
اون اکانتی که مال تلگرام بود برای ارسال اثار ، داداش ، ابجی ، داستان منو بفرس برای خودم تو همین سایت بزارمش ، من برای یه سکه برنامه ریزی کرده بودم عههه :(((((
s_morteza
s_morteza
٩٦/٠٣/١٠
٠
٠
خیلی تهش بازه دیگه روی اصغر آقا فرهادی رو کم کرده
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

به نام خدا

٩٧/٠٦/٢٦
چند کلمه با جیمی‌ها

روزگار ما و جیم

٩٧/٠٦/٢٥
روی زمین چیزی برای دیدن ندارید

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

آدمک فانی

٩٧/٠٦/٢٦
شعری سروده خودم

پهلوان بنی هاشم

٩٧/٠٦/٢٨
خانۀ شب

سر سوزن ذوقی

٩٧/٠٦/٢٦
چرا چایی می‌خوریم؟

روز جهانی چایی مبارک

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠
شعری سروده خودم

مادرم، مام وطن، نامم ولی ایران شده...

٩٧/٠٦/٣١
آزادشهر سقوط کرد!

سفرنامه آذربایجان - قسمت ششم

٩٧/٠٦/٢٦
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت پنجم

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

اما اگر سالی چشمت به من افتاد

٩٧/٠٦/٢٩
جنگل پندارها

در جستجوری الی - قسمت هشتم

٩٧/٠٧/٠١
شعری سروده خودم

کیش و مات

٩٧/٠٧/٠١
هوا، کولر، سطل آشغال و دیگر هیچ...

سفرنامه آذربایجان - قسمت هفتم

٩٧/٠٧/٠١
روضۀ یک نفره و اشک یک نفره

حسینیه‌ دل

٩٧/٠٧/٠١