تو ابراهیم نبودی
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

نویسنده : جشنواره نویسندگی نقطه سر خط

مهسا محمدی

تو همیشه می‌رفتی، یادت هست؟ بیدار می‌شدم و می‌دیدم که نیستی، صدایت می‌کردم، جوابی نبود! پیش خودم می‌گفتم می‌آید لابد تا سرکوچه رفته و برمی‌گردد، لابد تا خانه دوستش رفته و برمی‌گردد. ساعت‌ها می‌گذشت، آن لحظه‌ای که کم‌کم ته دلم خالی میشد برمی‌گشتی. نمی‌دانم چرا اما برمی‌گشتی و خودت را می‌انداختی در آغوشم. من به خودم می‌فشردمت و گریه‌ام می‌گرفت اما گریه نمی‌کردم که نشان دهم دلم قرص است. که زمین زیر پایم نمی‌لرزد. که یک لحظه هم به نبودنت فکر نکرده‌ام، در دل زارزار می‌گریستم، تو را به خودم می‌فشردم و بعد جفتمان خواب‌مان می‌برد.

یک روز حوالی آن خیابانی دیدمت که عاشق صندلی‌های مغازه‌ای شده و قرار گذاشته بودیم یک آخر ماهی که حقوقت را ریختند برویم و برای تراس از آن‌ها بخریم که شب‌ها بنشینیم و برایم حافظ بخوانی. آنجا دیدمت که سرت را فرو برده‌ای در گریبانت، زیر لب سیگار میکشی و مثل پیرمرد فرتوت چند قدم راه می‌روی و چند دقیقه استراحت می‌کنی و نفست بالا نمی‌آید و به من نمی‌گویی و من اما همه اینها را می‌دانستم.

بعدها یک روز نبودی سراسیمه از تخت بیرون آمدم که گوشه اتاق چشمم خورد به پیرهن اتو نکشیده سرمه‌ای‌ات، خیالم راحت شد که برمیگردی، پیراهنت را جا گذاشته بودی که برگردی، پیراهنت را برداشتم و شروع کردم به اتو کشیدنش، با وسواس اتو می‌کشیدم و لایه‌های پنهان اندوهم را در اتو کشیدن پیراهنت، صاف کردن یقه پلیور تنت، غذا پختن‌های ناشیانه، غر زدن‌ها، خرید‌ها، پیاده‌روی‌ها و توی سر و کله هم زدن‌هایمان پنهان می‌کردم.

یک شب ولی خیلی دیروقت آمدی، خسته بودم و حتی به این فکر نمی‌کردم که رفته‌ای، روی کاناپه چرم نشیمن خپ کرده و پاهایم را در شکمم جمع کرده بودم و تلویزیون برای خودش اخبار می‌گفت، آرام قفل در را چرخاندی و من را دیدی. آمدی نشستی کنارم، حرف نزدی، دستت را گذاشتی روی موهایم، زنِ شیدا و سرکش درونم که چشم‌هایش فریاد می‌زد را آرام کردی و بعد همانطور سرت را گذاشتی روی گیجگاهم و من نفس‌هایم آرام‌تر شد. شروع کردم به حرف زدن، اما نگفتم چرا دیر کردی، به روی خودم نیاوردم که دیر کردنت عمدی بود، که من می‌دانستم ساعت‌ها درخیابان منتهی به خانه قدم زده‌ای و سیگار کشیده‌ای و فکر کرده‌ای بروی؟ اما باز یادت افتاده چیزی در این خانه جا گذاشته‌ای و راهت را کشیده‌ای آمده‌ای داخل. این‌ها را همان شب به تو نگفتم اما عوضش چشم‌هایت که از غم دودو میزد را نگاه کردم و گفتم خسته‌ای برایت چایی بیاورم؟ تو رفتی کنار پنجره و من آمدم کز کردم در آغوشت و تو محکم مرا گرفتی و هیچ نگفتی!

 تو می‌رفتی اما بی‌توجه به من که در فاصله این رفتن و آمدن‌هایت چقدر از روحم فرسوده می‌شود، چقدر اینکه مرا می‌کشی و به یکباره زنده‌ام می‌کنی، زخم و جراحت و خستگی روی تنم جا می‌گذارد، چقدر اندوه که فرو خورده‌ام، چقدر اشک که نگریسته‌ام، چقدر حرف که نزدهام، بی‌صدا انتظارت را کشیده‌ام و دانسته‌ام که برمی‌گردی چون هر بار که رفته‌ای چیزی پیش من جا گذاشته‌ای که به بهانه آن برگردی. برگشتی و گفتی که پیراهنم، موبایلم، کیفم را جاگذاشته‌ام  و من لبخند آرامی زدم و به آغوش فشرد‌مت ونگفتم که آرزو دارم یکبار بگویی بخاطر تو برگشتم.

حالا تو هزارسال است که رفته‌ای و زمین بی‌امان زیر پاهای من می‌لرزد. آرزوهای آدم گاهی خیلی کوچک و احمقانه‌اند، نگفتم آرزو دارم یک بار بگویی دلم برایت تنگ شده بود و آمدم، تو بخاطر من می‌آمدی و این خانه و آغوش آرامشت بود، بخاطر من وسایلت را جا می‌گذاشتی و بخاطر من هیچوقت در خانه سیگار نمی‌کشیدی اما نمی‌دانی رفتن‌های طولانی مدت زن‌ها را احمق می‌کند و من حالا به همه زن‌های آن بیرون حسادت می‌کنم.

* این مطلب بدون ویراستاری منتشر شده است
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
ساهی
ساهی
٩٦/٠١/٠٤
١
٠
عالی بود ولی من دقیقا نفهمیدم تردیدش کجا بود😉
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٦/٠١/٠٤
٢
٠
سلام ٬ ممنونم از نوشته ی زیبای شما بر خلاف سایر مطلب های امروز که مرزهای بد نوشتن رو جابجا کرد یادداشت شما بسیار زیبا و دلنشین بود و ایراد های نیم فاصله و یک جایی هم فاصله گذاری به متن روان و دلنشین شما قابل چشم پوشی است ، امیدوارم سایر مطالب این مسابقه مثل نوشته شما به دل بنشیند و مرا وادار به نقدهای بد نکند اوج زیبایی نوشته شما اینجاست: «لایه‌های پنهان اندوهم را در اتو کشیدن پیراهنت، صاف کردن یقه پلیور تنت». این عالی بود و با اجازه در کانالم کپی می‌کنم #بهمن_بهمنی
s_dabbagian
s_dabbagian
٩٦/٠١/٠٤
٢
٠
تردیدش کجاست؟
شکرانه
شکرانه
٩٦/٠١/٠٤
٣
٠
دوستش داشتم...شاید مستقیما از تردید حرف نمیزد اما با خوندنش احساس تردید زیرکانه و شاعرانه تزریق میشد به خواننده :) سلامت باشید♡
حاج بهنام
حاج بهنام
٩٦/٠١/٠٤
٢
٠
واقعا زیبا و دلنشین یود دل پریشان شیدای من را به ارامش نشاند ، پ.ن: مهندس بهمن بهمنی ممنون از معرفی این مطلب جهت خواندن
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٦/٠١/٠٤
١
٠
:) ممنونم بهنام
رفیعه
رفیعه
٩٦/٠١/٠٥
٠
٠
#حاج_بهنام_بهمنی :|
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٦/٠١/٠٦
٠
٠
عه خوب شد گفتید این بهنامه :) !
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٦/٠١/٠٤
٢
٠
عالییییییییییی بود:)) هزاران تحسین نثارت:)
M.javad
M.javad
٩٦/٠١/٠٤
٢
٠
بی تردید خوب بود ولی تردید نداشا
رفیعه
رفیعه
٩٦/٠١/٠٤
٣
٠
عاخ که چقدر خوووب بود!! یه غم خاصی داشت نوشتتون... تردید هم واضح بود دیگه! حالا حتما نباس کلمه ی "تردید" جا خوش کنه در بین واژه ها که :| ممنون و ارزوی موفقیت زیاد در مسابقه :)
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠١/٠٥
٠
٠
خوب بود، یذره آخرش فقط، زیادی شد ، تُند شد ،ریتمش با هزاران سال است که رفته ای ، شدید شد
Shaparak_n
Shaparak_n
٩٦/٠١/٠٥
٠
١
منم متوجه تردید متن نشدم. ولی در کل پسندیدمش. خوب بود. رعایت فاصله نمی فاصله هاتون، تا حدودی اضی کننده بود. اما همچنان در کاربرد علائم نگارشی جای کار داشتید. نسبت به سایر یادداشت ها، من سطح یادداشت شما رو بهتر و بالاتر دیدم. پایان بندیدتون خوب بود و همینطور نحوه ی شروعتون... ذهن و احساساتمون رو همراه خودتون کردید. ترکیبات عالی هم داشتید که بسیار ذهن نواز بود مثل:" زمین بی‌امان زیر پاهای من می‌لرزد." و"و من حالا به همه زن‌های آن بیرون حسادت می‌کنم." فقط من هنوز تردیدش رو نفهمیدم. موفق باشید.
لیلی
لیلی
٩٦/٠١/٠٥
٠
٤
در این داستان دختری، عاشق شده و تردید داشته بهش بگه بمون و نرو،این عشق نیست /عشق یعنی مالکیت در عین آزادی وجود، عشق یعنی ابراز نگرانی در عین اعتماد / نگفتن و نپرسیدن برای دلخور نشدن که عشق نیست، عشق یعنی هنر چیدمان احساس و کلمات در زبان، در بدترین حالت روحی روانی عاشق و معشوق و البته تلاش برای داشتن زندگی بهتر از همه لحاظ
زینب_خالقی
زینب_خالقی
٩٦/٠١/٠٥
٠
٠
جالب بود اما به نظرم بیشتر داستان اومد تا یادداشت. اشتباه می کنم؟
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٦/٠١/٠٦
٠
٠
بله تایید میکنم ، منم فکر میکنم داستان بود تا شعر.. :))
S_rasa
S_rasa
٩٦/٠١/٠٦
٠
٠
جملات و ترکیبات به قاعده و استفاده ی هنرمندانه از کلمات، باعث شده که اشکالات نگارشی کمتر به چشم بیان. گرچه، به نظر من هم، نوشته ی شما بیشتر به درد قسمت داستان می خورد تا یادداشت. و اینکه نوع رابطه ی دو شخصیت داستان برام مقداری نامانوس بود. به نظرم دو نفری که اینطور به هم وابسته هستند، می تونن خیلی رک تر و راحت تر باشن با هم. شاید هم تجربه ی من کمه. موفق باشید در کل :)
M_Scorpio
M_Scorpio
٩٦/٠١/١٠
١
٠
نثر و وصف ساده ای داشت که سادگی اش جذابیت داشت از همه چیز مهم تر تردید بود که زیر پوستی بود و مستقیما بیان نشده بود لذت بردم:)
پربازدیدتریـــن ها
به دور از هرگونه طنزیجات

در توصیف دوستان جیمی

٩٧/٠٤/٢٨
آزاد باش

آهای دیوانه

٩٧/٠٤/٢٦
شعری سروده خودم

آشفته دنیا

٩٧/٠٤/٢٥
شعری سروده خودم

جوانی و خامی

٩٧/٠٤/٢٧
قدرتی بزرگ تر

چهارده ساله ی خداناباور

٩٧/٠٤/٢٥
از آینده این نامه اطلاعی ندارم

خانه‌ای که پدر ندارد

٩٧/٠٤/٢٣
اینجا نزدیک اسمان است

زندگی واقعی

٩٧/٠٤/٢٥
قلبم به درد آمد

خط مستقیمی به بهشت لطفا

٩٧/٠٤/٢٤
دلم گرفته است

زنان همگام زنان

٩٧/٠٤/٢٧
صدا و سیمای بی کفایت

نمایش بدبختی با بیت المال

٩٧/٠٤/٢٣
ناراحتم که در حال تمام شدن است

یک روز فوق العاده

٩٧/٠٤/٢٨
دانشمندها چه غلطی می کنند؟

چقدر رابطه ی نیمه کاره در من مرد

٩٧/٠٤/٢٧
توجه به توانمندی بازیگران

مواد لازم جهت یک فیلم کمدی ایرانی

٩٧/٠٤/٢٦
این روایت هر صبح من است

فرشته ای در حیاط

٩٧/٠٤/٢٧
فمینیست وارداتی!

نامه‌ای برای دختران سرزمینم

٩٧/٠٤/٢٥
خاطرات زمستانی

مردی با شال گردن آبی

٩٧/٠٤/٢٤
متاسفم...

ایست قلبی

٩٧/٠٤/٢٥
چشم بر ناز لبت

سوگند

٩٧/٠٤/٢٦
دیوانه شدم

در جستجوی روی ماه تو

٩٧/٠٤/٢٣
طنز

ایده‌هایت را برای سوژه کردن دوست دارم

٩٧/٠٤/٢٦