Notice: Memcache::pconnect(): Server localhost (tcp 11211) failed with: Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::pconnect(): Can't connect to localhost:11211, Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 72 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 75 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 95 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 98 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 33 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 36 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 49 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 52 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 65 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 68 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 36 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 39 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 45 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 48 جیم - غریبه ها www.jeem.ir
غریبه ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

نویسنده : جشنواره نویسندگی نقطه سر خط

راهله ریحانی

 

از آن روز ها بود که حسابی تحویلم می‌گرفتند، مادری که بعد از آن اتفاق هیچ‌وقت بیشتر از احوال‌پرسی ساده حالم را نمی‌پرسید و مکالمات مادر دختری مان از: «هواسرده،خودتو بپوشون» فراتر نمی‌رفت خوشحال بود و به رویم لبخند می‌زد.

پدر تقریبا تمام افتخارات ابا و اجدادی‌شان را روی داریه ریخته بود و شایان افتضاحات کودکی و نوجوانی‌ام را به رخ میکشید و در انتها با گفتن: یعنی آبجی کوچیکه اینقدر بزرگ شده خودش را احساسی جلوه می‌داد. و من استرس این را داشتم که نکند برای گرم کردن مجلس از همین خاطرات کذایی کودکی‌ام استفاده کند...

کتاب که چاپ شد، زنگ خور تلفن‌مان برای امر خیر هم بیشتر شد، آدم های مختلف، غریبه و آشنا، دیده و ندیده، همه جور طیف خواستگاری بود اما این یک نفر...

شراره هم همین یک نفر را دیده بود، چشم هایش را گمانم، و هول شده بود و خودش را معرفی نکرده دست نویس اولیه کتابش را جا گذاشته و امده بود. این یک نفر فقط مدیر موروثی یک انتشارات معروف و آشنای دور پدر نبود

از آن مقبول‌های دخترپسند بود، از آن شاهزاده‌هایی ک اسب سفید دارند...

خانه‌مان برای حضورشان بی نظم و شلوغ محسوب می‌شد،

مادری ک اهل فنگ شویی و به قول پدر این قرتی بازی‌ها بود بعد از آن اتفاق دیگر حوصله هیچ چیز و هیچ‌کس را نداشت این بی حوصلگی‌ها برای من دخترش بیشتر هم بود

اما ذهن من از خانه هم شلوغ تر بود و در ان شلوغی ها مادر مدام از اراستگی حرف میزد و من یاد سبزی فروش محله افتادم که یک صبح دیدم دارد به سبزی ها اب می پاشد و در جواب اعتراضم گفت:

شما که غریبه نیستید اینام باس تر و تازه باشن تا مشتری ببردشون...

برای آراسته بودن دم دستی‌ترین گزینه را انتخاب کردم،

چندین بار لاک زدم، دست راستم خوب نمی‌شد، جدال لاک پاک کن و گوشه های رنگی ناخنم، بی‌خیال مثلا آراسته بودن شدم ولی نمی‌دانستم با بوی الکل چه کنم اخر قرار بود در این اتاق از آینده حرف بزنیم و نمی‌خواستم برای او مرید حافظ میخانه تداعی کنم؛ پنجره را باز کردم دوتا از شال‌هایم را گره زدم و توی هوا می‌چرخاندمشان که بوی بدالکل را خارج کنم، مشغول شامورتی بازی‌ام بودم که مادر آمد و گفت: زود خودتو جمع و جور کن و بیا

سال‌ها بود که در یک قرار نانوشته راجب ان اتفاق با مادر حرف نزدم، می‌ترسیدم در چشمانم نگاه کند و مرا برای مرگ خواهرم، و بهترین دوستم مقصر بداند، می‌دانم همین تردید حرف زدن یک روز جانم را می‌گیرد

شاهزاده آمد نه با اسب سفید ولی آمد،‌ از همان اولین دقیقه‌ها که حرف های معمول زده می‌شد، نگاه هایش سنگین بود کم کم بقیه هم متوجه شدند، مادرش گفت:گفتم که پسرم دلو باخته اونم پنج هیچ و بعد خندید.

بیچاره خبر ندارد من کلا در آفسایدم شایدم نه روی نیمکت ذخیره ها، از آن هایی که در طول فصل چندتا ده دقیه بجای بازیکن مصدوم بهشان بازی میرسد و در انتهای فصل تیم نمی‌خواهدشان و فروش می‌روند...

بعد از کمی تعارف و تعلل با خواستگار پنج تایی‌ام رفتیم که حرف بزنیم، از آینده...

پرسیدم که: مامانتون فوتبال نگاه می‌کنند؟ گفت: مربی فوتبال

مرگ تدریجی که شاخ و دم ندارد، چند خواستگار در تمام دنیا وجود دارند که مادرشان مربی فوتبال باشد؟

فوتبالی که اوی شراره دل خوشی از آن نداشت و من دلارام عاشقش بودم شراره‌ای که شاگرد اول کلاس بود، متین بود و بلد بود کیک رنگی بپزد و من دلارامی که همیشه مقصر و خرابکار بودم، چقدر اسم‌هایمان عوضی بود، ما متفاوت‌ترین دوقلو‌های همسان... سرم را تکان دادم که از افکارم دوری کنم و به موقعیت برگردم، نگاهش همان بود صاف، ولی رک نبود تردید را از چشمانش می‌خواندم

_منو یادت میاد؟ اومده بودی دفتر پدرم برای چاپ همین کتابت

سیزده سال پیش بود گمونم. آخر این نحسی سیزده گریبان گیرم شد، بختکی بود که دستانش گلویم را می فشرد،گفتن یا نگفتن، آنقدر گوشه ی لب گزیدم که خون جاری شد، اگر می‌گفتم یادم هست که نمیفهمید،‌ اگر ازپیغام ها و یکی دوبار دیدار جلوی مدرسه که شراره مو به مویش را برایم تعریف کرده بود می‌گفتم که نمی‌فهمید، مادرم هم گاهی ما را باهم اشتباه می‌گرفت اوکه یک غریبه بود،

_نه شما خواهرم رو دیدید شراره و بعد هم به عکس روی دیوار که ربان مشکی داشت اشاره کردم

دیدم که چشمش تنگ و پره‌های بینی‌اش گشاد و صورتش سرخ شد

_ولی این کتاب به اسم تو چاپ شده من همون روز که جا موند خوندمش، سیزده سال پیش

نگاهش این بار نه مردد بلکه طلبکار بود و من آادم خوب این قصه نبودم که اعتراف کنم داستانی که خواهرم نوشته را چند سال پس از مرگش به نام خودم چاپ کردم،که از بخت بد به چاپ چندم هم رسیده و نمی‌دانم چند هزار نسخه‌اش فروش رفته، من برای صداقت حتی تردید هم نکردم، من آدم خوب این قصه نبودم

_قصه مال من بود، خواهرم فقط اونو اورد دفتر پدرتون 

آهان پر از شک و تردیدی گفت و بعد معمولی‌ترین حرف هایی که امکان گفتنش در یک خواستگاری بود را گفتیم...

چند ثانیه بعد از رفتنشان مادر نفسی از سر اسودگی کشید، به چشمانش نگاه کردم و فهمیدم خوشحالی مادرم خوشحالی معمول همه ی مادر‌هایی که دختر دم بخت دارند نبود، دیدن من کمتر میشد و من در آن خانه عذابش میدادم

 میخواستم با مادرم حرف بزنم، بگویم که وقتی از اتاق خارج شدیم خواستگار مورد پسند می‌رود و دیگر پشت سرش را هم نگاه نمی‌کند که همین نفس آسوده را هم از او بگیرم،‌ می‌خواستم راستش را بگویم: آن روز که آن تکه سیب در گلوی خواهرم پرید وبرای همیشه از بهشت داشتنش محروم شدم، من در خانه بودم؛ نبودم هایی که به همه می‌گفتم دروغ بود

شایان در خانه نبود و واکمنی که تازه خریده بود و خواننده که آن روزها محبوب‌ترین بود، در همان حین که با صدایش ترانه نیمه بلد را زمزمه می‌کردم صدای سرفه و شکستن شنیدم اما پی‌اش را نگرفتم وخواهرم رفت، میخواهم این حقیقت رابه مادرم بگویم، بودنم را،نمی‌گذارم تردید این گفتن ذره ذره جانم را بگیرد

بعد از آن اتفاق میخواستم از آن خواننده هم متنفر شوم، اما خودش رفت، رفت به غرب، اما شما که غریبه نیستید من شرقی هنوز هم ترانه‌هایش رازمزمه می‌کنم.

* این مطلب بدون ویراستاری منتشر شده است

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
آقا کامبیز
آقا کامبیز
٩٦/٠١/٠٥
٣
١
متن مطلوبی بود. اما باز هم تاکید میکنم ژانر ها شناخته بشه، وقتی راوی اول شخص با یک مساله ی درونی هولناک درگیر است بهتر است از تکنیک هایی چون تک گویی درونی، جریان سیال ذهن، تصاویر مبهم و... استفاده بشه! نقش خواستگار در اینجا با متن در ارتباط نبود و بخش عمده ای از فضای داستان را به خود اختصاص می دهد. علاوه بر این ها سوالاتی برای مخاطب پیش می آید که پاسخش را در متن پیدا نمی کند مثل اینکه چرا مادر خواستگار مربی فوتبال است؟ در داستان خواهر راوی که مرحوم شده است اهل قلم است و راوی علاقه مند به ورزش، یعنی تضاد نکته دیگر این است که پدر خواستگار هم ناشر است و مادرش مربی فوتبال! همین عدم توجه به انتخاب جایگاه شخصیت ها باعث عدم یکنواختی روایت شده است!
آقا کامبیز
آقا کامبیز
٩٦/٠١/٠٥
٤
١
متن مطلوبی بود. اما باز هم تاکید میکنم ژانر ها شناخته بشه، وقتی راوی اول شخص با یک مساله ی درونی هولناک درگیر است بهتر است از تکنیک هایی چون تک گویی درونی، جریان سیال ذهن، تصاویر مبهم و... استفاده بشه! نقش خواستگار در اینجا با متن در ارتباط نبود و بخش عمده ای از فضای داستان را به خود اختصاص می دهد. علاوه بر این ها سوالاتی برای مخاطب پیش می آید که پاسخش را در متن پیدا نمی کند مثل اینکه چرا مادر خواستگار مربی فوتبال است؟ در داستان خواهر راوی که مرحوم شده است اهل قلم است و راوی علاقه مند به ورزش، یعنی تضاد نکته دیگر این است که پدر خواستگار هم ناشر است و مادرش مربی فوتبال! همین عدم توجه به انتخاب جایگاه شخصیت ها باعث عدم یکنواختی روایت شده است!
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٦/٠١/٠٥
٢
٥
«شراره هم همین یک نفر را دیده بود، چشم هایش را گمانم، و هول شده بود و خودش را معرفی نکرده» متاسفانه چند بار پاراگراف بالارو خوندم متوجه نشدم «مشغول شامورتی بازی‌ام بودم» این واژه های سخت رو با ستاره پی‌نوشت کنید :*شامورتی بازی: حقه بازی «پسرم دلو باخته اونم پنج هیچ و بعد خندید.» اینجا رو هم نفهمیدم ! «فوتبالی که اوی شراره دل خوشی از آن نداشت» اینم نفهمیدم! آنقدر اول داستان را سخت شروع میکنید که مثل جاده خاکی پر سنگ آدم پشیمان می شود یا در چاله جملات نامفهوم گیر میکند! فقط می دانم شما با احساس نوشتید ولی با احساس خیلی بد نوشتید ، امیدوارم احساستون رو با تمرین راحتر منتقل کنید ، نیم فاصله٬ قاتی کردن شکسته نویسی با دستور زبانی خیلی خواندن داستان رو سخت کرده بود شبیه داستان شده بود ولی حتی ابتدایی ترین قوائد داستان رو رعایت نکردید ، کارگاههای آموزشی جیم و ویراستار آنلاین می تونه کمکتون کنه برای آینده! #بهمن_بهمنی
اسمارتیز:)
اسمارتیز:)
٩٦/٠١/٠٥
٠
٠
اینایی که گفتید رو من فهمیدم ولی:) ینی می‌خواستم بگم یه چیز همه گیر نبوده«)
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٦/٠١/٠٥
٠
٠
قشنگ بود و حتی اخرش هم خوب تموم شد..
m.babaee
m.babaee
٩٦/٠١/٠٥
٠
٠
بدون در نظر گرفتن نقدها و اشکالات متن از خوندن داستان و موضوع کلی لذت بردم ممنون از نوشتتون:)
رفیعه
رفیعه
٩٦/٠١/٠٦
١
٠
جدای از بحث رعایت نکردن علائم نگارشی و املایی و اینا، داستان خوبی بود..موفق باشید :)
melika_saberi
melika_saberi
٩٦/٠١/٠٦
٠
٠
غمگین بود 😕😢
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٦/٠١/٠٧
٠
٠
پایان جالبی داشت:)
محسن
محسن
٩٦/٠١/٠٧
٠
٠
نسبت به سایر داستانهایی که تا حالا خوندم بهتر بود حداقل اینکه تردید رو بالاخره دیدیم!!! اگه از اشکالات نگارشی و ویرایشی بگذریم باید بگم اثر خوبی بود. ولی عمق فاجعه رو نویسنده نتونسته به خوبی به تصویر بکشه. این اثر اگه روش بیشتر کار بشه میتونه خیلی کار بهتری دربیاد.
S_rasa
S_rasa
٩٦/٠١/٠٧
٠
٠
موضوع خوبی بود. از دوقلوی همسان بودن، جا ماندن دست نوشته ها در انتشاراتی، شخصیت کاملا متزلزل و مردد راوی خوب استفاده شده بود. ولی یک سری مسایل، خیلی سطحی بهشون نگاه شده. مثلا اینکه راوی به همه گفته من خونه نبودم، ولی همه اونو مقصر مرگ خواهرش می دونن! غیرمنطقیه. اینکه خواستگار بعد از 13 سال دنبال کسی اومده که خاطرشو می خواسته! اشکالات نگارشی هم واقعا توی چشم می زنه. واقعا باید یک فکری درباره ی این معضل بکنیم، وگرنه ده سال دیگه، نویسنده هایی خواهیم داشت با استعداد داستان نویسی، ولی بی اطلاع از اصول نگارشی و حتی املایی زبان فارسی. به ندرت نوشته ای دیدیم که خالی از اشکال باشه