چهل سالگی
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

نویسنده : جشنواره نویسندگی نقطه سر خط

مریم مزارعی

داشتم فكر مي‌كردم چهل سالگيم را چطور قرار است شروع كنم؟ 

مثلا شايد غريبه‌اي به نام همسرم كيكِ بزرگي بخرد ، با دو شمع به شماره‌هاي صفر و چهار...! 

بعد يكهو وارد خانه‌مان شود و و بچه‌هاي قد و نيم قدم دست و جيغ و هورا بكشند و بعد هي تند تند فلش‌هاي دوربينِ خانوادگي‌مان، چشم‌هاي چروكيده‌ام را به زحمت براي شاد بودن بيندازد و لب‌هاي جمع شده‌ام هم لبخندي به نشانه ، نمي‌دانم ، شايد به نشانه "ممنون بابت زحمت‌هايتان" بزند...! 

بعد يكي يكي كادوهايشان را باز كنند، دخترِ كوچكم نقاشي‌اش كه تصويرِ زني قد بلند با موهاي كم و بيش سفيد شده را كشيده است را بياورد و ادعا كند "من" را كشيده است و دخترِ بزرگ‌ترم برايم از بافتني‌هاي خوش‌رنگِ دوست داشتني گرفته باشد و پسرم يك انگشترِ.... نمي‌دانم ، شايد يك انگشترِ نگين فيروزه، شايد هم عقيق سرخ! 

درحالي هيچ‌كدام‌شان نمي‌دانند كه چقدر رنگِ سبزِ انگشتر به دست‌هايم مي‌آيد! 

اين‌ها كه "تو" نيستند كه بدانند.

و بعد هم نوبت مي‌رسد به كادوي پدر بچه‌هايم بازش مي‌كنم، همه دست و جيغ و هورا مي‌كشند و من مات و  وحشتِ يك خاطره‌ي دور! 

عطري با بوي "تـــو"! 

اصلا ولش كن، حالا كه فكر مي‌كنم اين چهل سالگي نمي‌تواند مال من باشد! 

من چهل سالگيم را تنها با خودم و خودم شروع مي‌كنم ، يا اصلا نمي‌دانم.  

چه لزومي دارد وقتي تــــو نيستي  چهل سالگي‌ام را شروع كنم؟

* این مطلب بدون ویراستاری منتشر شده است
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٦/٠١/٠٣
٥
٠
پاراگراف سوم : شود و و بچه‌
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٦/٠١/٠٣
٥
٠
این قسمت هم ایراد ویراستاری داره: لب‌هاي جمع شده‌ام هم لبخندي به نشانه ، نمي‌دانم ، شايد به نشانه "ممنون بابت زحمت‌هايتان" بزند...!
رفیعه
رفیعه
٩٦/٠١/٠٣
٦
٠
این "نمیدانم" در بعضی جاها، تردید یادداشت بود عایا؟! :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٦/٠١/٠٣
٣
٠
بعد یکهو، قد و نیم قد ، تند تند! ایراد ویراستاری زیاد داشت به لحاظ محتوا هم برای بار اول خوب بود از نویسنده تشکر می‌کنم امیدوارم با تمرین و دقت نظر بیشتر در مسابقات بعدی موفق باشند.
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠١/٠٤
٢
٠
ایده تکراری
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٦/٠١/٠٤
١
٠
موفق باشید:)
Shaparak_n
Shaparak_n
٩٦/٠١/٠٥
١
٠
ایده تکراری بود. اما پرورش ایده رو به خوبی انجام داده بودید. فقط من هیچ حس تردیدی از نوشته نگرفتم. نکات نگارشی مثل استفاده ی صحیح از علائم در یکی دو مورد بسیار خوب بود. نیم فاصله و فاصله ها رعایت شده بود. اما در کنار همه ی این ها من شروع نوشته رو دوست نداشتم. بر عکس پایان که به نظرم خوب بود. و خب یکمی در پایان نوشته حالت تردید رو دیدم... اما اونم با خیلی ارفاق! موفق باشید.
S_rasa
S_rasa
٩٦/٠١/٠٥
٠
٠
تردیدش کجای متن بود؟ اینکه ندونید چهل سالگیتون رو چطور شروع کنید، تردیدش بود آیا؟ برای دلنوشته، متن قشنگی بود، ولی شاید مناسب این مسابقه نباشه. به علاوه ی عدم رعایت صحیح علایم نگارشی، که متاسفانه در بیشتر آثار دیده میشه...
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
در لحظه‌ای عاشق‌ات شدم

لحظه های ناب

٩٦/١٠/٢١
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠