گر بخواهد که نیفتد کاری...
گیردت در قعر دره دست تو

گر بخواهد که نیفتد کاری...

نویسنده : سمانه صالحی

من چند سالی است، آخرهای سال که می‌شود به این فکر می‌کنم نکند این آخرین‌باری باشد که این روزها را می‌بینم؛ نکند سال دیگر از این روزهایم به عنوان روزهای دلخوشی یاد کنم؛ نکند فلان نشود و خیلی نکندهای دیگر...

خلاصه اینطور بگویم که کمی می‌ترسم که شاید نباشم و این فکر کردن‌ها شاید برمی‌گردد به همان سال ۸۶. من از همان سال به بعد طوری زندگی کرده‌ام انگاری که خدا این لحظه‌ها را به من و خانواده‌ام دوباره داده باشد. همان تصادف عجیب که هنوز هم گاهأ که عکس‌ها و فیلم‌هایش را نگاه می‌کنم، سرم را بالا می‌گیرم، به خودش می‌گویم ففط کار خودت بوده و بس.

گاهأ مرورش می‌کنم و همانطور فکر می‌کنم به آن روز ...

چه سال‌هایی بود. هر جمعه بلا استثناء با دایی هماهنگ می‌کردیم و از خانه می‌زدیم بیرون. از تمامی مکان‌های تفریحی و دیدنی مشهد گرفته تا حتی شهرستان‌های اطراف. آن جمعه تصمیم گرفته بودیم تا هنوز زنگ نزده‌اند، هماهنگ نکرده‌ایم، خودمان تنهایی برویم بیرون. راهی سد کارده شدیم. آن موقع یک پی.کی جمع و جور داشتیم که طفلی همه‌ی آن وسایل و خرت و پرت‌ها را به جان می‌خرید و آخ هم نمی‌گفت. یک جورهایی شاید بتوان گفت این هفته آمده بودیم تک خوری. که البته چوبش را هم خوردیم.

بعدازظهر بعد از برداشتن ماشین از داخل رودخانه، راهی جاده شدیم تا بازگردیم. گذر از جاده‌ی محصور شده بین دو دره همان لحظه‌ایست که شاید تا آخر عمر در ذهنم بماند. داخل ماشین، بابا داشت از کباب‌هایی که خودش درست کرده بود تعریف می‌کرد. مامان اما طرفداری برادرش را می‌کرد که نخیر کباب‌های او بهتر است و... خلاصه ما سه تا هم گاهأ به این کل کل‌هایشان می‌خندیدیم و اگر شرایط را مهیا می‌دیدیم طرفداری یکی را می‌کردیم.

صدای گوشی روی داشبورد صحبت‌ها را قطع کرد. دایی بود. بابا دستش را به سمت گوشی می‌برد تا آن را بردارد... دو ثانیه در سکوت گذشت... ناگهان... لاستیک ماشین ترکید...

تعادل به هم خورده بود. هیچکس دیگر نه حرف می‌زد، نه می‌خندید.

بابا می‌خواست ماشین را کنترل کند اما مگر می‌شد با آن سرعتی که از قبل داشت ماشین را کنترل کرد؟ در چند صدم ثانیه ماشین خودش تصمیم گرفت دره‌ی سمت چپ را انتخاب کند که چه انتخاب خوبی بود ...

فقط صدای مامان را شنیدیم. که شاید صاحب همان اسم ما را نجات داد. مامان فقط با صدای بلند گفت «یا امام زمان»!

لاستیک‌ها در هوا معلق شدند... یک... دو... سه...

انگار ماشین دیگر حرکت نمی‌کرد ، دیگر نمی‌چرخید ..بعد از نمی‌دانم چند ثانیه بود که بابا جرئت کرد و در ماشین را باز کرد. یکی یکی از ماشین پیاده شدیم. چطور ممکن است؟ به بالا نگاهی انداختیم. چطوری ما به این پایین آمدیم؟ انگار برای هیچ کداممان قابل لمس نبود. آن چند ثانیه تا پایین آمدن را هیچ‌کس نفهمیده بود. اصلا انگاری ماشین پرواز کرده بود. حس نشده بود که ارتفاع به این زیادی را بدون اینکه چپ کند یا به جایی بخورد خیلی قشنگ بیاید، آرام روی خاک‌ها جا خشک کند.

اصلا مگر می‌شود ماشین یک خش هم برندارد؟ و ماهم بدون ذره‌ای جراحت کوچک؟

تا به حال شده است احساس کنید خدا بغلتان کرده است و مثلا خیلی شیک شما را گذاشته باشد کمی آن طرف‌تر؟ این شاید حسی بود که ما داشتیم‌‌. ماشین‌ها یکی یکی رد می‌شدند می‌رفتند جلو تر می‌ایستادند تا ببینند چه شده. مگر کسی باور می‌کرد ما پنج نفری که لب جاده ایستاده‌ایم همان سرنشینان آن ماشین کوچک ته دره باشیم؟

من شاید یک‌بار برای همیشه فکر کردم که چه قدر خدا ما را دوست داشته است . مگر بردن یک اسم و کمک خواستن از او می‌تواند تا این حد تأثیر داشته باشد؟! اصلا خدا می‌خواسته انگاری یک لطفی بکند.

من آن روز با تمام بچگی‌ام در ۸ سالگی فهمیدم خدا چه قدر قشنگ بنده‌هایش را در آغوش می‌گیرد بعضی وقت‌ها... اصلا مگر معجزه بیشتر از این است؟!

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
لیلی
لیلی
٩٦/٠١/١٦
١
٠
من هم بچه بودم از 30تا پله افتادم پایین،نمیدونم چرا از پله خوشم می اومد هی میرفتم روی پله های خونه مادر بزرگم لی لی بازی میکردم که یهو پام پیچ خورد و همین طور که درحال افتادن بودم گفتم:خدایا کمکم کن نمیخوام پام بشکنه!چون تازه دستم شکسته بود و از آتل باز شده بود خیلی درد کشیده بودم ولی وقتی افتادم رو زمین هیچ جای بدنم کوچکترین دردی نکرد،اون موقع فهمیدم خدا داره بهم نگاه میکنه و مواظبمه.شب قبلش هم خواب دیده بودم از آسمون دارم پرت میشم رو زمین ولی زمین برام خیلی نرم بود و تو خواب با خودم گفتم زمین سپر بلا شد.
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٦/٠١/١٦
٠
٠
منم یه اتفاقی شبیه این برام افتاده :)
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠١/١٦
٠
٠
عه...اره دیگه بعضی وقتا یه چیزایی اتفاق میفته آدم خودش میفهمه قضیه چی بوده.../ شما هم از چه چیزایی خوشت میومده هاااا..برا من و خانواده هم تا چند وقت شبیه یک معجزه ی بزرگ بود..آخه خیلی از ماشینا روی جاده صاف چپ میکنن اونوقت ما بدون برخورد دقیقا مثل افتادن یک پر روی زمین نشستیم...خدایه دیگه...خودش میدونه...ممنونم ازت لیلی عزیزم 💕
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٦/٠١/١٦
١
٠
و نبوت به دو تا معجزه آوردن نیست ... از کنیزان تو هم معجزه بر می آید... شعری در ستایش حضرت زهرا (س) از کاظم بهمنی ٬ یاد این شعر افتادم :) موفق باشید
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠١/١٦
٠
٠
خیلی هم قشنگ...ممنوم ازتون شما هم موفق باشین :))
vvv
vvv
٩٦/٠١/١٩
١
٠
خیلی جالب بود چون برا خودمم پیش اومده
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠١/١٩
٠
٠
اره کسی اینو میفهمه که درکش کرده باشه..ممنونم
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٦/٠١/٢٠
١
٠
چقدر خدا رحم کرده... آره واقعا خیلی وقتا احساس کردم که خدا نجاتم داده.. خدا و اون اسمی که توی لحظه ی ترس فریادش میزنی...
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠١/٢١
٠
٠
حس خیلی خوبیه الهام جون..انشاالله تا باشه از این حسا 💕
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
راهکارهای علمی در امان ماندن از سو ضن در سفرهای هوایی

چگونه عین آدم سوار هواپیما بشویم؟

٩٦/٠٨/٢٣
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
وقتی در کنارم نیستی...

در عمق وجودم ته نشینی

٩٦/٠٨/٢٣
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
قندیل‌های اندوه وجودم

کوچ برستو

٩٦/٠٨/٢٩
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
همین جا؛ کنار دل من

به تعداد همه

٩٦/٠٨/٢٨
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
یکی از آن هزاران برگ پاییزیِ

مُرده متحرک

٩٦/٠٨/٢٩
دشوار روزگاری است

اعجاز تنهایی

٩٦/٠٨/٣٠
شعری سروده خودم

بغض آسمان

٩٦/٠٨/٣٠
تنها در خودم اشک می ریزم

یک فنجان فراموشی لطفا

٩٦/٠٨/٣٠
تبلیغات