با من سخن بگو
آنه شرلی عزیزم...

با من سخن بگو

نویسنده : b_mollaei

آنه شرلی عزیز... اکنون که روبه‌روی آینه ایستاده‌ای با من سخن بگو ...

بگو روزهای غریبانه‌ی گذشته‌ات چگونه گذشت؟ بگو از لحظه‌های مبهم کودکی‌ات... از تنهایی دست‌های کوچکت. از روزگاری بگو که به جای پدر و مادر، موهایی قرمز رنگ و صورتی کک مکی به تو بخشید. بگو از روزی که با پسرکی اشتباه گرفته شدی. پسری که قرار بود کشاورزی کند نه خانه‌داری. از مسئول یتیم‌خانه بگو که چگونه با یک اشتباهش فصلی تازه را در زندگی تو آغاز کرد. به آینه این را بگو که تو همان دختری هستی که خیالبافی‌هایش حد و مرز نمی‌شناسد. از شب‌هایی بگو که به خاطر قرمزی موهایت چه اشک‌هایی که نریختی، در حالی که گناه تو چیزی جز سادگی و قرمزی موهایت نبود. بگو آن روزی را که در جست‌و‌جوی موهای مشکی رنگ بودی، روزگار چه روزهای شیرینی را برایت رقم زده بود. تو قصه‌ی تمام زندگی‌ها را می‌دانی. زندگی کودکانی که تمام سال‌های کودکی‌شان را نظاره‌گر اشک‌ها و لبخندهای تو بودند و حال آنه ‌شرلی زندگی خودشان را ساخته‌اند. آنه شرلی، ما با تو زندگی کردیم! با تمام اینکه گاهی عصبانیت‌هایت غیرقابل کنترل می‌شد! بازهم این چیزی از معصومیت چشم‌هایت کم نمی‌کند، همان چشم‌هایی که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردند امروز که روبه‌روی آینه می‌ایستند با افتخار سرشان را بالا بگیرند و به همان دختری افتخار کنند که موهایش قرمز بود... آنه شرلی، دختری با موهای قرمز! 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٢/٢٩
٠
٠
انه شرلی‌...هروقت میشنوم این اسمو فقط یاد دخترداییم میفتم..اصلا انگار خودخودشه.../ افرین..قشنگ نوشته بودی..
b_mollaei
b_mollaei
٩٥/١٢/٢٩
٠
٠
چه خوب یاد دختر دایی افتادین دختر دایی نعمته ... ممنونم:)))
h.naderi
h.naderi
٩٥/١٢/٣١
٠
٠
خوب خدا رو شکر مطلبتون منتشر شد
b_mollaei
b_mollaei
٩٦/٠١/٠٢
٠
٠
بله یک دنیا تشکر به خاطر رسیدگیتون ... ممنونم
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات