Notice: Memcache::pconnect(): Server localhost (tcp 11211) failed with: Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::pconnect(): Can't connect to localhost:11211, Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 72 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 75 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 95 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 98 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 33 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 36 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 49 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 52 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 65 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 68 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 36 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 39 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 45 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 48 جیم - عاقبت پاتریک www.jeem.ir
عاقبت پاتریک
خیال من راحت است...

عاقبت پاتریک

نویسنده : محسن_قربانی

پاتریک در آلونک خانهاش نشسته بود و میخورد و میخوابید و با سرخوشی تمام روزگار میگذراند تا اینکه سندباد به سرغ او آمد و به او گفت:

"حواست هست که در زمین همسایه‌ات چه خبر هست؟"

 پاتریک در جواب او خرناسی کشید و از این پهلو به آن شد و گفت:

"خیالت راحت باشد که خیال من راحت است."

ایامی گذشت و  سندباد دوباره به سرغ پاتریک آمد و به او گفت:

"خبر داری فصل بهار شده است و درخت‌های زمین همسایه‌ات میوه داده است و بذرهای تو هنوز درخت نشده‌اند؟"

البته پاتریک باز هم در حالی که لم داده بود، لقمه‌ای بزرگتر از دهانش را قورت داد و نصفه و نیمه کلمات داخل دهانش را بلغور کرد گفت:

"خیالت راحت باشد که خیال من راحت است."

فصل برداشت میوه رسید و همه اهالی در حال چیدن میوه‌هایشان بودند که سندباد به سراغ پاتریک رفت و او را دوباره در حال خوردن و خوابیدن مشاهده کرد. به او گفت:

"خبر داری همسایه‌هایت میوه‌های خود را چیدند و به فروش رساندند و تو هنوز در خواب خوش میوه‌ی درختانت هستی؟"

پاتریک خرناس کشان شلوارکش را در حالی آب دماغش پایین می‌آمد، بالا کشید و گفت:

"خیالات راحت باشد که خیال من راحت است."

سندباد که دیگر متوجه شده بود حماقت پاتریک چیزی نیست که با گذر زمان حل شود او را برای همیشه به حال خودش رها کرد. روزگار سپری شد و یکی از همسایه‌هایش چاه آب زمینش را به غارت برد و خاک زمینش را یکی دیگر از همسایه‌هایش به غارت کشید و پاتریک همچنان کانهو کبک سرش را در آلونک خودش فرو برده بود و با سرخوشی تمام روزگار می‌گذراند و خیالش راحت بود. سندباد که وضعیت خودش را در خطر می‌دید آلونک پاتریک را به همراه خود او آرام و بی‌سر و صدا، وقتی پا پاتریک در خواب خوش بود، از روی زمین بلند کرد و به بیابانی در دوردست‌ها انتقال داد و باقیمانده‌ی زمین پاتریک را هنوز غارت نشده بود حفظ کرد.

ایامی گذشت. زمین‌های همسایه‌های پاتریک گسترش پیدا کردند و وسیع‌تر شدند و همه‌جا را آباد کرده بودند، تا حدی که چیزی نمانده بود که به بیابانی که پاتریک در آن قرار داشت برسند. سندباد که فکر می‌کرد پاتریک بعد از این همه سال به جای شلوارک دیگر باید شلوار بپوشد و به جای خوردن و خوابیدن و سرخوش بودن به فکر آینده‌اش باشد، به سراغ او رفت که با وضعیت غیرمنتظره‌ای روبرو شد. پاتریک نه تنها تمام مواد غذایی را که ذخیره‌ی زمستانش بود، خورده بود، بلکه سقف و دیوارهای خانه‌اش را برای گرم کردن خود سوزانده بود و خانه‌اش را به باد داده بود. سندباد با تعجب به او گفت:

"خبر داری دور و برت چه خبر است؟"

پاتریک در حالی که به یک دیوار خانه‌اش لم داده بود و از سرما می‌لرزید، آب دماغش را با شلوارکش، نصفه و نیمه پاک کرد و با حالتی افتخار آمیز گفت:

"آن دوردست را ببین که همسایه‌های من چگونه از من و زمین‌هایم فرار کردند و دور شده‌اند و به جای دیگری رفتند و من ماندم با این همه زمین که البته وقتی بذرهایم درخت شوند و بزرگ شوند باغی خواهم داشت که از باغ تمام همسایگانم بزرگتر خواهد بود. خیالت راحت باشد که خیالم راحت است."

سندباد که متوجه دسته ی گرگانی شد که به سمت پاتریک می‌آمدند از او خداحافظی کرد و او را به حال خودش رها کرد. هنوز خیلی دور نشده بود که صدای داد و فریاد پاتریک را شنید و بدون اینکه سرش را برگرداند به سمت زمین‌های سرسبزش به راه افتاد. فصل برداشت بود و همه با خوشحالی میوه‌ی فکر و اندیشه‌هاشان را برداشت می‌کردند و البته استخوان‌های دریده شده‌ی پاتریک در بیابان ذهنش برای همیشه لم داد و گوشت‌های بدنش در شکم گرگ‌ها به خواب خوش ابدی فرو رفت.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mohsenasadolahi
mohsenasadolahi
٩٦/٠١/١٤
٢
١
پس ادامه جشنواره و باقیه آثار ( اثر من ) چه شد ؟؟؟؟؟! شعر هایی که موضوعاتشون به تردید هیچ ارتباطی نداشت گذاشته شده اما شعری که به کرار به تردید اشاره کرده انتخاب نشده !!! ممنون میشم اگر توضیحاتی ارائه بفرمایید.
m_azimi
m_azimi
٩٦/٠١/١٤
٢
٠
واقعا! منم خواستار این پاسخگویی هستم...
h.naderi
h.naderi
٩٦/٠١/١٤
٢
١
با سلام؛ همانطور که اطلاع رسانی شده بود آثار برگزیده منتشر شدند. سه اثر هم در برگزیده ها بودند که مشکل فنی داشتند و نباید اصلا وارد برگزیده ها می شدند که اون ها رو منتشر نکردیم. ممکنه چند نمونه از شعرهایی که هیچ ربطی به تردید نداشتند رو لینکشون رو بذارید برامون؟
محسن_قربانی
محسن_قربانی
٩٦/٠١/١٤
٢
٠
داستان کوتاه عاقبت پاتریک و 40 روز پبش فرستادم، نمیدونم چرا الان منتشر شده که البته مربوط به همون 40 روز پیش بود، داستان کوتاهی با عنوان (دو احمق-دوباهوش) رو هم 40 50 روز پیش هم برای مسابقه و هم برای کافه جیم ارسال کردم که نه تنها هنوز تو سایت جیم منتشر نشده، فکر کنم ظاهرا در بخش بررسی هم رد شده. من تو داستان کوتاهم (دو احمق-دوباهوش) از کلمه ی تردید استفاده نکردم ولی تم و مضمون نوشته صد در صد مربوط به تردید میشد. یعنی باید کانهو نویسندگان بدوی، کلمه ی تردید و به زور تو عنوان و سطر سطر داستانم بچوپونم که متوجه بشید داستان کوتاهم در مورد تردیده؟! و یااینکه به دلیل مسائل سیاسی و خط قرمزهاتون نه تو سایت جیم منتشر شده و نه تو بخش مسابقه شرکت داده شده؟
admin
admin
٩٦/٠١/١٤
٠
٠
سلام محسن جان اثر شما چون برای مسابقه ارسال شده بود دیگه توی سایت منتشر نمیشه. البته الان محدودیتی برای انتشارش نداریم. اگر هم خواستید به info@jeem.ir ایمیل بزنید تا نمره داوری تون رو هم بگیم.
محسن_قربانی
محسن_قربانی
٩٦/٠١/١٤
٠
٠
ممنون از پاسخگویی. حتما
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٦/٠١/١٤
١
٠
داوری قسمت اول خیلی جالب بود ! فک نمیکردم تو قسمت پایانی نباشم سطح بسیاری از اشعار یا پایین بود یا به تردید مربوط نبود ! تنها احتمالی که میتونم بدم اینه که شعرم خونده نشده ! خلقیاتم به شکلی هس که بیشتر بهم بر خورد والا ناراحتی یا اتفاق دیگه ای نیفتاد ٬ امیدوارم تو زندگی موفق باشیم محسن اقا و حسین جان :)
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٦/٠١/١٤
١
٠
داوری قسمت اول خیلی جالب بود ! فک نمیکردم تو قسمت پایانی نباشم سطح بسیاری از اشعار یا پایین بود یا به تردید مربوط نبود ! تنها احتمالی که میتونم بدم اینه که شعرم خونده نشده ! خلقیاتم به شکلی هس که بیشتر بهم بر خورد والا ناراحتی یا اتفاق دیگه ای نیفتاد ٬ امیدوارم تو زندگی موفق باشیم محسن اقا و حسین جان :)
محسن_قربانی
محسن_قربانی
٩٦/٠١/١٤
٠
٠
البته شاید نوشته ام اونجوری که خودم فکر می کردم از نظر داوران عزیز آش دهن سوزی نبوده. در کل هدف اون نیم سکه بوده که بهش نرسیدیم. :)
faezeh76
faezeh76
٩٦/٠١/١٤
٠
٠
جالب بود ! :)
محسن_قربانی
محسن_قربانی
٩٦/٠١/١٤
٠
٠
مرسی
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٦/٠١/١٤
٠
٠
جالب بود :) خوشحالم که خوندمش :)) موفق باشید
محسن_قربانی
محسن_قربانی
٩٦/٠١/١٤
٠
٠
مرسی محمدرضا جان
ahmad_beigi1999
ahmad_beigi1999
٩٦/٠١/٢٠
٠
٠
بسیار عالی
محسن_قربانی
محسن_قربانی
٩٦/٠١/٢١
٠
٠
ممنون