سفیدک مو سبزکی
گل سفید کوچک

سفیدک مو سبزکی

نویسنده : فو فا نو

حساب فصل‌ها از دستمان در رفته! برف‌هایی که زمستان سال پیش آمدند هنوز آب نشدند و برف‌های زمستان امسال هم که دارند روی قبلی‌ها تلنبار می‌شوند و کسی هم نمی‌داند دلیلش چیست. همه دارند اذیت می‌شوند و حتی دیگر کسی از آدم برفی ساختن و برف بازی و تیوپ سواری و... خوشش نمی‌آید و دل و دماغش را ندارد. حتی این جوری دیگر بهار هم درست و حسابی نمی‌آید.

تمام کتابخانه‌های تهران را زیر و رو کردم تا ببینم می‌توانم چیز به درد بخوری در این باره پیدا کنم یا نه. این یکی که امروز می‌روم آخری‌اش است. داشتم فکر می‌کردم اگر اینجا چیزی پیدا نکنم باید چکار کنم که اسم کتابی و عکسش که روی میزی جامانده توجهم را جلب می‌کند. «چهار در یک» و تصویر درختی وسط یک دشت که چهار قسمت شده بود و هر قسمتش نمایانگر یکی از فصل‌ها بود. در کتاب از توالی فصل‌ها گفته شده و سرشت واحدی که دارند و...

بیرون می‌روم تا کمی هوا بخورم و مغزم خنک شود. باران می‌آید. همانجا می‌نشینم. به خودم که می‌آیم می‌بینم باران رفته و جایش را به رنگین‌کمان داده. رنگین‌کمانی که در اصل یک رنگ است نه هفت رنگ! دارم فکر می‌کنم اگر این اتفاق به خاطر این باشد که من تعادل طبیعت را بر هم زده‌ام چه؟ اگر واقعا همه‌ی فصل‌ها یکی باشند ولی در ظاهری متفاوت، که باید یکی‌شان برود تا دیگری درست حسابی بیاید که زمین بتواند زندگی کند چه؟

***

به خاطر سفیدک با این که آنقدرها بستنی دوست نداشتم ولی بستنی خور قهاری شده بودم تا هر دفعه به خاطر برداشتن بستنی از فریزر بتوانم کمی ببینمش؛ چون مادرم نمی‌گذاشت فقط به خاطر دیدن سفیدک در یخچال را باز و بسته کنم یا زیاد بازش بگذارم.

بعضی وقت‌ها در کاسه‌ای که دورش یخ می‌چیدم می‌گذاشتمش و می‌بردمش کنار سبزه‌ای که برای عید درست کرده بودیم و سرش را با سبزه‌ها تماس می‌دادم و به تصورم که این جوری همدیگر را نوازش می‌کردند و با هم ارتباط برقرار می‌کردند! و من این جور وقت‌ها از ذوق نمی‌دانستم چه کنم. که دو چیزی که می‌گویند متضاد هم دیگرند هم می‌توانند به این لطافت کنار هم باشند... سفیدک را یکی از سین‌های سفره هفت‌سین‌مان کردم و سبزه‌ها را هم مثل مو در سرش جاسازی کردم. آنقدر غرق کارهای خودم بودم که نفهمیده بودم بیرون چه خبر شده تا اینکه اواسط فروردین خواستم برای قرض گرفتن کتابی به کتابخانه سر کوچه بروم که...

***

برای امتحان کردن این فرضیه سفیدک را می‌برم در کوچه و قبل از گذاشتنش به روی برف‌ها، سرم را می‌برم کنار کله‌اش و بوسه‌ای بر آن می‌زنم و می‌گویم: «خودت می‌دونی باید چیکار کنی» و می‌گذارمش میان برف ها. کمی که می‌گذرد سفیدک و بقیه برف‌ها شروع می‌کنند به آب شدن! انگار که اصلا از اول نبوده‌اند. نمی‌دانم به آن‌ها چه گفت؛ چه کردند و... که زبان برف و آدم‌برفی‌ها چیست. که واقعا قضیه همان بود که فکر می‌کردم؟ که نکند اصلا همه‌ی این‌ها یک خواب بوده است.

چشم‌هایم را می‌مالم و بغضم را می‌خورم و می‌خواهم برگردم داخل خانه که نگاهم به جایی که سفیدک را گذاشته بودم می‌افتد. سبزه‌های عید. آن‌ها را برمی‌دارم و در جیبم می‌گذارم و با خودم می‌گویم شاید در بهار پیش رو، از دل زمین یک گل سفید کوچک در بیاید، کسی چه می‌داند! 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/١٢/١٦
٢
٠
فوفیِ همیشه خوب با نوشته های خاص و خوشگلش *_* ممنون که اینقدر نگاه متفاوت و قلم خاصی داری و باعث میشی من با خوندت کیفور شم :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/١٢/١٧
٠
٠
از شما که ما مفصل تو تلگرام تقدیر و تشکر نمودیم :)) واقعا خوش برگشتین. دمتون گرم :*
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٥/١٢/١٦
٢
٠
زیبا بودندیییی:)) *_*
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/١٢/١٧
١
٠
فوفی جونم ^_^ خیلی قشنگ بود. این متنای خلاقانه ات واقعا جاشون خالی بود :) ممنون که برگشتی رفیق :*
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/١٢/١٧
٠
٠
از منم ممنون باش که برگشتم فرانک :))))
پربازدیدتریـــن ها