طوری می روم تا...
آب در دلت تکان نخورد

طوری می روم تا...

نویسنده : b_mollaei

خیلی خب... باشد... حالا که اینطور شد، من هم خوب بلدم باید چه کار کنم... همین الان می‌روم تمام دیوارهایی که گوش‌شان پر از صدای عشقمان است را، خراب می‌کنم. اصلا همین الان می‌روم اما طوری که دیگر صدای خش خش برگ‌ها به گوش هیچکس نرسد. می‌روم تا کوچه‌ها، افسرده شوند. می‌روم تا آسمان، روضه بخواند و ابرها گریه کنند. آنقدر گریه کنند تا باران، خسته شود و سجاده‌اش را جمع کند و از اینجا برود. درست مثل من... طوری می‌روم تا تمام تلفن‌های همراه خاموش شوند. چمدان‌ها بسته شده و قاب عکس‌ها بشکنند. طوری که هیچ تقویمی، نتواند سالگرد رفتن من و شکستن آن‌ها را یادآوری کند. می‌روم تا هیچکس نباشد به گلدان‌های کنار پنجره، آب بدهد! 

اصلا می‌روم شهر را بی‌صدا قدم می‌زنم، آنقدر بی‌صدا که هیچکس نفهمد، در دلم چه غوغایی برپاست! نگران نباش، طوری می‌روم که تمام دنیا بهم بریزد اما آب در دل تو تکان نخورد ...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٥/١٢/١٩
٠
٠
خیلیییییییییییی قشنگه.خیلیییییییییییییی...خیلییییییییییییی.... جای هزاران تحسین!! ^__^
b_mollaei
b_mollaei
٩٥/١٢/١٩
٠
٠
وایییی ممنونم از شما ... من نمیدونم با این حجم محبت شما چیکار کنم ... در واقع زیبایی نگاه شماست که تحسین برانگیزه :)))))
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٥/١٢/٢٠
٠
٠
تشکر عزیزم..شعر واقعا حال دل عنوان میکنه:)
رفیعه
رفیعه
٩٥/١٢/١٩
٠
٠
واقعا میتونی اینطور بری؟! دل بزرگی میخواد...:)) ممنون! غم زیادی داشت نوشتت :( به دلمان چسبید بسی:)
b_mollaei
b_mollaei
٩٥/١٢/٢٠
٠
٠
آدما همین جورین دیگه... رفتن بهانه است میخوان جلب توجه کنن:))) ... خوشحالم خوشتون اومده =)))
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٥/١٢/٢٠
٠
٠
خیلیا میتونن اینطوربرن!! کاش که بلدنبودن رفتنو@!
M_fakhrieh
M_fakhrieh
٩٥/١٢/٢٠
٠
٠
چه رفتن غم انگیزی!😟
b_mollaei
b_mollaei
٩٥/١٢/٢٠
٠
٠
هیع:(((((
NA30M :)
NA30M :)
٩٥/١٢/٢٠
٠
٠
قربون دستت درم پشت سرت ببند سوز میههه =))) خخ قشنگـــه عزیزم ولی تو نرو منو تنها نزار =(
b_mollaei
b_mollaei
٩٥/١٢/٢٠
٠
٠
خخخخ چه طبعی دارین شما :)) به روی چشم من حالا حالاها وبال گردنتون هستم فعلا... نگران نباشید =)))
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

به نام خدا

٩٧/٠٦/٢٦
چند کلمه با جیمی‌ها

روزگار ما و جیم

٩٧/٠٦/٢٥
شعری سروده خودم

پهلوان بنی هاشم

٩٧/٠٦/٢٨
روی زمین چیزی برای دیدن ندارید

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

آدمک فانی

٩٧/٠٦/٢٦
خانۀ شب

سر سوزن ذوقی

٩٧/٠٦/٢٦
چرا چایی می‌خوریم؟

روز جهانی چایی مبارک

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

مادرم، مام وطن، نامم ولی ایران شده...

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠
آزادشهر سقوط کرد!

سفرنامه آذربایجان - قسمت ششم

٩٧/٠٦/٢٦
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت پنجم

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

اما اگر سالی چشمت به من افتاد

٩٧/٠٦/٢٩
جنگل پندارها

در جستجوری الی - قسمت هشتم

٩٧/٠٧/٠١
هوا، کولر، سطل آشغال و دیگر هیچ...

سفرنامه آذربایجان - قسمت هفتم

٩٧/٠٧/٠١
شعری سروده خودم

کیش و مات

٩٧/٠٧/٠١
روضۀ یک نفره و اشک یک نفره

حسینیه‌ دل

٩٧/٠٧/٠١
مثلا فکرش را بکن...

صبح‌ات به خیر تر از این مگر می‌شد؟

٩٧/٠٧/٠٢