سه خواهر در جستجوی اتوپیا
به بهانه به روی صحنه رفتن اثر جاودانه آنتوان چخوف در مشهد

سه خواهر در جستجوی اتوپیا

نویسنده : a_javidian

اتوپیا یا آرمان شهر تعریف مشخصی برای همه دارد، پارامترهایی مثل دست نیافتی بودن و... که در تمام تعاریف مختلف اتوپیا تقریبا مشترک است. در تمام تعاریف به میل ذاتی انسان‌ها برای رسیدن به سعادت جاوید و شرایط آرمانی تاکید شده اما نحوه شکل‌گیری و نوع این اتوپیا در شرایط مختلف و برای هر فرد می‌تواند متفاوت باشد. در زمان‌های خاص و برهه‌های حساس اجتماعی انسان‌ها برروی ملاک‌های خاصی از زندگی بیشتر کنکاش می‌کند و مدام خود و جامعه خویش را براساس این ملاک‌ها و دغدغه‌های به‌وجود آمده به چالش می‌کشد و ناگزیر به دنبال اتوپیایی مطابق با همین ملاک‌هاست. چخوف نیز از این قاعده مثتثنی نیست، در جامعه‌ای خشک و اشراف‌گرای روسیه درخلال انقلاب مسلما این آرمانگرایی در جهت دغدغه‌ همین دوگانگی طبقاتی و تفاوت اجتماعی شهری مثل مسکو با سایر شهرها و نفرت خود را از فرهنگ ساکن و بی‌رمق روسیه تزاری است .

در نمایشنامه «سه خواهر»، آنچه چخوف پیش روی مخاطب می‌گذارد، آرمان رهاییِ نسل جوان و روشنفکر روسیه‌ی پیش از انقلاب است. مانند اکثر کارهای چخوف در یکی از شهرستان‌های روسیه می‌گذرد و مسلماً با همان  ویژگی عام در داستان‌های چخوف: شهری کوچک و خواب آلوده با ساکنانی که در شیوه‌ی زیستِ گیاهی ـ حیوانیِ خویش یا معنای «آرزو داشتن» و «ساختن» را از یاد برده‌اند و یا آن‌را بدون هرگونه کوششی، فقط «طلب» می‌کنند.

این نمایشنامه درباره زندگی سه خواهر به نام‌های الگا ، ماشا و ایرنا به همراه برادرشان آندری سرگیونا است که خود اهل این شهر نیستند و در مسکو به‌ دنیا آمده‌اند. آن‌ها خیلی پیش‌تر، در زمان نوجوانی، به دلیل انتقال شغلی پدر به این شهر آمده‌اند. از مرگ مادر سالیان می‌گذرد و چخوف داستان را از زمانی آغاز می‌کند که یکسال از مرگ پدر خانواده گذشته است.

مرگ پدر و بی‌حامی شدن این خانواده موجب آن شده که خلا در بین این خانواده بوجود بیاید و از مسکو برای خود اتوپیایی بسازند. برای رهایی از شرایط تبعید مانند حال خود. باری، با مرگ پدر، به عنوان تنها دلیل ماندگاری حضور خانواده در شهر و نیز بی‌لیاقتی آندری (تنها مرد خانواده و در مقام جانشینِ حاکمیت مردسالار خانواده) که برای پنهان ساختن شکست زناشویی‌اش به قمار و باخت اموال خانواده روی ‌آورده است، دلتنگی و ملال از شهر و آدم‌هایش بیش از پیش خواهران را در بر می‌گیرد اما با این وجود، هیچ یک شهامت کندن و رفتن از این شهر و ساکنین‌اش را ندارند.

این خانواده، در زندگی پوچ روزمره و حقیر مردم این شهرستان آگاهانه حل می‌شوند و فقط فکر کردن به رفتن مسکو است که آن‌ها را سرپا نگه می‌دارد. هرکدامشان به نحوی یا سعی در پاک کردن وضعیت رقت بار زندگیش دارد، یکی اعتراض می‌کند، یکی ازدواج، یکی خود را غرق در کار می‌کند ولی دریغ که هیج یک از این راه حل‌ها باعث مسرت و آرامش و حل مسئله نمی‌شود. وضعیت خانواده سررگیونا غرق شدن تدریجی در باتلاق این شهرستان است، باتلاق خواب آلودگی شهری که "کار" در آن بی‌نیاز به فکر انجام می‌شود.

ورشینن در جایی درباره آندری  و در جواب سوال ماشا به این موضوع اشاره می‌کند:

"چرا زنش ذله‌اش می‌کند؟ چرا بچه‌هایش ذله‌اش می‌کنندو خودش چی که زن و بچه‌اش را ذله می‌کند"

هیچ یک از آن‌ها ازشرایطش راضی نیست و تفاوت فاحشی بین تفکر این خانواده با اعضای شهر وجود دارد. دلیل ازدواج ، دلیل خیانت و دلیل کار کردن. برای مثال تفاوت خیانت ناتاشا (همسر آندری )و ماشا، ناتاشا خیانت می‌کند اما نه به این دلیل که وی به برادر آنان وفادار نیست که ماشا (یکی از خواهران) خود نیز، دل در گروی مردی دیگر دارد؛ بل از این‌رو که ناتاشا با روحیة کاسب‌کارانه خود در جستجوی لذت‌های سبک‌سرانه‌ی زندگی است. چخوف، محور ارتباط وی با دیگران و به خصوص  با خواهران خانواده را بر اساس «گرفتن» و «انباشتِ» مال و اموالِ آنان نشان می‌دهد. و این درحالی است که چخوف سعی دارد تا با برجسته کردن ابتذال فکری کولیگین (شوهر ماشا)، در برابر فرهیختگی فکری ورشینین (دلدادة ماشا) ، خطی قاطع بین بی‌وفایی دو زن بکشد. یا برای مثال ایرنا ازدواج می‌کند تا به مسکو برگردد و به تمام آرزوهای کوچک و بزرگ خود در مسکو برسد.

از سویی، مردم این شهر بنا به تعبیر ماشا مبتذل‌اند، چه از لحاظ فکری و چه از لحاظ رفتاری... و با اندوه با این ابتذال زندگی می‌کنند. اندوه و ابتذالی که با اندوه و ابتذال خانواده سرگیونا متفاوت است. ماشا: غیبت شوهرم را نمی‌کنم؛ حالا بهش عادت کرده‌ام ولی آدم‌های عامی و ناخوشایند و مردم آزار چقدر بین غیرنظامی‌ها زیادند؛ عامیانه‌گرایی حالم را بهم می‌زند! احساس می‌کنم بهم توهین شده؛ در واقع وقتی به کسی برمی‌خورم که فاقد آراستگی و وقار و نزاکت است؛رنج می‌برم. وقتی با معلم‌های دیگر؛ با رفقای شوهرم هستم واقعا در عذابم!

ورشینین: ولی باید توی یک چنین شهری نظامی و غیر نظامی هر دو به یک اندازه مبتذل باشند. نمی‌شود روی هیچ‌کدام‌شان انگشت گذاشت. اینجا با هر آدم تحصیل کرده‌ای؛ شخصی با ارتشی حرف بزنید معمولا بهتان می‌گوید خسته است. از زنش؛ خانه‌اش‌؛ ملکش؛ اسبش یا هرچیز دیگرش... ما روس‌ها شایستگی چه افکار عالی را داریم پس چرا در عمل چنین تمایلات پستی داریم؟چرا؟

همین چرایی‌های خواص در برابر سبک تفکر و زندگی عوام و پوسیدگی و غیرقابل اعتماد بودن جامعه و به دنبال کمال غایی بودن در تمامی افراد کلید چالش‌های معمای نمایشنامه است، نمایشنامه‌ای که قطعا باید در کنار باقی کارهای چخوف خوانده شود، آثاری که همگی همین چارچوب داستانی را تا حدود زیادی رعایت کرده‌اند و دلیل آن به تفکر وا داشتن خواننده و تجدید نظر در امیال و کمال زندگی و به چالش کشیدن فلسفه ذهنی و روح غالب بر زندگی است.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٥/١٢/٢٣
٠
٠
زیباس.لایک:)
NA30M :)
NA30M :)
٩٥/١٢/٢٤
٠
٠
زیباست؟میشه چکیده ای از آنچه فهمیدی برا منم توضیح بدی؟آخه طولانی بود من نخوندمش =| ولی با یه نگاه کلی فهمیدم یه متن فلسفی و تامل برانگیزانه ست که مطمئنا جوابش "زیباس" نیست =/
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٥/١٢/٢٧
٠
٠
منم نخوندم.خخخخ
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

به نام خدا

٩٧/٠٦/٢٦
چند کلمه با جیمی‌ها

روزگار ما و جیم

٩٧/٠٦/٢٥
روی زمین چیزی برای دیدن ندارید

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

آدمک فانی

٩٧/٠٦/٢٦
شعری سروده خودم

پهلوان بنی هاشم

٩٧/٠٦/٢٨
خانۀ شب

سر سوزن ذوقی

٩٧/٠٦/٢٦
چرا چایی می‌خوریم؟

روز جهانی چایی مبارک

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠
آزادشهر سقوط کرد!

سفرنامه آذربایجان - قسمت ششم

٩٧/٠٦/٢٦
شعری سروده خودم

مادرم، مام وطن، نامم ولی ایران شده...

٩٧/٠٦/٣١
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت پنجم

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

اما اگر سالی چشمت به من افتاد

٩٧/٠٦/٢٩
جنگل پندارها

در جستجوری الی - قسمت هشتم

٩٧/٠٧/٠١
روضۀ یک نفره و اشک یک نفره

حسینیه‌ دل

٩٧/٠٧/٠١
هوا، کولر، سطل آشغال و دیگر هیچ...

سفرنامه آذربایجان - قسمت هفتم

٩٧/٠٧/٠١
شعری سروده خودم

کیش و مات

٩٧/٠٧/٠١