چه می‌کند بتو دوزخ؟ که خود بهشت برینی / شماره 4
مجموعه‌اي شعرهاي محبوب شما كه براي ما ارسال كرده‌ايد

چه می‌کند بتو دوزخ؟ که خود بهشت برینی / شماره 4

نویسنده : مهدیه جوادی
sam.ariyaee :
فریاد می‌زنم و می‌شکنم هر آن‌چه سکوت بی‌معناست ...
افتاده فاصله‌ای از سکوت و سکوت در میان خودم و خودم
سکوتی که دلم می‌خواد این سکوت را بگیرم پیاده !
 پیاده تا به آخر تا به انتهای هر آن‌چه سکوت که هست بروم و بروم تا برسم...
برسم به آن‌جایی که انتهای هرآن‌چه سکوت است، هر آن‌چه سکوتی که لبخند را دزدیده
فریاد بزنم و لبخندها و فریادهای دزدیده شده را پس بگیرم، شاید این بار که برگردم  
نه لبخندهای دزدیده شده و نه سکوتی‌هایی بی‌معنا... خفه‌ام می‌کند. 
و نه بی‌راهه انتظارکه من را درون خودم بشکند ...
-----------------------------------------------------
sam.ariyaee :
زمان سختی‌هاست که قیمت دوستی‌ها مشخص می‌شود 
آن‌قدر تورمت زده بالا، چرا کسی رسیدگی نمی‌کند؟ 
دوست دارمت هرچند قیمت دوستی کردنم ناچیز است
---------------------------------------
Parisima:
مانده‌ام با این همه پاره آجرهایی که در کفش‌هایت داری!
 چگونه؟
روزی هزار بار مرا دور می‌زنی؟
---------------------------------------
Parisima:
مادر برایم قصه نگو...
 از همان اول یکی بوده و یکی نبوده است
اشتباه بزرگی در حقم کردی
در آن سال‌ها این کلاغ بیخانه
بحرانی بود برای خودش
مادر برایم قصه نگو
آخر قصه‌هایت همیشه خودم را به خواب زده بودم
اما حیف که نمی‌شد اول قصه خوابید
---------------------------------------
Parisima:
هربار که سلام می‌کنی
سوت می‌رنند لب‌هایت
وقتی صدای سوت قطارت می‌آید
منگ می‌شوم
این چه سلامی‌است
که تو می‌روی و سلام می‌کنی؟
--------------------------------------
a_irani: چندین سال است كه میان این مردمان عجیب و غریب زندگی می‌كنم.
 هیچ وجه اشتراكی بین ما نیست، من از زمین تا آسمان با آن‌ها فرق دارم ولی ناله‌ها، سكوت‌ها، فحش‌ها، گریه‌ها و خنده‌های این آدم‌ها همیشه خواب مرا پر از كابوس خواهد كرد!
--------------------------------------
دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد
نه به وصل می‌رسانی، نه به قتل می‌رهانی
سعدي
--------------------------------------
به قدر بودن دنیا، به فکر دنیا باش
کسی همیشه در این خاکدان نمی‌ماند
(جویری کشمیری)
--------------------------------------
موی سپید برسرمن تاخت ای دریغ
پیچید روزگار کفن برجوانیم
(بهادر یگانه)
--------------------------------------
خوشم که شعله آهم بدوزخت کِشد اما
چه می‌کند بتو دوزخ؟ که خود بهشت برینی
(شهریار)
--------------------------------------
صد وعده امید به دل داده‌ام دروغ
چون من مباد هیچ کسی شرمسار خویش
(صائب)
--------------------------------------
عشقبازی را چو خوش فرهاد مسکین کرد و رفت
جان شیرین را فدای جان شیرین کرد و رفت
یادگاری در جهان از تیشه بهر خود گذاشت
بیستون را گر ز خون خویش رنگین کرد و رفت
(فرخی یزدی)
--------------------------------------
جور خود را بر ضعیفان آزماید روزگار
تیغ را دائم برای امتحان بر مو زنند
(سلیم)
--------------------------------------
تو تا ز شرم فکندی، به چهره زلف سیاه
فغان ز خلق برآمد، که آفتاب گرفت
(ظهیر فاریابی)
--------------------------------------
گرفتم آن سر زلف و کشیدم صد گرفتاری
بدست خویش خود را مبتلا کردم، ندانستم
(هلالی جغتایی)
--------------------------------------
ای دوستی نموده و پیوسته دشمنی
در شرط ما نبود که با من تو این کنی
(فرخی سیستانی)
--------------------------------------
گویند دل به آن بت نامهربان نده
دل آن زمان ربود که نامهربان نبود
(اصلی قمی)
--------------------------------------
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست
(حمید مصدق)
--------------------------------------
مردان عشق را به هیاهو چه حاجت است
رندان روزگار خموشی گزیده‌اند
(معینی کرمانشاهی)
--------------------------------------
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
mhv1994
mhv1994
٩١/٠٨/١٠
٢
٠
پس شعر حسن کچل من فرستادم کوووووووووووووووووو هان؟ چرا با احساسات من بازی میکنید؟
bezi
bezi
٩١/٠٨/١١
١
٠
با دریغی سنگین شعر آمیخته با حسرت یک خاطره را قصه حادثه ی برج و کبوتر را یک بار دیگر می خوانم ای پرنده ی مهاجر ای مسافر ای مسافر من ،ای رفته به معراج تو به اندازه ی قدرت پریدن تو به اندازه ی دل بریدن از خاک عزیزی زیر این گنبد نیلی ، زیر این چرخ کبود توی یک صحرای دور ، یه برج پیر و کهنه بود یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد از افق ، کبوتری تا برج کهنه پر گشود خسته و گمشده از اون ور صحرا می اومد باد پراشو می شکست بارون بهش سیلی می زد برج تنها سرپناه خستگی شد مهربونیش مرهم شکستگی شد اما این حادثه ی برج و کبوتر قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد آخر این قصه رو ... تو می دونی .... تو می دونستی من نمی تونم برم .... تو می تونی .... تو میتونستی باد و بارون که تموم شد ، اون پرنده پر کشید التماس و اشتیاقو تو چشم برج ندید عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید ای پرنده ی من ای مسافر من من همون پوسیده ی تنها نشینم هجرت تو هر چه بود معراج تو بوداما مناسیر مرداب زمینم راز پرواز و فقط تو می دونی ... تو می دونستی نمی تونم بپرم .... تو می تونی .... تو می تونستی
زهره
زهره
٩١/٠٨/١١
٠
٠
در پس هر لبخندی اندوهی نهفته است برای خنده هایم اشک مریز . دستم رابگیر قبل از انکه قهقهه ای سر دهم ....
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤