من گم شده بودم
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

نویسنده : فرانک باباپور

مدتی بود که صبح‌های زود از خواب بیدار می‌شدم و صورتم را آبی می‌زدم و همان‌طور خواب‌آلود لباس می‌پوشیدم و کیفم را که شب قبل گذاشته بودم کنار میز، برمی‌داشتم و راه می‌افتادم. در اتوبوس کتاب می‌خواندم و تا برسم به محل کار، از همان اندک وقت هم استفاده می‌کردم. وقتی می‌رسیدم به ایستگاه یک راست می‌رفتم به اولین سوپری که در مسیرم بود. کلوچه‌ای می‌خریدم برای صبحانه ناخورده. تا می‌رسیدم دفتر، برق اتاق را روشن می‌کردم، کلید پاور کیس را می‌زدم و می‌نشستم پای سیستم. چند دقیقه بعد بلند می‌شدم می‌رفتم داخل آشپزخانه، یک لیوان چای می‌ریختم تا به همراه کلوچه توی کیفم، یک صبحانه اعیانی بخورم! زمان می‌گذشت و من دائما پای سیستم بودم. یا مطلب می‌نوشتم و یا ادمین بودم. شب که می‌شد، حدود ساعت 7 و نهایتا 8، همه چیز را لاگ اوت می‌کردم، سیستم را شات داون و کیفم را برمی‌داشتم و برمی‌گشتم به همان ایستگاهی که صبح، آنور خیابان پیاده شده بودم. وقتی می‌رسیدم خانه، آنقدر خسته بودم که تنها آرزویم خواب بود! گاهی برای حمام رفتن هم باید برنامه می‌ریختم که صبح یک ساعت زودتر بیدار شوم یا شب، یک ساعت زودتر برگردم. نهایت تنوعی که به روزهایم می‌دادم این بود که یک‌بار از آن طرف خیابان بروم، یکبار از آن خط عابر پیاده بگذرم، یکبار از آن سوپری کلوچه بخرم، یک‌بار به جای کلوچه باباجون بخرم، یکبار به جای اتوبوس با مترو برگردم و ... همین خلاقیت‌های ساده تا به تکرار نیفتم.

حالا چند روزی می‌شود که خودم را از این تکرارها کشیده‌ام بیرون. دیگر صبح‌ها بیم دیر رسیدن ندارم. یک ساعتی را که باید توی راه باشم را بیشتر می‌خوابم. شب‌ها و قبل از خواب کتاب می‌خوانم. وقتی می‌روم حمام به موهایم ماسک می‌زنم. ناخن‌هایم را هر روز به یک رنگ لاک می‌زنم و تا شب چندین‌بار دستانم را به شکلی روی هوا می‌گردانم تا رنگ لاک روی انگشتانم را ببینم و دلم قنج برود برای این ناخن‌هایی که تا دیروز فکر می‌کردم چقدر کج و معوج هستند. حالا موهایم را هر روز جلوی آینه شانه می‌زنم و به یک مدل گیره می‌بندم، گاهی باز می‌گذارمشان و گاهی به تلافی آن روزهایی که زیر روسری و چادر حبس کشیده‌اند، توی هوا پروازشان می‌دهم به نشانه آزادی. گاهی آهنگی میگذارم و صدایش را تا جایی که بشود زیاد می‌کنم و شروع می‌کنم به همخوانی. گاهی هم که کبکم خروس بخواند و کسی خانه نباشد، خودم را می‌سپارم به ریتم موزیک! بعضی روزها ناهار می‌پزم. با عشق. خوب تزیین‌شان می‌کنم و از ذوق‌زدگی برادر کوچکم ذوق می‌کنم. از اینکه نام غذاها را به نام من تغییر می‌دهد. از اینکه منوی غذایی خانه‌مان گاهی کباب فرانکی، جوجه فرانکی و استانبولی فرانکی دارد!

حالا، چند روزی است که نگران تمام شدن شارژ من کارت و دیر رسیدن به اتوبوس و گرسنگی صبحانه و خواب آلودی دم ظهر نیستم. حالا، چند روزی است که خودم را پیدا کرده‌ام...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
f.farzad
f.farzad
٩٥/١٢/٠٤
١
٠
منم از تکرار بدم میاد... از روزمُردگی به جای روزمره بودن... ولی همیشه اون چیزی که می خوام نمیشه.. حالا به هر دلیلی! خوشحالم که واسه خودت تنوع درست میکنی و نمیذاری وقتت بمیره :) ای شیطون ^_^ ریتم موزیک؟! :))))
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/١٢/٠٤
٠
٠
وای، وای از روزمردگی... تو هم شروع کن و برای خودت تنوع های کوچیک درست کن. این زندگی خودش اونقدر خسته کننده است چه برسه به اینکه تکراری بشه! :)) بله با ریتم موزیک ورزش میکنم :| ذهنت هم منحرفه :))
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/١٢/٠٤
١
٠
میدونی فرانک گاهی توی زندگی، آدمیزاد وصل میشه به خواسته ی دیگران، برای خوشحال و راضی نگه داشتنشون حاضر میشه، به هر سازی که دلش رضا نیست؛ برقصه... اما این رقصیدن آدم رو ذره ذره از بین میبره! اسم این کار " ایثار " نیست، خودکشیه!! لاک بزن :) ورزش کن :) آهنگ گوش بده :) کتاب های خوب بخون :) از گل و گیاه ها مراقبت کن :) هرکاری که دلت میگه بکن و خدا آزادت گذاشته رو انجام بده " تا بتونی با همین دلایل کوچیک " زمستونو سر بکنی "! دلایلی کوچیکی که هیچ وقت تموم نمیشن :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/١٢/٠٤
١
٠
واقعا... گاهی آدم دلایل کوچیکشو قربونی دلایل بزرگش میکنه. یه جایی میبینه اون دلیل بزرگی که بخاطرش اینهمه گذشت کرده، فقط زندگیشو سختتر کرده! این روزا دارم با دلایل کوچیک زندگیم زندگی میکنم و دلایل بزرگم دارن ذره ذره آب میشن! کوچیکتر از این کوچیکا! :)))) چی گفتم! خودمم نفهمیدم :دی ممنون از نظرت :)
faezeh76
faezeh76
٩٥/١٢/٠٤
٠
٠
فك مي كنم زندگي به سبك دلخوشي هاي كوچيك حال همه باشه...لابه لاي اين برنامه ها پاستيل رو فراموش نكن عجيب انگيزه ميده :)))))))
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/١٢/٠٤
٠
٠
وای آره پاستیل، کیم 500 تومنی، چیپس و ماست موسیر و ... این کوچولوها هم خیلی خوبن :) امیدوارم دل خوشی های کوچیک رو همیشه داشته باشیم و ازشون غافل نشیم. دلخوشی ها بزرگ رو هم تلاش کنیم و خدا هم کمک کنه :)
b_mollaei
b_mollaei
٩٥/١٢/٠٤
٠
٠
خیلی زیبا بود ... حسابی حال کردم:)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/١٢/٠٤
٠
٠
خدا رو شکر. خیلی ممنون لطف دارید :) حالتون برقرار :)
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/١٢/٠٤
٠
٠
اره یکنواختی زندگی رو بی معنی میکنه ..ماشینی بودن لذت رو از زندگی میبره ..مطلب مفیدی بود .موفق باشید
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/١٢/٠٥
٠
٠
بله دقیقا یک عامل این معضلات تکراری بودن همین ماشینی شدن و دویدن دنبال پوله! زندگی رو یادمون رفته انگار... ممنون که خوندین :)
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٥/١٢/٠٥
٠
٠
من شیفته عکس پروفایلت شدم :دی
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/١٢/٠٥
٠
٠
دست شما درد نکنه خخخخ
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٥/١٢/٠٥
٠
٠
تکرار بعضی چیزا زیباس:)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/١٢/٠٦
٠
٠
آره شکی درش نیست :)
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/١٢/٠٧
٠
٠
این تغییراتی که بعد یه مدت سر و کله زدن با روزمرگی جرأت میکنیم و با یه نفس عمیق توی زندگیمون ایجادشون میکنیم واقعا عالین بنظرم فرانک خودتم که در جریانیی چقدر عالی منظورمه :)) خوشحالم که تونستی این تغییره رو ایجاد کنی برای بهتر شدن حالِ روز هات :) تو شجاع ترین هنرمندِ نویسنده یِ جیمی هستی ^_^
P_amin
P_amin
٩٦/٠٢/٢٠
٠
٠
واقعا ادم تا وقتی خودش نشناسه زندگی براش اهمیت نخواهد داشت..ب نظرم روزمرگی برای کسانی که معنی واقعی زندگی درک کرده باشند به وجود نمیاد چون اینجور ادما میدانن زندگی کوتاهست..و برای هر لحظه شان برنامه دارند.امیدوارم همیشه شاد باشی
محمدعلیـ
محمدعلیـ
٩٦/١١/٢١
٠
٠
زیبا نوشته اید مثل همیشه . (✯◔◡◔✯) ✯✯✿✯✯✿✯✯ .//// زندگی تکرار فرداهای ماست /// میرسد روزی که فردا نیستیم /// آنچه میماند فقط نقش نکوست /// نقش ها می ماند و ما نیستیم.../////