Notice: Memcache::pconnect(): Server localhost (tcp 11211) failed with: Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::pconnect(): Can't connect to localhost:11211, Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 72 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 75 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 95 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 98 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 33 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 36 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 49 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 52 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 65 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 68 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 36 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 39 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 45 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 48 جیم - عشق کودکانه www.jeem.ir
عشق کودکانه
پس از سال ها

عشق کودکانه

نویسنده : m_nabizadeh

6 سال بیشتر نداشت. به قول معروف هنوز نمی‌توانست دماغش را بکشد بالا که عاشق شد. آن هم از کدام عشق‌ها!؟ از آن‌هایی که توی یک نگاه اتفاق می‌افتد! واقعا که خنده‌دار است! حالا عاشق کی؟ دختر همسایشان! آخر یکی به تو بگوید بچه جان، بنشین سر جایت! تو هنوز دهانت بوی شیر می‌دهد! اصلا می‌دانی عشق با کدوم «ق» نوشته می‌شود؟ وقتی از او می‌پرسیدند: «چند سالته؟» به جای اینکه بگوید 6، می‌گفت: «سال دیگه می‌خوام برم مدرسه!» نمی‌دانم چرا این‌جوری می‌گفت، حتما می‌خواست به دیگران ثابت کند که من دیگر بزرگ شدم، سال دیگر می‌روم مدرسه یا شاید هم می‌خواست  بگوید که بزرگ شدم و وقت زن گرفتنم است!

پاندرا با مامانش داشتند از خرید می‌آمدند به طرف خانه! وارد کوچه شدند. خونه‌هایشان دو، سه تا در بیشتر از هم فاصله نداشت. قلی توی کوچه بود و داشت سه چرخه سواری می‌کرد که ناگهان نگاهش به پاندرا افتاد. آره، این همان نگاهی بود که منجر به... شد. نگاه قلی توجه پاندرا را به خودش جلب کرد. دستش از دست مامانش جدا شد. درست مثل وقتی که شاعر می‌گوید: «دامنم از دست برفت.»

اما پاندرا نه از روی احساس بلکه همینطور غیر ارادی با دیدن قلی دست مامانش را ول کرد. دیدید وقتی از کنار بچه‌ها رد می‌شویم بهت خیره می‌شوند و چقدر نگاهت می‌کنند؟! انگار که مال بابایشان را کشیدیم بالا؟! آهان! راستی پاندرا 5 سالش بود یعنی یک سال از شادوماد کوچک‌تر! یک روز پاندرا با هزار زحمت مامانش را راضی کرد تا بگذارد توی کوچه بازی کند. آمد توی کوچه. قلی طبق معمول همیشه با سه چرخه‌اش تو کوچه چرخ می‌زد که آمدن پاندرا توجهش را جلب کرد. با سه چرخه‌اش به طرف پاندرا رفت و با همان سادگی و پاکی کودکانه‌اش پرسید: اسمت چیه؟ 

او گفت: پاندرا! 

- چی؟ پَ.. پا.. پا چی؟ 

پاندرا دوباره تکرار کرد: پاندرا!

قلی سعی کرد دوباره اسم او را به زبان بیاورد اما نتوانست و گفت: اصلا بی‌خیال! 

پاندرا: اسم تو چیه؟ 

اون گفت: قلی!

پاندرا با شنیدن اسم قلی خنده‌اش گرفت، به نظرش اسم خنده‌داری آمد. خنده‌ای کودکانه کرد و زمزمه کرد: قلی... 

قلی: با من دوست میشی؟ 

پاندرا: آره، دوست میشم.

قلی: پس بپر بالا با هم یه چرخی تو کوچه بزنیم.

پاندرا سوار بر تَرکِ سه چرخه‌ی قلی شد و با هم سرتاسر کوچه را گشتند. خلاصه پاندرا هر روز به بهانه‌ای مامانش را راضی می‌کرد و می‌رفت توی کوچه تا با قلی بازی کند. قلی هم که همیشه‌ی خدا توی کوچه وِل می‌گشت. هر ساعت از روز که می‌خواستی می‌توانستی توی کوچه پیدایش کنی اما هر بار که پاندرا را می‌دید چون نمی‌توانست اسمش را صدا بزند، عصبانی و ناراحت می‌شد.

پاندرا هم وقتی قلی نمی‌توانست قشنگ صدایش بزند، ناراحت می‌شد و گاهی با آن قهر می‌کرد. یک روز برای n اُمین بار تلاش کرد تا اسمش را بگوید: سلام پارندا. فکر کرد که موفق شده. برقی توی چشمانش می‌درخشید اما وقتی مثل همیشه، چهره‌ی ناراحت و گرفته‌ی پاندرا را دید، غمگین گفت: «چیه؟ بازم نتونستم درست بگم؟ بابا آخه اینم اسمه پدرو مادرت واست گذاشتن؟ من از این به بعد هر چی دوست داشتم صدات می‌زنم.»

پاندرا به حالت تمسخر گفت: «فکر کردی اسم خودت خیلی قشنگه؟ قلی!» بعدش خنده‌ای به حالت تمسخر کرد.

قلی: «چطوره هر کدوم‌مون واسه اون یکی اون اسمی که راحت‌تریم و  بذاریم؟» 

پاندرا یه کم مکث کرد و بعد گفت: «باشه، قبول!»

قلی: «خب من اسمتو می‌ذارم... اِاِاِ... میذارم ستاره... آخه مامانم همیشه می‌گه هر آدمی باید یه ستاره داشته باشه!»

پاندرا: «خب منم اسمتو می‌ذارم... می‌ذارم، محسن... آخه خالم اینا اسم نوشونو گذاشتن محسن.»

خلاصه پاندرا و قلی خیلی با هم اُخت شده بودند، طوری که هر روز باید هم را می‌دیدند. یک روز که تولد پاندرا بود، قلی یا همون محسن با پول توی جیب‌هایش برای پاندرا یک بادکنک خرید و همان روز از پاندرا خواستگاری کرد. پاندرا آن روز زیبایی خاصی داشت. موهای طلایی‌اش دورش ریخته بود و مامانش آو را تَه آرایشی کرده بود. دست‌های کوچک و لاک زدنش را جلو برد و بادکنک را از محسن گرفت و از او با همان ادبیات کودکانش تشکر کرد و با شیطنت خاصی در جواب خواستگاری قلی گفت: «باید با مامان، بابام صحبت کنم.»

بعد از یک مدت پاندرا خانه‌شان را از آنجا بردند و درست توی یک روز بارانی بود که اسباب‌کشی کردند. پاندرا در حالیکه بادکنک در دست داشت که این تنها یادگاریش از قلی بود، بی‌اختیار اشک می‌ریخت. سوار ماشین شد و از پشت شیشه به قلی نگاه می‌کرد و همان‌طور بی‌امان اشک می‌ریخت. قلی هم که سعی می‌کرد با سه چرخش دنبال ماشین‌شان برود و به آن‌ها برسد و محله‌ی جدیدشان را یاد بگیرد، بی‌وقفه پا می‌زد و با همان چهره‌ی آمیخته به اشک‌اش بلند فریاد زد: پاندرااا! 

...  و امروز، بیست و چند سال است که از آن زمان می‌گذرد و قلی و پاندرا در دانشگاه هم کلاس هستند و حال می‌بینند که چقدر اخلاق‌ها و رفتارهایشان با یکدیگر متفاوت است و گاهی اوقات به دلیل تفاوت عقیده با یکدیگر بحث می‌کنند و هرگز نمی‌توانند یکدیگر را زیر یک سقف حتی برای لحظه‌ای تحمل کنند.

«به راستی که عشق دوران کودکی، عشقی پاک و صادقانه است». 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_mollaei
b_mollaei
٩٥/١٢/١٤
٠
٠
آخیییی... طفلی قلی... زیبا بود:))
m_nabizadeh
m_nabizadeh
٩٥/١٢/١٤
٠
٠
آره طفلک :( ممنونم دوست عزیز؛ زیبا نگاه شماست. ضمنا با زبان محاوره بخوانیدش، دوستان عزیز جیمی کتابی کردندش :)
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٥/١٢/١٤
٠
٠
خیلی زیبا
m_nabizadeh
m_nabizadeh
٩٥/١٢/١٤
٠
٠
ممنونم دوست گرامی ام. مزیّن کردید :)
محمد گنجلو
محمد گنجلو
٩٥/١٢/١٥
٠
٠
خیلی رمانتیک و زیبا بود.
m_nabizadeh
m_nabizadeh
٩٥/١٢/١٦
١
٠
خیلی ممنون دوست گرامی. خوشم که اینطوره :)
NA30M :)
NA30M :)
٩٥/١٢/١٧
٠
٠
قشنگ بود اما جملاتی که بینشون رد و بدل میشد زیاد واقعی نبود چون من بچه های کوچیک دور و برم زیاد بودن خودم 5 تا خواهر و برادر دارم ادبیاتشون کلا فرق داره خخ ولی خب جالب بود دیگه =)