خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

نویسنده : سمانه صالحی

ساعت چهار صبح از همان صدای اذان مسجد به راحتی بیدار می‌شود و مشغول پخت و پز در مطبخ آن سر حیاط می‌شود. لا به‌لایش سبزی‌های تازه‌ی ناهار را پاک می‌کند. شمعدانی‌هایش را آب می‌دهد و با آن‌ها حرف می‌زند و هر از گاهی، بعد از ظهرها با همسرش می‌نشیند روی تخت کنار باغچه‌ی سرسبز و برای دخترش ژاکت می‌بافد...

دخترش که ساعت پنج صبح، از همان طلوع آفتاب به آسانی بر می‌خیزد و کم کم بساط صبحانه‌اش را می‌چیند و در قابلمه‌ی مسی‌اش، اشکنه‌اش را در همان ساعات ابتدایی، در آشپزخانه‌ی آن سر خانه بار می‌گذارد تا حسابی جا بیفتد. ترشی‌هایی را که انداخته بررسی می‌کند، باغچه را آبیاری می‌کند و هر از گاهی با همسرش می‌نشیند روی تخت چوبی توی حیاط، کنار درختان میوه و برای دخترش ژاکت می‌بافد...

دخترش که مادر من باشد ساعت هفت صبح، از همان لحظه‌ای که کلاسش شروع می‌شود، نه به آن راحتی اما بیدار می‌شود؛ ساعت‌های 12 که می‌شود، غذایش را درست می‌کند و یک ساعت بعد از فر بیرون می‌کشدش. گاها که یادش بیفتد گلدان بامبوها را عوض می‌کند و مقداری کاکتوس‌های تزئینی کنار پنجره را سیراب. و هر از گاهی با همسرش می‌نشیند روی مبل ِ رو به‌رو به تلویزیون، سریالش را نگاه می‌کند و برای دخترش ژاکت می‌بافد...

دخترش که من باشم، با صدای اذان ظهر که از تلویزیون پخش می‌شود، به سختی بیدار می‌شوم ، برای درست کردن غذای امروز از این کانال به آن کانال می‌پرم و دست آخر ساعت‌های سه با یک تلفن به آشپزخانه‌ی سر خیابان متوسل می‌شوم. مقاله‌های نوشته شده‌ام را دورم می‌ریزم و بررسی می‌کنم...گاها که یادم بیفتد، موهایم را شانه می‌کنم. دایرکت خود را چک می‌کنم و هر از گاهی بعد از ظهرها با همسرم می‌نشینم روی کاناپه‌ی نزدیک آشپزخانه و برای دختر نداشته‌ام هیچ چیز نمی‌بافم...

دختر نداشته‌ام که احتمالا ساعت‌های سه بعد از ظهر از سر دل ضعفا به دشواری بیدار می‌شود، برای ته بندی چیزی برای خوردن پیدا می‌کند... پیتزاهای فاسد شده‌ی توی یخچال را بیرون می‌اندازد و بالاخره گلدان‌های خشک شده از بی‌آبی کنار خانه را بیرون می‌اندازد . ظرف‌های دو روز پیشش را به ظرفشویی منتقل می‌کند و گاها که یادش بیفتد برای همسرش غذا سفارش می‌دهد... و هر از گاهی شب‌ها اگر وقت کند با همسرش می‌نشینند جایی از خانه که تمیز باشد ‌و هر کدام در ظلمات مزین شده به نور آباژور، در دستگاه‌های پیشرفته‌ی آن موقع غرق می‌شوند و اصلا فکر دختر نداشته‌شان نمی‌افتند...

دختر نداشته‌شان که نوه‌ی من است، گمان نمی‌کنم اصلا از خواب بیدار شود. شاید هر از گاهی برای ادای واجبات ضروری، در غیر آن صورت را بعید است‌... از همان دستگاه‌های آمده، غذایش را می‌خورد و گاها خودش را با خوردن آب درون لیوان سه روز پیش سیراب می‌کند و هر از گاهی همسرش را لا به لای بیدار شدن‌هایش می‌بیند. که هی خواب می‌بیند و رویا می چیند و به فکر این است که اصلا دختری نداشته باشد...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
NA30M :)
NA30M :)
٩٥/١١/٣٠
١
٠
جالب بود ولی حس کردم قبلا این سبک رو خوندم.. شاید خودت قبلا اینطوری نوشتی آره سمانه جــــانم؟ امیدوارم آینده هامون واقعا اینطوری نباشه!!!راسی شنیدم گیاه بامبو اگه جاش عوض شه دیگه ریشه نمیگیره! :)
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١١/٣٠
٠
٠
عه..جدا؟؟!!! نه بابا من کجا نوشتم...😞../ در این مورد هیــــچ سررشته ای ندارم...ولی فک نمیکنم اینطوری باشه..
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٢/٠١
٠
٠
مرسی از نظرت..💕
f.farzad
f.farzad
٩٥/١٢/٠١
٢
٠
وااای متاسفانه چقدر شبیه زندگی های الانمونِ.... سپاس عزیز دلم :)
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٢/٠١
٠
٠
اره بابا ، خود خودشه اصن‌‌..واقعا قدیمی ها چطوری این همه وقت داشتن؟؟!!! / سپاس از شما که خوندی💕
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٥/١٢/٠١
١
٠
منم خستممممممممم..خیلی
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٢/٠١
٠
٠
چراااا؟؟؟ خسته نباشی انشاءالله عزیزم.💕
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٥/١٢/٠٢
١
٠
خخخ..سلامت باشی عزیزم خستگی من درمون و تمومی نداره..غم داره:)
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٢/٠٢
٠
٠
ای بابا...چه بد..پس امیدوارم هرچه زودتر از این غم هایی که میگی دورشی...
Z shakeri
Z shakeri
٩٥/١٢/٠٨
١
٠
چقد جالب بود....دمتون گرم👊
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١٢/١٦
٠
٠
ممنونم...دم شما هم گرم که خوندی...
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
راهکارهای علمی در امان ماندن از سو ضن در سفرهای هوایی

چگونه عین آدم سوار هواپیما بشویم؟

٩٦/٠٨/٢٣
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
وقتی در کنارم نیستی...

در عمق وجودم ته نشینی

٩٦/٠٨/٢٣
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
قندیل‌های اندوه وجودم

کوچ برستو

٩٦/٠٨/٢٩
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
همین جا؛ کنار دل من

به تعداد همه

٩٦/٠٨/٢٨
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
یکی از آن هزاران برگ پاییزیِ

مُرده متحرک

٩٦/٠٨/٢٩
دشوار روزگاری است

اعجاز تنهایی

٩٦/٠٨/٣٠
شعری سروده خودم

بغض آسمان

٩٦/٠٨/٣٠
تنها در خودم اشک می ریزم

یک فنجان فراموشی لطفا

٩٦/٠٨/٣٠
تبلیغات