حیاط خانه ی مادرجون
حیف شد

حیاط خانه ی مادرجون

نویسنده : نسیم پهلوان

خورشید خانم از بین شاخ و برگ درخت بلند بالای سیب سعی داشت دست بیندازد توی حیاط خانه مادرجونم. هی دست خورشید خانم می‌خورد روی سیب‌های سرخ و عطرشان بلند می‌شد. آن‌طرف حیاط یاس قد کشیده بود و کل دیوار منتهی به کوچه را پوشانده بود. یک جور خوبی عطر یاس و عطر سیب قاطی شده بودند و همه‌ی خانه را پر کرده بودند! طبقه دوم با پنجره‌های کشویی و قدی بلند، خیلی دلباز و قشنگ بود...! هر وقت هوس می‌کردم می‌رفتم روی طاقچه‌ی کوتاه لبه‌ی پنجره. خوب به درخت سیب خیره می‌شدم. قرمزترین سیب را انتخاب می‌کردم و بعد هم دستم را دراز می‌کردم که بچینمش. ولی هی دست خورشید خانم از بین برگ‌های درخت می‌خورد تو چشم‌هایم ...ولی هر جوری بود می‌چیدمش و با پر دامنم تمیزش می‌کردم و یک گازِ گنده می‌زدم. هر روز صبح این خورشید خانم ناقلا دست می‌انداخت توی اتاق و می‌آمد روی فرش مادرجون و روی صورت من دست می‌کشید تا بیدار می‌شدم. 

بعدش هم با صدای جیک جیک گنجشک‌ها می‌فهمیدم ساعت 7 شده و وقت صبحانه‌ست! آخ که چه صفایی داشت بچگی و خانه‌ی قدیمی مادرجون. چه صفایی داشت هرروز آب پاشیدن روی تنِ داغ حیاط. چه صفایی داشت حیاط مادرجون که هرسمتش را چشم می‌انداختم پر از گلدان و سبزه بود. چه صفایی داشت شب تا صبح هر بار چشم باز می‌کردم آقاجون قرآن به دست سر سجاده بود. خدا بیامرزد آقاجون را...

چند سال بعد از رفتن آقاجون تصمیم بر این شد که خانه به فروش برود. تا یک خانه نقلی برای مادرجون بگیرند که زحمت تمیز کردنش کمتر شود. حالا مادرجون یک خانه‌ی نقلی دارد ولی دیگر حیاط و درخت سیب و یاس و گلدان ندارد.حتی شیشه‌های بلند کشویی‌ هم ندارد که بروم روی طاقچه و بیرون را ببینم. خورشید خانم هم دیگر نمی‌تواند دست بیندازد روی فرش خانه‌ی مادرجون تا صبح به صبح بیدارم کند. حیف شد که پسرم نمی‌تواند برود روی طاقچه و سیب بچیند و طعم ملس سیب تازه و سرخ را بچشد. حیف شد که پسرم نمی‌تواند از صدای گنجشک‌های روی یاس خانه مادرجون لذت ببرد. حیف! 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
NA30M :)
NA30M :)
٩٥/١١/٢٦
٠
٠
عرض شود که من این مطلب رو به زبان گفتاری نوشته بودم اما بعد ازت صحیح مدیریت سایت به شکل نوشتاری در اومده که زیاد جالب نشده... به هرحال عذر خواهم :)
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٥/١١/٢٦
٠
٠
چرا شیشه شکسته؟؟ این شیشه هم مثل دل من ترک برداشته!!
NA30M :)
NA30M :)
٩٥/١١/٢٦
٠
٠
نمیدونم من یه خاطره ی شیرین رو توصیف کردم انتظار داشتم یه تصویر زیبا داشته باشه ولی خب ... انتخاب تصویر با من نبود :) خدا نکنه خانوم!!
NA30M :)
NA30M :)
٩٥/١١/٢٦
٠
٠
نمیدونم من یه خاطره ی شیرین رو توصیف کردم انتظار داشتم یه تصویر زیبا داشته باشه ولی خب ... انتخاب تصویر با من نبود :) خدا نکنه خانوم!!
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٥/١١/٢٦
٠
٠
زیبا بود:)) لایک داری مامان کوچولو ام:))
NA30M :)
NA30M :)
٩٥/١١/٢٦
٠
٠
سپاس گذارم بانـــــــــو :)
b_mollaei
b_mollaei
٩٥/١١/٢٦
٠
٠
خب به خورشید خانوم بگید بازم بیاد .... زیبا بود
NA30M :)
NA30M :)
٩٥/١١/٢٧
٠
٠
خورشید خانوم همیشه هست دیوارا اجازه ی ورود نمیدن ...ممنون :)
b_mollaei
b_mollaei
٩٥/١١/٢٦
٠
٠
البته شکل نوشتاری متن هم خوب در اومده ... مهم پیام و حس خوبیه که متن به مخاطبش میرسونه
NA30M :)
NA30M :)
٩٥/١١/٢٧
٠
٠
:)
...♥...سمانه صالحی...♥...
...♥...سمانه صالحی...♥...
٩٥/١١/٢٦
٠
٠
حــیـف.... اقاجون من هم همین وضعیت رو داره...اون خونه ی به اون بزرگی کجا این یکی کجا../ همچین بدم نشده بود ها ، اتفاقا من فکر میکنم این جور نوشته هایی که توصیفی هست نوشتاری باشه بهتره..در هر صورت خوب بود..
NA30M :)
NA30M :)
٩٥/١١/٢٧
٠
٠
ای دادِ بی داد... خدا حفظ کنه اقاجونتو...فداتــ :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/١١/٢٦
٠
٠
شروع خیلی خوبی داشتید :) متاسفانه این نوع از خاطرات دیگه دارن خاطره میشن!
NA30M :)
NA30M :)
٩٥/١١/٢٧
٠
٠
تشکر... آره انگـــار :(
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٥/١١/٢٨
٠
٠
با همه وجود خط ب خطش رو درک می کردم :(
NA30M :)
NA30M :)
٩٥/١١/٢٨
٠
٠
:) حس خوبی بود یادش به خیر
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٥/١١/٢٨
٠
٠
اونکه بعلههههه..خاطره خیلیی شیرینی بود!!! من عکسش گفتم!!
f.farzad
f.farzad
٩٥/١١/٢٨
٠
٠
چقدر لطیف بود جانِ دلم :) منم تا ده سال پیش تو خونه مامان بزرگم اینا زندگی می کردیم... دقیقا نوشته تو لمس می کردم.. خدا رحمت کنه آقاجونتو :) یه چیز دیگه، وقتی داشتم میخوندم، هی با آرین جلو چشام بودی و میدیم داری واسش همینو میخونی :) ( خواستم بدونی 😊)
NA30M :)
NA30M :)
٩٥/١١/٢٨
٠
٠
خخخ باشه.. ممنون از نظرت :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/١٢/٠٢
٠
٠
دلم صبحانه با صدای گین گیشکآ خواست ^_^
NA30M :)
NA30M :)
٩٥/١٢/٠٢
٠
٠
خخخ
MasouM
MasouM
٩٥/١٢/١٠
٠
٠
مرسی بابت انتقال حس خوبتون
NA30M :)
NA30M :)
٩٥/١٢/١٠
٠
٠
ممنون بابت حضورتون :)
M_fakhrieh
M_fakhrieh
٩٥/١٢/١٠
٠
٠
چقدر فضای این دلنوشته برام آشنا بود...یاد آن خانه های قدیمی و صفای مثال زدنی شان بخیر...
NA30M :)
NA30M :)
٩٥/١٢/١١
٠
٠
یادشون به خیـــــــر :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٦/٠١/٠١
٠
٠
سلام:زیبابود.سال جدیدرابراتون سالی پربرکت وسرشارازسلامتی وشادکامی آرزو میکنم.عیدتون مبارک
NA30M :)
NA30M :)
٩٦/٠١/٠٢
٠
٠
سلاممم ؛ چه عجب افتخار دادید به مطالب بنده هم نظری بندازید!! تشکر استاد من هم برای شما سالی سراسر خیر ، سلامتی ، رونق اقتصادی و منور به انوار الهی آرزو دارم.. عید شما هم مبارک باشه انشـــــاء الله =) جسارتا قبلا بیشتر توی سایت فعالیت می کردید آ...!شمارا چه شده آیا 0_o =)
a_a
a_a
٩٦/٠٧/٢٤
٠
٠
بیست :)
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٧/٢٤
٠
٠
مقسی عزیزم :)
پربازدیدتریـــن ها