Notice: Memcache::pconnect(): Server localhost (tcp 11211) failed with: Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::pconnect(): Can't connect to localhost:11211, Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 72 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 75 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 95 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 98 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 33 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 36 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 49 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 52 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 65 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 68 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 36 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 39 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 45 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 48 جیم - از دید آدم آن طرف ایستگاه www.jeem.ir
از دید آدم آن طرف ایستگاه
فکر می کردم موقتی است

از دید آدم آن طرف ایستگاه

نویسنده : m_rahsepar

نمی‌دانم چه مدت از دوستی من و مینا می‌گذشت. اوایل اصلا توی فاز حساب کتاب نبودم؛ احساس می‌کردم سال‌هاست همدیگر را می‌شناسیم. وقتی دفتر دل نوشته‌اش را داد که بخوانم و وقتی دفتر دل نوشته‌ام را خواند، به نظرم آمد نکات مشترک زیادی داریم. بعدا چیزهای بیشتری پیدا کردیم. حس می‌کردم زبان هم را می‌فهمیم. گاهی وقتی صحبت از کتابی، هنری؛ شخصی یا شعری می‌شد، برق چشم‌هایمان نشان می‌داد که فصل مشترک جدیدی پیدا شده است.

یک بار داشتیم درباره کتاب‌هایی صحبت می‌کردیم که بیشتر تصویرند تا نوشته. اسم یکی از کتاب‌های مورد علاقه‌ام را بردم؛ گفت: «آره خوندمش. تو اون داستان ایستگاه اتوبوس رو خوندی؟ من خیلی ازش خوشم میاد». اگر بخواهم داستان را درست و حسابی بگویم اینطور می‌شود:

«در ایستگاه اتوبوس منتظر بودم که برای بار اول دیدمش؛ در ایستگاه مقابل نشسته بود و پاها را روی هم انداخته، آرام و بی‌اضطراب اطرافش را می‌پایید. بی‌آنکه بدانم چرا توجهم به او جلب شد. هفته‌های متوالی این داستان تکرار شد. کم‌کم به بودنش عادت کردم؛ وقتی می‌آمد قلبم با احساس آشنایی می‌تپید و فکر نیامدنش مرا به هم می‌ریخت. انگار خودش هم فهمیده بود؛ هر روز به موقع می‌آمد و روی همان صندلی می‌نشست. گاهی هم برایم دست تکان می‌داد. یک روز که مثل همیشه منتظرش بودم، دیر کرد. مضطرب شده بودم؛ از این طرف خیابان سیاهی به من نزدیک می‌شد. خودش بود؛ ناراحت روی برگرداندم. چرا آمده بود این طرف؟ همین که به من رسید، لبخندی زد و نفس نفس‌زنان گفت: دلم می‌خواست یک دفعه ببینمتون. برای یک لحظه وقتی فکر کردم که آدم آن طرف ایستگاه است لبخند زدم، به آن‌طرف خیابان و جای خالی‌اش نگاه کردم و لبخندم محو شد. اتوبوس که آمد بی‌آنکه نگاهش کنم سوار شدم و دیگر به آن ایستگاه نرفتم». 

الان شاید دو هفته‌ای بشود که مینا کنارم نیست؛ از چندوقت پیش کم کم سرد شد و آخرش هم سر یک بحث جزئی صندلیش را برداشت و رفت کنار یکی دیگر نشست. فکر می‌کردم موقتی است؛ مثل دردی که یک‌باره شروع می‌شود و به امید آرام گرفتنش تحمل می‌کنی و بعد می‌بینی که جدی‌تر از این حرف‌هاست. گیج بودم و احساس شکستگی می‌کردم. تا اینکه یک روز که روی صندلی‌ام تنها نشسته بودم سارا، دوست سابق مینا، آمد کنارم نشست.

_ تو هم اومدی این طرف ایستگاه؟

_ چی؟

_ این طرف ایستگاه. مگه داستانشو نخوندی؟

داستان در ذهنم زنده شد. نفس عمیقی کشیدم، اشک‌هایم بی‌اختیار جاری شدند. دلم برای ایستگاه آن طرف تنگ شده بود. راستی بعد از رفتن اتوبوس آدم آن طرف خیابان چه کار کرده بود؟ مانده بود؟ رفته بود؟ برگشته بود طرف خودش؟ آیا دیگر توانسته بود راحت و بی‌اضطراب پاهایش را روی هم بیاندازد؟ خیره مانده بود به جای خالی مرد این طرف ایستگاه؟ 

بقیه داستان را من باید می‌نوشتم! 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
NA30M :)
NA30M :)
٩٥/١١/٢١
٠
٠
چقد قشنگ بود داستانِ ایستگاه اتوبوس و تلفیقش با داستان مینا :)