به دنیا آمدیم تا به هم کمک کنیم
گاهی از پنجره بیرون را نگاه کن

به دنیا آمدیم تا به هم کمک کنیم

نویسنده : shamim_mostafazadeh

یک روز صبح که از خواب بیدار شدم، چشم‌هایم را باز کردم و کش و قوسی به بدنم دادم و چهارتا غلت روی تشکم زدم و پیچیدم لای ملحفه‌ام. دوباره چشم‌هایم را بستم و به کارهایی که می‌خواستم انجام بدهم فکر کردم. توی ذهنم مسیر دستشویی و آشپزخونه را دور کردم. یک بار دیگه ملحفه را کنار زدم و دوباره خودم را بین‌اش ساندویچ کردم. مثل بازی‌های کودکی. دوباره ملحفه را از خودم جدا کردم و سرم را فرو بردم توی بالش. یک کم با گوشواره‌ام بازی کردم و بلند شدم. پرده‌ها را کنار دادم. بعد از کارهای روتین و روزمره به گل‌ها آب دادم و پنجره را باز کردم. سوز می‌آمد اما آفتاب بود. یک نفس عمیق کشیدم و پنجره را بستم. به پسرکوچکی که جای زنگ در خانه روبه‌رویی ایستاده بود نگاه کردم. بعد از دو دقیقه انگار که از آن زنگ حرف ناخوشایندی شنیده باشد، نشست کنار جدول و توپش را گذاشت جلویش. یکی یکی چند ضلعی‌های توپ‌اش را داشت می‌شمرد. چند بار اشتباه کرد. چند بار شمرد. زود رفتم شلوار لی‌ام را پوشیدم با یک مانتوی گشاد و راحت. زود دو تا کیک برداشتم و رفتم پایین. گفت اگر بخواهی من می‌تونم باهات بازی کنم. بهم خندید، گفت «چون دوستم نمیاد باهات بازی می‌کنم». یک ربعی باهاش بازی کردم. کلی ذوق کرد. بعدش آمدم بالا. دوباره از پشت پنجره دیدم پیرزنی دارد سیب‌زمینی و پیاز و میوه می‌برد خانه‌شان. دلم سوخت. هنوز لباس‌هایم را عوض نکرده بودم. همین‌جوری دویدم پایین تا بهش کمک کنم. از بالای عینکش نگاه کرد و گفت سفید بخت بشی دختر! گفتم مرسی با دعای شما. خانه‌شان نزدیک مدرسه بود. وقتی او را رساندم، یهو یک توپ از بالای دیوار مدرسه شوت شد جلوی پایم. منم خم شدم و با آخرین توان شوت کردم توی مدرسه. یک صدایی آمد که طرف گفت: «هر کی هستی خیلی آقایی». گفتم: «نه! خانومم!». گفت «به هر حال خیلی آقایی». یک وقت‌هایی باید از پشت پنجره مردم را دید. شاید مهم‌ترین فرق آینه و شیشه این باشد که در آینه به خاطر پوشش جیوه‌ای و نقره‌ای پشت آینه فقط خودت را می‌بینی اما شیشه بی‌ریاست. بدون هیچ لایه اضافی. می‌شود مردم را دید. دردشان را دید. حال‌شان را خوب کرد. 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سحر نیکوعقیده
سحر نیکوعقیده
٩٥/١١/٢٧
٠
٠
من عاااشق این متنم. قبلا توی اینستا خونده بودمش ولی الان دوباره خوندمش و کلی لذت بردم:))دمت گرم
shamim_mostafazadeh
shamim_mostafazadeh
٩٥/١١/٢٨
٠
٠
مرسی مهربون جانم . به پای نوشته های شما و پست های شما که نمیرسه :-)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/١١/٢٧
٠
٠
:)
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٥/١١/٢٨
٠
٠
حس خوبی داشت یادداشت تون :)
NA30M :)
NA30M :)
٩٥/١١/٢٨
٠
٠
خیلی خوبه :)
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٥/١١/٣٠
٠
٠
:)
notareal
notareal
٩٥/١٢/٠٣
٠
٠
پر واضح ست جوهر نوشتار یک نویسنده رو نوید می ده، همونی که راحت، چیره، و ادب آموخته قلم می زنه. این پایین «ملحفه» و « ساندویچ» ادب و عوام نیست؟ «یک بار دیگه ملحفه را کنار زدم و دوباره خودم را بین‌اش ساندویچ کردم» ساختار متن تار و پودِ، چیره دستی چون شما خوبِ از پود و تار هم یادی بکنه. دارم از داستان لذت زیاد می برم، اما سرپایینیِ با سر بالایی مثِ آفتابِ زمستون استخون رو گرم می کنه. چاشنی تعلیق نوشتهِ روان و زیبا شما رو خَمشِ هیجان و ناچشم داشتنی می ده. چند تا از عبارت ها در لباس جمله دهن کجی می کنه. این جویبار زیبا چاره ای نداره جز یه رود نقره ای شدن، سپاس.
shamim_mostafazadeh
shamim_mostafazadeh
٩٥/١٢/٠٤
٠
٠
متشکرم . بسیار نظر پر مغز و دوست داشتنی ای بود ... لطف کردین :-)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

به نام خدا

٩٧/٠٦/٢٦
روی زمین چیزی برای دیدن ندارید

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

پهلوان بنی هاشم

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

آدمک فانی

٩٧/٠٦/٢٦
شعری سروده خودم

مادرم، مام وطن، نامم ولی ایران شده...

٩٧/٠٦/٣١
چرا چایی می‌خوریم؟

روز جهانی چایی مبارک

٩٧/٠٦/٣١
خانۀ شب

سر سوزن ذوقی

٩٧/٠٦/٢٦
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠
آزادشهر سقوط کرد!

سفرنامه آذربایجان - قسمت ششم

٩٧/٠٦/٢٦
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت پنجم

٩٧/٠٦/٣١
جنگل پندارها

در جستجوری الی - قسمت هشتم

٩٧/٠٧/٠١
مثلا فکرش را بکن...

صبح‌ات به خیر تر از این مگر می‌شد؟

٩٧/٠٧/٠٢
شعری سروده خودم

اما اگر سالی چشمت به من افتاد

٩٧/٠٦/٢٩
شعری سروده خودم

کیش و مات

٩٧/٠٧/٠١
هوا، کولر، سطل آشغال و دیگر هیچ...

سفرنامه آذربایجان - قسمت هفتم

٩٧/٠٧/٠١
روضۀ یک نفره و اشک یک نفره

حسینیه‌ دل

٩٧/٠٧/٠١
در کربلا بودم

جا مانده‌ای بی‌قرار

٩٧/٠٧/٠٣
شعری سروده خودم

بی‌عشق کجای راه ماندی؟

٩٧/٠٧/٠٣
شعری سروده خودم

دل به دریا زده

٩٧/٠٧/٠٤
شعری سروده خودم

قیمت ارز گران خواهد شد - شعر طنز

٩٧/٠٧/٠٤